۱۳۹۲/۲/۱۴

تاریخ تکرار میشود


خدا بیامرز مادربزرگ من (خدا رفتگان همه را بیامرزه) رو که میشناسید. مادربزرگم  از پدربزرگم یاد گرفته بود که بگه تاریخ تکرار میشه و عجیب هم بهش معتقد شده بود و میخواست که ما هم حتما یادش بگیریم.
وقتی هم که ازش میپرسیدیم حالا منظورت چیه که تاریخ تکرار میشود؟ خب بشود. بیچاره میگفت بدبختی ها تکرار میشن و کسی هم خوش نخواهد ماند.
ما بازهم نمیفهمیدیم که این بنده خدا چی میگه. ته دلمون میگفتیم خب شد که شد یا خواهد شد که خواهد شد. ولمون کن بریم بازیمون را بکنیم. این بنده خدا هرچی میخواست حالیمون کنه که از گذشته یادبگیریم و همون اشتباه ها رو تکرار نکنیم تا تاریخ تکرار نشه ما بخرجمون نمیرفت.
تا اینکه یواش یواش از دبستان بیرون آمدیم و رفتیم دبیرستان. درسها اینجا دیگه کمی مشکلتر بودند و بجای یک معلم چند تا دبیر داشتیم چونکه درسها دیگه بسادگی سابق نبودند و هر دبیری متخصص یک رشته بود.
آقا یواش یواش با پوست و گوشتمون احساس کردیم که بله، حرف مادربزرگ خدا بیامرزمون (خدا رفتگان همه را بیامرزه) درسته و تاریخ تکرار میشه.
آخر هر سال ما تجدید میشدیم و این جریان تکرار میشد. یکسال که انقدر تاریخ سفت و سخت تکرار شد که رفوزه هم شدیم. ای داد و بیداد حالا دیگه کی این خبر رو به خونه میبره؟ تا اینکه به عقلمون رسید که به مادر بزرگ خدابیامرزمون (خدا رفتگان همه را بیامرزه) پناه ببریم.
رفتیم خونه و خبر تکرار فجیع تاریخ را براش بردیم. یک کم نگه کردن عاقل اندر سفیه به ما کرد و با چشمانی که ازش هم حقته و هم منکه بهت گفته بودم و هم حالا باش تا صبح دولتت بدمد و هم هزارتا چیز دیگه میبارید بهمون اشاره کرد که بشین. بعدش هم خیلی آروم به من گفت که باید روشت را عوض کنی منهم نمیدونم چطوری ولی باید عوضش کنی.
بعدش هم آب پاکی را ریخت روی دستمون که کاری هم از دست او برای ما برنمیاد و باید با سرزنش و سرکوفت پدر و مادرمون خودمون کنار بیایم.
هنوز که هنوز گاهی یادم به این تاریخ تکرار میشود میفته و هم خنده ام میگیره و هم ناراحت میشم آخه اون سال بد سرکوفتی خوردم.
آخرین باری که تاریخ تکرار میشود به یادم افتاد وقتی بود که یک خبر در دویچه وله خوندم. اینم لینکش خودتون برید بخونیدش.


