۱۳۹۵/۸/۲۱ ه‍.ش.

ترامپ، هر کسی از ظن خود شد یار او

بالاخره انتخابات ریاست جمهوری آمریکا هم به پایان رسید و نام کسی که از بیست و دوم ژانویه آینده جانشین باراک اوباما خواهد شد مشخص گردید.
من بر عکس دیگران که تقریبا همگی پس از اعلام نتایج و نه پیش از آن آمدنش را پیش بینی کرده بودند، ریاست جمهوری دونالد ترامپ را پیش بینی نکرده بودم. ریاست جمهوری هیلاری کلینتون را هم پیش بینی نکرده بودم. راستش را بخواهید کل جریان انتخابات ایندفعه ریاست جمهوری آمریکا چنان برایم بی تفاوت شده بود که حال و حوصله پیش بینی کردن ریاست جمهوری این و آن  را نداشتم.
به کلینتون به دید سیاستمداری مینگریستم که دروغ زیاد میگوید، ترفند زیاد میزند و برای رسیدن به قدرت با انواع و اقسام لطایف الحیل حتی هم حزبی خود سندرز را از گردونه رقابتها بیرون میکند تا تنها خودش نامزد حزب مطبوعش باقی بماند و حزب و حتی خود سندرز هم مجبور میگردند برای حفظ آبروی  حزب در پشت سرش قرار بگیرند. عطش و میل رسیدن به قدرت کاملا در او مشخص بود. متمایلین به دستیابی به قدرت همیشه زنگ خطر را در دیگران بصدا درمیآورند زیرا همه میدانند که اینها از قدرت سوءاستفاده های خود را خواهند کرد.
اینرا هم میدانم که مسئله پذیریش سیاستمدار دروغگوی از سوی مردم امری بدیهی شده است و کار به اینجا رسیده که اگر سیاستمداری دروغ نگوید، نشان میدهد که عرضه ندارد. به این واقعیت موجود در سیاست و سیاستمداران جهان از کشورهای گوناگون چیزی ندارم اضافه کنم بجز اینکه بگویم تفو بر تو ای چرخ گردون تفو.
ترامپ هم در تمام مدت انتخابات برای همه نقش یک کمدین را بازی میکرد که به سخنانش گوش میدادند تا چیزی برای خنده داشته باشند ولی عاقبت گریستند. این کمدین برای ایفای نقش خویش حتی نیازی هم به دروغ گفتن نداشت. در هیچ زمانی مطبوعات به این زیادی برنامه های خود را مختص یک نامزد ریاست جمهوری نکرده بودند. نشان دادن پیوسته وی تعداد تماشاگران را بالا میبرد. برنامه های تلویزیونی وی همیشه چیزی برای بحثهای طنزآمیز پس از پایان برنامه عرضه میکردند.
میزان هواداری، یاری و طرفداری از ترامپ چنان وابسته به تصورات مردمان و سیاستمداران دیگر کشورها و بازتابی  و نمایش شخصیت ترامپ در مطبوعات اینان داشت که سرانجام ایشان را به حیرانی و انگشت بدهانی کشاند و از روز بعد از مشخص گشتن رئیس جمهور به تدوین متن گونه ای پوزش نامه های مودبانه و نادمانه پرداختند.
من شخصا فکر نمیکنم که سیاست خارجی آمریکا با روی کارآمدن آقای ترامپ تغییر بسیاربزرگی بکند. آقای ترامپ بقول آمریکائیها یک بیزنیس من است و با دادن شعارهایی کوشش خواهد کرد تا برای حضور آمریکا در صحنه های بین المللی  بهای بیشتری از دیگران مطالبه کند. اینرا از بیاناتش در مورد ناتو و میزان سهیم گشتن کشورهای عضو ناتو بخوبی میتوان دریافت. ضمن اینکه همه هم میدانند که اگر آمریکا حضور فعالی در ناتو نداشته باشد، موقعیت کشورهای عضو ناتو که به یمن اختلافات با ترکیه و روسیه و بیرون رفتن انگلیس و نبود اتحاد میان کشورهای شمال و جنوب اروپا از هر زمانی متزلزل تر هست، بخطر خواهد افتاد و تخم های ترس هم از مدتها پیش در دل این کشورها کاشته شده. بنابراین هم اکنون با کمی پرخاشجویی میتوان بهترین قیمتها را مطالبه کرد.
در زمینه مماشات آمریکا با کشورهایی مانند عربستان هم که این اواخر یاغی شده بودند، ترامپ روی چندان خوشی به آنها نشان نداد تا از همان آغاز مشخص نماید که خروس این مرغدانی کیست.
کوتاه سخن، هر کسی نسبت به سطح دید و خواهش خویش تصویری از ترامپ برای خود درست کرده بود و به آن باور و اعتقاد داشت و کمتر کسی هم روی کار آمدن او را جدی میگرفت تا اینکه پرده ها از چهره ها بر افتادند. از اینرو هر کسی از ظن خود شد یار او.  بنظر من تنها نارضایتی و ناآگاهی مردم آمریکا از سیستمهایی که اوباما در مورد مسائل داخلی مطرح و پیاده کرده بود سبب روی کار آمدن ترامپ شد. مردم هنوز ماهیت چیزهای نو را بدرستی درنیافته اند و یا شاید هم در زمینه پیاده کردن این سیستمها در اجتماع اشتباهاتی نیز رخ داده باشد، اینرا نمیدانم. اینرا ساکنین آمریکا خیلی بهتر میدانند. وقوع و وجود چنین مواردی و نیز اینکه کنسرنها و شرکتهای بزرگی مانند فورد که از حدود یکسال و نیم پیش حمایت علنی خود را از او اعلام کرده بودند کار وی را آسانتر کردند.