آقا ما که سرکوفت هنوز یادمون نرفته که. اینکه یکسال تمام جلو همه همسایه سرمون را نمیتونستیم بالا بگیریم هم یادمون نرفته. بخاطر همین اینجا که فکر کردیم یعنی تا حدی فهمیدیم که یک تاریخهایی میخوان دوباره تکرار بشن، از شما چه پنهان چهار ستون فقراتمون (البته توی عکسهای دکتر ارتوپد ما یک ستون بیشتر ندیدیم ولی همه میگن نخیر چهارتاست) شروع کرد به لرزیدن.
خلاصه خبر اینه که بر اثر تحریمات مقدار دارو در ایران کم شده. حالا دولتهای غربی پیشنهاد میکنن که اجازه فروش یکمقدار نفت را به ایران بدن تا بتونه با پولش دارو بخره.
این تجربه رو عراق هم در زمان صدام حسین انجام داد. صدام حسین هم همون مقدار کم نفت را که میفروخت پولش را خرج آدمهای دور و بر خودش میکرد که ولش نکنن. اینها بودند که تا لحظه اخر مواظب بودند که مردم به صدام حسین تعرضی نکنن و نگهش داشتن تا آزادکنندگان امریکایی بیان و ملت عراق را نجات بدن و دموکرات بکنن. اون طرفیها هم یعنی همون دموکرات کن ها، دقیقا میدونستن که پول فروش این مقدار کم نفت به حساب هیچ داروخانه ای واریز نمیشه.
منتظر بودن تا بقول معروف برنج دم بکشه و شرایط برای ورود قهرمانانه شون فراهم بشه. بله دیگه دردم از یار است و درمان نیز هم.
حالا بنظر میرسه که همون تاریخ داره تکرار میشه ولی ایندفعه توی ایران. آخه یکجوری باید زمینه رو حسابی آماده کرد تا میوه خودش برسه و خودش از بالای شاخه بلند بیفته پایین توی دامن کسیکه اون زیر منتظره. فعلا که بهمون میخوان اجازه بدن برای خرید دارو یک مقدار کمی نفت بفروشیم.
شاید هم من اشتباه میکنم.
دعوا نکنید با ما. ما که خودمون داوطلبانه سیگارمون رو ورداشتیم و رفتیم تو بالکن.
تا هوا خوبه باید استفاده بکنیم. 

۱۳۹۲/۲/۱

غافلگیری


اقا عجب بدبختی گیر افتادیم ها.
فکر کردیم که حالا که همه بقولِ خودشون دموکرات شدن و می‌تونن انتقاد گوش بدن و احیانا با دلیل و منطق پاسخگو باشند، ما هم میتونیم چیزی که تویِ دلمون هست بنویسیم. بخاطرِ همینهم  حلوا  رانوشتم.

اینکه بجایِ پاسخ فحش بخوریم را فکرش را نکرده بودیم
غافلگیر شدیم اقا، غافلگیر.

راستش را بخواهید در واقع نباید شکایت بکنم چونکه غافلگیر شدن شغل و حرفه آبا و اجدادیمون هست.
امیر کبیر میاد، اصلاحات میاره، ما غافلگیر میشیم که این دیگه چیه. انقدر به غافلگیر بودنمون ادامه میدیم و انتقاد ازش می‌کنیم که میبرن رگش رو میزنن. ما دوباره غافلگیر میشیم که‌ای با با چرا کشتید این بیچاره رو ؟ داشت ما رو آدم میکرد، ولی‌ خوب دیگه دیره، بجز غافلگیری چیزی برامون نمیمونه.

اقا می‌گذره و کلنل پسیان میاد، باز ما غافلگیر میشیم که این بابای نظامی در مشهد از جونِ ما چی‌ میخواد؟ میزنن سرش را میبرند باز ما غافلگیر میشیم که‌ای بابا این بنده خدا داشت زور میزد مرزهایِ ما رو از قوایِ بیگانه که غافلگیرانه به مملکتِ ما آمده بودند، پاک کنه ولی‌ خوب بازم دیر شده، تنِ بی‌ سر دیگه نمیتونه کارِ زیادی برایِ ما انجام بده.

اینهم می‌گذره، اقا نوبت به مصدق می‌رسه که ما رو غافلگیر کنه، میاد میگه همتون آزادید که هر کاری که دلتون خواست بکنید، بشرطیکه حقوق بقیه را هم پامال نکنید و در ضمن گفت که نفت هم مالِ خودمونه و اعضایِ خانواده‌ سلطنتی هم محترمند ولی‌ نمیتونن هر کاری که دلشون خواست بکنن.
طبقه آخوند هم همینطور. توی روزنامه ها هم آزادید که هرچی دلتون خواست بمن فحش بدید ، اقا دیگه حسابی‌ غافلگیر شده بودیم ها.
تویِ مملکتِ ما کسی‌ از این حرف‌های ممنوعه میزنه؟ خوب معلومه که ما غافلگیر میشیم چونکه هضمش نمیتونیم بکنیم.
هر طبقه و هر کدوممون به یک دلیلی‌ نمیتونیم هضمش کنیم، بله اقا جان درست خوندید، نمیتونیم هضمش کنیم و نتونستیم هم.
نتیجه چی‌ شد؟ با کمک خارجی‌‌ها بنده خدا را میندازیمش و حمایتِ چندانی ازش نمی‌کنیم.
روزی که میفته و دار و دسته شعبانِ تاج بخش تویِ خیابونها پیداشون میشه و نسق میگیرن و هزار کار میکنن اقا بازم ما غافلگیر میشیم که‌ای بابا این چه وضعیه؟ همش باید در لفافه و دمِ گوشی با هم حرف بزنیم.
اصلا خدا انگار ما را برای غافلگیر شدن آفریده.

باز هم سالِ ۵۶ می‌رسه و ما غافلگیر از کارهایی که رژیمِ گذشته انجام داده، ایندفعه بلند میشیم و میاییم تویِ خیابونا. دیگه این تو بمیری از اون تو بمیریها نیست که هی‌ برید و بیایید ما را غافلگیر کنید.
حالا نوبتِ ماست که شما رو غافلگیر کنیم، چکار کردیم؟ با یک پیرمرد پشت تمامِ یلان را به خاک مالیدیم و توی همون سه دقیقه اول ضربه فنیشون کردیم.
چنان مست از این پیروزی بودیم و حال میکردیم که یکدفعه دیدیم پیرمرد و دار دسته اش همه چیز رو دست گرفتند و به هیچ صراطی هم مستقیم نشدند. از بیرون هم که دار و دسته‌های مختلف لباسِ رزم پوشیده و آماده شده بودن که کلکمون را بکنن.
ایندفعه دیگه غافلگیرِ دوبله که چه عرض کنم غافلگیرِ سوبله یعنی سه‌ طرفه شده بودیم.
هم از دستِ خودی ها، هم از دست خارجیها و هم از دست نادانی‌ و ناآگاهی‌ خودمون.
حسابی‌ِ حسابی‌ غافلگیر شده بودیم.

پس می‌بینید غافلگیر شدن خصوصیت ذاتیِ ما هست، شکایت کردن هم نداره.
به‌خاطرِ همینهم  بندهِ حقیرِ فقیرِ سرا پا تقصیر اعلام می‌کنم  که با کمالِ خوش حالی‌ و خوش بختی از عکس‌العملِ شما در باره نوشته حلوا غافلگیر شدم چونکه فکر می‌کردم که دنبالِ توجیهِ کارهایِ ناپسند و ناشایست خود و دیگران نسیتید،  ولی‌ دیدم شکرِ خدا همگی‌ حالتون خوبه و همه چیز بر وفقِ مراد پیش میره. و هم شما و هم من هنوز میتونیم همدیگه رو غافلگیر کنیم. بهشته والله.
همین.

۱۳۹۲/۱/۲۶

حلوا

از مادر بزرگِ خدا بیامرزم زیاد براتون گفتم که چه آدمِ نازی بود و چه چیزهایی‌ میگفت که ما اونموقع نمی‌فهمیدیم ولی‌ بعدها فهمیدیم.
فقط حیف وقتی‌ فهمیدیم یا شروع کردیم به فهمیدن که اولا کلی‌ ضرر بخاطرِ گوش نکردنِ به حرفش، قبلش کرده بودیم ولی‌ اون فدایِ سرتون، مهمتر از اون اینبود که زمانیکه ما فهمیدیم اون دیگه نبودش.
خدا بیامرز نذر داشت. شبهایِ جمعه که میشد حلوایِ خرمایی درست میکرد و میداد به کارگرها و باغبانها که اونجا کار میکردند و میگفت ایمانشون قوی میشه و انصاف یادشون نمیره.
البته پدر بزرگِ خدا بیامرزم هم همینکار را میکرد یعنی حلوایِ خرمایی به باغبانها و کارگرها میداد ولی‌ میگفت که بازوشون قوی میشه و کار کردن یادشون نمیره.
به هر حال هر کدومشون به یک خاطری نذر میکردن و حلوا میدادن.
حالا ما بعد از گذشت اینهمه سال و از دنیا رفتن ایندو که برای ما خیلی بزرگوار هم بودند، دو سه‌ روز پیش دیدیم که مردمِ تونس  و مفتی هاشون هم دارند شبیهِ همین کار رو میکنند ولی‌ با یک نیتِ دیگه.