ترامپ در راس سیستمی قرار دارد که برنامه های خویش را از پیش ریخته و اکنون تنها میبایست توسط ترامپ پیاده شود. آمریکا بهیچ وجه مایل نیست که نقش راهبردی خود را در جهان به کسی واگذارد و یا دیگر بر روی چیزی نفوذ نداشته باشد. آمریکا به ذم خویش تنها از پدیدار گشتن طفیلی هایی که گستاخ و خودمختار شده و حرفش را نیز گوش نمیدهند دلخور است. دو راه نیز برای نشان دادن این دلخوری وجود دارد. راه حل نظامی، که همگی میدانند کاربرد موثر و پایدار و قابل کنترلی نخواهد داشت و بسیار نیز گران تمام میشود و راه حل اقتصادی. برای راه حل دوم یک بیزنس من از همه مناسبتر بنظر میرسد.  

آینده مسلما چیزهای بسیار بسیار بیشتری به همگی خواهد آموخت، اگر مایل به آموختن باشیم. 

۱۳۹۵/۸/۱۰ ه‍.ش.

دم خروس و پناهندگان افغانی در آلمان


آقا قدیمها یک ضرب المثلهایی داشتیم که با یک جمله خیلی ساده و کوتاه به اندازه یک کتاب سخن میگفت.
خب بچه بودیم و معناها را نمیفهمیدیم ولی تا دلتون بخواد دست به خنده مان به همه چیز و همه کس خوب بود. بخاطر همینهم برخی از این ضرب المثلها را که میشنیدیم نیشمان تا بناگوش باز میشد.
یکی از این ضرب المثلها این بود : قسم حضرت عباست را باور کنم یا دم خروس را؟
که البته پشتش یک داستان کوتاه و زیبا و پرمعنی خوابیده بود. ولی کو چشم و گوش حکمت.
حکیمی میخواست که اینرا به گوش و چشم دیگران برساند. بگذریم.
از جریان پناهجویانی که به آلمان آمده اند و بفرمایی که صدراعظم اینجا زد و بعدش فهمید که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکلها و  تقاضای پناهندگی این پناهجویان و اینها همگی خبر دارید و نیازی هم نیست که من تکرارش کنم.
از جمله کسانیکه به اینجا آمده یک گروه هم افغانها بودند که بعضا هم از ایران و نه از افغانستان به راه افتادند و به اینجا آمدند.
آقا بحران پناهجویان و استقبال برخی و اعتراض برخی دیگر که در اینجا بالا گرفت و احزاب بالا و پائین و چپ و راست اینجا هم مجبور به موضع گیری شدند و احزاب جدیدالتاسیس شروع کردند به از آب گل آلود ماهی گرفتن، دولت و دولتیان اینجا فهمیدند که ای دل غافل. در مسجد جای باد کاشتن نیست که طوفان درو میکنی.
شروع کردند بدنبال راه گریز گشتن.
یکی از این راههای گریز خیلی جالب بود. وزیر امور داخله اینجا بلند شد و رفت افغانستان. از افغانها هم آخه خیلیها اینجا به پناهجویی آمده بودند. بهر حال، این آقای وزیر که از آشنایان قدیمی و شخصی و خانوادگی صدراعظم هم هست بلند شد و رفت کابل.
خیلی با جدیت و مصمم گفت که در جایی که سربازان ما میجنگند شرط انصاف نباشد که مردم خودشان جبهه های جنگ حق علیه باطل را ترک کرده و به کشور ما بیایند.
آقا، همه ساکت شدند. صدا از کسی در نیامد. بلافاصله هم اعلام شد که افغانستان کشوری امن است و نیازی نیست که به کسانیکه امن و امان هستند پناهندگی داده بشه. چند وقت بعدش هم قرار داد امضا شد که به امور این پناهندگان افغانی بسرعت برق رسیدگی بشه و آنها را به آغوش مام وطن بازگردانند. بخصوص که گند کار خیلی از افغانها که اصلا در ایران بودند و از ایران اقدام به مهاجرت کرده بودند، در آمد و یکدفعه معلوم شد که به به به. تقلب هم کرده اند این پناهجویان عزیز.