۱۳ تا دخترِ تونسی، نذر کردن که برن به سوریه و برایِ انقلابیونی که در سوریه ضدِّ  اسد می‌جنگند حلوا بشن. می‌فهمید که چی‌ میگم که؟  حلوا بشن، حلوا.
بچه این دور و برها نشسته، نمیشه واضح صحبت کرد.

مفتی هم گفته به به، نذرتون قبول. حالا که شما  ایمانتون خیلی‌ قوی هست، برید سوریه و حلوا بشید که بازویِ جنگنده‌هایِ ما هم قوی بشن. بازوشون قوی بشه؟؟!! یعنی چی؟؟ 
پس از این ماجرای فتوای آقا مفتی و اظهار دین این دوشیزگان،  کلی‌ دخترِ دیگه هم  نذر کردند و در صفِ تولیدات حلوا ایستادند و منتظرند که هم آنها حلوا بشن و هم مجاهدین قوی.
حالا شما هم از من نپرسید چطوری؟ من چه میدونم، برید از مفتی و قوطیهایِ حلوا بپرسید. منکه همه چیز را نمیدونم که. قرار هم نبوده که بدونم.

توی این گیر و دار یک چیز دیگه هم به کله مبارکم خطور نمود. فکر کنم که مریم رجوی هم اون زمان‌ها حلوا شده بود. میخواسته که مجاهدین قوی بشن.

اقا به ما میگفتند که در زندگی‌ همه چیز شیرین هست، ما باورمون نمی‌شد. قدرتِ خدا ببینید جنگ چطور شیرین میشه و بعضیها گیرشون حلوا میاد !!!
بی‌خود نیست که این بعضی‌ها هیچ اصراری ندارند که جنگ‌ها تموم بشند ویا صلح‌ها پایدار باقی‌ بمونن.
من یکی‌ که ایولا آوردم.
اگر هم باور نمی‌کنید این لینکش، خودتون بخونیدش.

http://banoosh.com/blog/2013/04/13/arab-girls-offer-free-sex-to-syrian-rebels-in-the-name-of-sexual-jihad/

البته من مسئولِ بی‌ تربیتهایِ توی لینک نیستم ها.

من خودم تازه بعد از چندین و چند سال پس از خوندن این خبر دو زاریم افتاد که ای بابا کشور ما خیلی‌ جلوتر از اینها بهشت رو فتح کرده بود.
خانمها و آقایونِ تونسی فکر کردند. اگه اونها توی بهار عربی هستند ما بهار را گذروندیم، تابستان را له له زدیم، پاییز هر چی برگ زرد بود ریخته بودن سر ما و حالا درست وسط زمستون نشستیم. انقدر ما از اونها جلوتر هستیم ها.  موضوع یک ذره و دو ذره نیست.

زمانِ جنگِ واقعا تحمیلی  شنیدیم که کلی‌ از دخترایِ ایرانی سر از دوبی در آوردند، حتماً و یقینًا برایِ همین منظورِ مقدس بوده. نذر داشتند و میخواستند که حلوا بشن. صد البته کاملا داوطلبانه و از صمیم قلب بدون داشتن هیچگونه دغدغه خاطری و فشار مالی خانوادگی.
آقا زده بود به سرشون که حلوا بشن. یکعده هم بلافاصه وسایل فرستادن اینها را فراهم آوردن.
فقط من نمی‌دونم جنگ تو مرزِ عراق بود، این حلوا ها  چرا سر از دوبی در آوردن؟
اون رو هم  حتماً ۳۰ – ۴۰ سالِ دیگه می‌فهمیم. آدم که نباید همه چیز را همین الآن بفهمه که.

فعلا بریم تویِ بالکن یک سیگار تا عیال نیامده بکشیم.
بد جور چشم غره میره.

۱۳۹۲/۱/۱۲

با ما شوخی میکردند و ما نفهمیدیم

امروز هم مثل همه روزها از خواب بیدار شدم. راستش رو بخواهید مثل هر سال ( یعنی هرسال از وقتیکه مهاجرت کردیم به اینجا) خوشحال بودم که امروز تعطیله. علتش هم برام مهم نبود. مهم این بود که تعطیله، فیتیله امروز تعطیله پیش خودم فکر میکردم. کیه که از تعطیلی ناراحت باشه؟
از دیروز توی رادیو و تلویزیون و اینها همش میگفتن که فردا مواظب باشید کلاه سرتون نره چونکه بنا برسم و رسوم اینجا اول آوریل معموله که دروغ بگن. البته به پای ما که نمیرسند. مال ما هر روز، روز دروغه ولی خب. اینجا حداقل انصاف داشتند و اعلام خطر کردن.

خلاصه توی این حال و هواها بودم که یکدفعه عیال یادم آورد که سی و چهارسال پیش درست در چنین روزی آقا نظام جمهوری اسلامی را رسما اعلام نمودند و گفتند که :
حكومتي كه در آن اقشار ملت به يك چشم ديده مي شوند و نور عدالت الهي برهمه و همه به يك طور مي تابد و باران رحمت قرآن و سنت بر همه كس به يكسان مي بارد. مبارك باد برشما كه در آن اختلاف نژاد مطرح نيست و همه برادر و برابرند.
خیلی چیزای دیگه هم گفتند و تبریک هم بهمون گفتند.
مبارك باد بر شما روزي كه در آن، تمام اقشار ملت به حقوق حقه مي رسد. كشور از دست چپاولگران و غارت پيشگان نجات يافت. مقدرات خودرا به دست گيريد. مجال به فرصت طلبان ندهيد. نگذاريد نفتخواران و مفتخواران به صفوف فشرده شما رخنه كنند.

ما هم خوشحال که بالاخره به مقاصدمون رسیدیم. روز بروز دیدیم مقدراتمان را از دستمون دارن در میارن. فرصت طلبان و مفتخواران و سپس چماقداران به صفوف فشرده مون چنان حمله یمین و یساری کردند که کار از رخنه گذشت.
چند وقتی گیج بودیم که اون چی بود این چیه؟

از وقتیکه به اینجا آمدم متوجه شدم بابا، حضرت آقا و همراهان مبارک توی نوفل لوشاتو که بوده یاد گرفته بودند که اول آوریل که شد یک دروغ رسمی بپرانند. حالا چرا شما جدیش گرفتید؟
بخاطر نزدیکی و احترام با مناسک و مراسم دیگر کشورها مجبور شد از این کارها بکنه. سیاستمدار به این میگن.

حالا شما نمیفهمید، دیگه تقصیر او نیست و نبوده. برید یاد بگیرید.

۱۳۹۲/۱/۴

سال نو مبارک

امسال هم مثل هر سال، وقت تحویل سال نو رسید و سال نو شد. بهار آمد و ما ملت شروع کردیم بجای بلبلها چهچه زدن.

مثل هر سال برای همدیگه کارت تبریک فرستادیم و برای همدیگه آرزو کردیم که به موفقیت و انواع و اقسام پیروزیها و رکوردشکنیها برسیم و بهم سازیم و  ریشه ستم و ظلم و جور و اینطور چیزا رو براندازیم.

ناراحت نباشید. دقیقا یکسال وقت دارید که تمام این چیزهایی رو که بد میدونستید، دوباره روی هم پیاده کنید تا بتونید آخر سال که شد برای سال بعدتون برای همدیگه آرزوی بهترینها بکنید.

من آرزو میکنم، خدا بالاخره یک پولی به من بده. ولی شما از بس با اینکارهاتون خدا رو گیج کردید بیچاره یادش میره به من پول برسونه.

راستی کار انقلاب پسته تون به کجا کشید؟ دامنه اش به بادام و فندق و اینجور چیزها هم کشیده شد یا توی همون پسته درجا زد؟





۱۳۹۱/۱۲/۱۷

اندر بابِ تحریمِ پسته شبِ عید

قبل از اینکه برم سراغِ مطلبِ اصلیم یعنی‌ پسته شبِ عید یک گذرِ کوتاه به مرگِ چاوز بزنم تا هر کی‌ میخواد فحشش بده و هر کی‌ نمیخواد نده.
مختصر و مفید، طرف خودش و برایِ مملکتِ خودش سیاست‌مدار و آدمِ نسبتاً پاکی بود. لطفاً لغتِ نسبتاً را دو سه‌ بار بخونید بعدش شروع کنید به بد و بیراه گفتن، خلاصه طرف به نظرِ من نسبتاً پاک بود ولی‌ تا دلتون بخواد دور و بریهاش. واه واه واه. و در ضمن طرف برعکس حضرات رهبران مقدس ما حاضر به هر کاری بود که در حد امکان از جیب مملکتش چیزی بیرون نره بلکه دو سه تا بچه حاجی پیدا میکرد که حاضر باشند از خزانه مملکتشان بچاپند و در کشور آقای چاوز خانه بسازند، سمند تولید کنند و از این کارها. بخاطر همینهم یکجوری قابل فهمه که چرا مورد علاقه ایرانیها نیست.
ضمنِ اینکه یکبارِ دیگه بگم که کسی‌ مشتبه نشه، پول ایران برایِ ونزوئلا ناخوشایند نبود. طرف هم تیر به مغزش نخورده بود که بخواد برایِ گلِ رویِ جنابعالی ازش صرفنظر کنه.

این یکی‌ از خصوصیاتِ جالبِ ما جهان سومی‌ها هست. هر چقدر هم که در کشورهای ما یک نفر پاک باشه (حالا زود یقمو نچسبید که آیا چاوز پاک بود؟ من چه میدونم. مگر من دلاکش بودم؟ ولی ضرب المثل آدم یک چشمی و شهر کورها یادتون نره) افراد جامعه (یعنی من و جنابعالی خواننده این مقاله) وضعشون خرابه. هر کدومشون که یک جوری،   یک جایی‌ بیان سرِ یک قدرتی‌، دو سه‌ روز طاقت میارن ولی بعد دوباره فیلشون یادِ هندوستان میکنه.
این هم دقیقاً همون چیزی هست که کشورهایِ دیگه روش حساب می‌کنن و بوسیله آن  اهداف خودشون را در ممالکِ ما پیش میبرن. دار و دسته چاوز هم از این قاعده مستثنی نبود.
آمریکا هم که با مخالفتهایِ بیجا و با جایی‌ که میکرد راهی‌ برایِ ونزوئلا باقی‌ نگذاشت بجز آغوشِ گرمِ روسیه و ایران تا کورها عصا کش یکدیگر شوند.
اینکه عده‌ زیادی نه‌ تنها در ونزوئلا بلکه در بقیه کشورهایِ آمریکایِ لاتین با شنیدنِ مرگش که دور از انتظار هم نبود زیرِ گریه زدن معصومیتِ چاوز را نشون نمیده ولی‌ باید همزمان هشداری خیلی‌ جدی باشه برایِ مخالفینش.
خوب این از این بابا. حالا برم سرِ پسته شبِ عید.

چند وقته که تویِ اینترنت و اینور و اونور یک عده‌ پیدا شدن که به قیمتِ پسته شبِ عید اعتراض می‌کنن. حق هم دارن، آخه این قیمته؟ جواب بله هست. این قیمته. چرا؟ خوب باید مسئله رو از زاویه دید از ما بهتران نگریست تا فهمید.
دار و دسته اصحابِ دولت که دیگه پولِ نفتِ مفت بسادگی بدستشون نمی‌رسه که، پس باید یکجوری راه را براشون باز گذاشت که به یک نوایی برساند. خواب نما نشیدها، من طرفدارِ این وضع نیستم فقط دارم جریان را از دید از ما بهترون براتون تشریح می‌کنم. اینه که به این بالا رفتنِ قیمتها هیچ اعتراضِ جدی انجام نمیدن. بخاطر همین هم پیش خودشون فکر میکنند که معلومه که این قیمته و این قیمت، قیمت درستی هم هست. برو بچه هاشون بالاخره باید یکجوری زندگی کنند.

این میون یک بابایی مثلِ من پیدا میشه که با اجازه تون یکی‌ دو تا سوال شاید بیربط هم  از ملت میکنه که ملت همیشه در صحنه کفرش بره بالا.
اول اینکه اونی که پول نداشت، سالهایِ گذشته هم پسته که نمیخورد هیچ زورش به تخمه آفتاب گردون هم نمیرسید، چی‌ شده که ملت تازه یادشون افتاده؟
دوم اینکه شما ‌ای ملتِ غیور،‌ ای وجدانهایِ بیدار،‌ ای یاورِ غریبان اگر میخواهید تحریم بکنید، نمیتونید مثلا خوردن گوشت را تحریم که چه عرض کنم، عرضه اینکارها رو ندارید ولی‌ اقلا نیمش کنید که قیمتها اینطوری بالا نره و بقیه مستضعفین هم زورشون برسه هفته‌ ای یکبار که چه عرض کنم ولی دوهفته ای یکبار یک آبگوشتی بخورن

شما روزه پسته گرفتید؟  پنچر نشید یکدفعه؟  کارهایِ بزرگ بزرگ می‌کنید، چی‌ شده انقدر شجاع شدید؟
یک عمره که با خوردن میوه‌هایِ خارجی‌ و رقابت در پرداختِ قیمتهایِ آنچنانی برایِ همدیگه پز میامدید و بطور مستقیم در بوجود اومدنِ این وضعِ فعلی که جنسِ داخلی‌ دیگه نمیتونه و فرصت نداره که تولید بشه، سهیم بودید.
با اینکارتون همدیگه رو بجایِ تولید و عرضه به دلالی انداختید غافل از اینکه هر چی‌ که تعدادِ دلالهایِ واسط زیادتر بشن، به همون نسبت قیمتها هم بالاتر می‌رن.
 حالا یکدفعه جانماز آب می‌کشید و انقلاب پسته می‌کنید؟ بک عمره که با خرید کالاهای چینی و ترکیه و غیره، پدر محصولات داخلی رو درمیارید و با این خریدهای رقابتی و روکم کنیتون، قیمتها رو بصورت تصاعدی و مصنوعی بالا میبرید حالا یکدفعه یادتون افتاد که پسته گرون شده؟ عجب؟ به چه دانش بزرگی یکدفعه رسیدید. بیخود نیست که دل سران مملکتتون به حال مردم بقیه کشورها میسوزه که بیچاره ها در زمینه های علمی نمیتونند انقدر پیشرفت کنند که شما میکنید.

دمتون گرم. ولی‌ از اینکه همین یکقدم را هم برداشتید باید خوش حال بود بشرطیکه انقدر منّت سرِ عالم و آدم نگذارید  و فکر‌هایِ خود بزرگ بین هم نکنید.
میخواستم فقط همینو بگم. حالا دلم خنک شد و سیگارِ روی بالکن به تنم می‌چسبه.


۱۳۹۱/۹/۹

در باغ سبز

نمیخوام توی ذوقتون بزنم ها. قبول هم دارم که همه ملت در اسارت محض هستند و اعصاب همه هم خط خطی هست ولی بالاغیرتا و انصافا برنامه بعدیمون چی هست؟ کجا هستیم و کجا میخوایم بریم؟ 

خودم میدونم. میخواهیم آزاد بشیم. آزادی آقا جان آزادی. میفهمی؟
فهمیدم آقاجان، چرا داد میزنی؟
خب ما هم همینو میگیم ولی این آزادی چی هست؟ چطور بدست میاد و از همه مهمتر چطور میشه حفظش کرد؟ قراره کسی به ما آزادی بده؟ این بابا کی هست؟ سابقه کاریش چی هست؟

والله ما که سر در نمیاریم. همه از آزادی میگن ما هم خوشحال میشیم ولی همه هم ببخشیدا مثل سگ و گربه میفتند به جان همدیگه.

معنی این آزادی اینه که ما آزادی میخوایم که آزادانه پدر همدیگه رو دربیاریم؟
یا اینکه آزادی میخوایم که بعدش آزادنه بفهمیم که هیچ برنامه و طرحی برای حل مشکلاتمون که ماشاءالله یکی و دوتا هم نیستن نداریم؟ دممون گرم.
هرکی هم میخواد مشکلات مارو حل کنه آزاده. دمش گرم.
هرقیمتی هم که طلب میکنه بازم آزاده. دمش گرم؟ دممون گرم؟ !! ؟؟
نتیجه کارش هم آزادانه هرچی میخواد بشه. شد که شد.
ماهم در عوضش در کمال دموکراسی آزاد خواهیم بود که نق بزنیم و انتقاد بکنیم البته یواشکی. 
در ضمن آزاد خواهیم بود که هیچ کار عملی هم نکنیم. 
به، خودمونیم این یکی برای خیلیها بهشته. 

خب پس فرقش با حالا چیه؟ با این حساب بنظر میرسه که ما همین الآنش هم آزاد باشیم ولی خودمون ندونیم. 
پس چرا راحت نمیشینیم زندگیمان را بکنیم؟

ببخشید که اینهمه سئوال میکنم ها ولی چه کار کنم؟ جزو العوام کالانعام هستم.



۱۳۹۱/۸/۲۳

ما و شانس

ما اگر شانس میداشتیم همون روز اول با کت و شلوار دنیا میامدیم.
آقا این جریان شانس را به همین سادگیها و دست کم نگیرید. خیلی مهمه. روزگار ادم ها رو از این رو به اون رو میکنه.
مثلا اگر شانس داشته باشی کجا دنیا میایی؟ خب معلومه دیگه خونه یک ادم پولدار تا بتونی بشینی پای پول و حالا نخور و کی بخور.
اگر شانس نداشته باشی کجا دنیا میایی؟ خونه یک ادم بی پول که حتما باباش پولدار بوده و اونم نشسته پای پول و حالا نخور و کی بخور بازی دراورده و بی پول شده. حالا که بی پول شده تو دنیا امدی. به این میگن بد شانسی.

بزرگان ما هم همه به شانس اعتقاد عمیق دارن. مثلا شما این رو بخونید.
سرمربی تیم فوتسال ایران گفته که شانس با فوتسال ایران یار نبود وگرنه ببین که چه میکردیم.
و یا این یکی.

اینجا هم سر مربی تیم فوتبال جوانان ایران گفته علت باخت ما بدشانسی بود وگرنه پدر پدرسوخته شون را درمیاوردیم. سگ کی باشن؟
من نمیفهمم چرا بدشانسی همیشه میاد سراغ ما؟ یعنی هر ایرانی که دنیا میاد خودبخود با خودش بدشانسی رو میاره؟ خب من پیشنهاد میکنم که بلافاصله بعد از تولد نوزادان را بدیم به کشورهای خوش شانس. بچه که سی سالش شد دوباره برش گردونیم تو. مثل درخت که پیوند میزنن ما هم  شانس رو بهش پیوند بزنیم.
از اونجاییکه یکسوم کودکان تازه بدنیا آمده "شانس" صد ساله شدن را دارند این یعنی اگر بچه رو که در سن سی سالگی برش گردونیم یا بقول معروف ریسایکلش کنیم، هفتاد سال میشینیم پاش و شانس میاریم.

حالا ما گفتیم. این "شانس" رو هم از دست بدید ببینم چی میشه.