آقا از اینهمه دقت و سرعت عمل و ارگانیزاسیون غربیها آدم واقعا مات و حیران میمونه و اینکه چطور بلافاصله از بدترین شرایط میتوانند شرایط خوب درست کنند. من یکی که ایوالله آوردم.
آفرین. آفرین و صد آفرین. نمیدونم که چی بگم. جدا.
ولی صبر کن یکی دو تا سئوال همین الآن برام پیش آمد.
در رابطه با جنگ سربازان آلمانی در افغانستان برای آزاد کردن افغانها، این سربازها برای افغانستان آنجا بودند یا برای آلمان؟ من اینرا درست نفهمیدم. تا آنجائیکه عقل ناقص من قد میده، اگر اشتباه نکنم زمانیکه ایالات متحده آمریکا میخواست به ایالات متحده طالبان در افغانستان حمله کنه، آمریکائیها مرتب به متحدان ناتو میگفتند بابا نیائید، خودمون درستش میکنیم و متحدین ناتو منجمله آلمان میگفتند ما اهل کوفه نیستیم که جرج تنها بماند. از اون گذشته وزیر دفاع وقت آلمان جمله معروف را گفت که دفاع از مرزهای آلمان در هندوکش شروع میشود. باور نمیکنید؟ اینهم لینکش.
اینرا آقای پتر اشتروک از حزب اس پ د در روز چهارم دسامبر سال 2002 بیان کرد.
پس اظهارات وزیر امورداخله فعلی آلمان بی معنی میشه که حالا که سربازهای ما هستند شما هم فرار نکنید.  بنا به بیانات صریح و واضح وزیر وقت دفاع آلمان، سربازهای آلمانی برای منظور دیگه آنجا هستند و این کاری به امنیت افغانستان نداره. وضع امنیت از سابق هم خرابتر شده.
تا آنجائیکه من خواندم و در تلویزیونها دیدم و از رادیوها شنیدم در مدت استقرار سربازان آمریکائی در افغانستان تا کنون حدود هزار و چند صد نفر سرباز آمریکائی کشته شدند و آمریکا مرتب دم از نبود امنیت در افغانستان میزنه و همین را دلیل اقامت طولانیش در آنجا میدانه.
بنا به گزارش خبرگزاریها در هشت ماه نخست سال جاری میلادی حدود 5600 سرباز و پلیس افغانی در مبارزه با تروریستهای القاعده و طالب و داعش که همگی نیز از سوی نورچشمان متحدان کشورهای غربی یعنی عربستان و پاکستان پشتیبانی میشوند، کشته شده اند. حالا چطور میشه از پناهجوها توقع داشت که به آغوش امن مام وطن بازگردند؟
یکی میگفت که بیشتر اینها از ایران آمده اند، اینکه شد عذر بدتر از گناه که.
از یکطرف مرتب در خبرگزاریهایتان خبر ناامن و غیرانسانی بودن شرایط زیست در ایران و نارضایتی مردم مینویسید و از طرف دیگه کسانی را که بدعوت مستقیم و غیرمستقیم خودتان و با نشان دادن در باغ سبز به آنها بلند شدند و آمدند، میخواهید به این کشور به گفته شما غیرانسانی و ناامن بفرستید؟ کمک هم  نه به کشور مذکور میکنید و نه به پناهجو.
این روش همیشگی شماست. سالهای سال با وجود جنگ و با وجود تحریم بیشتر از پنج میلیون پناهنده افغانی و کرد و عراقی آنجا بودند و شما اصلا به روی خودتان نیاوردید و یکبار هم در موردش صحبت نکردید.
کشوریکه سالها تحریمش کردید و هنوز هم تهدید به ادامه تحریمات میشه و خیلی چیزها را ندارد، میخواهید حالا با لطایف الحیل پناهنده هایی که به سوی شما آمدند را به آنجا بفرستید؟ اینها اصلا چرا مجبور شدند بروند ایران؟ برای اینکه وضع کشورشان خیلی خوب و امن بود و اینها هم خوشی به زیر دلشان زد و گفتند بریم ایران یک کم بدبختی حال کنیم؟ حالا چرا میخواهند از ایران بیرون بروند و به سوی شما بیایند؟
در مورد بالا رفتن صادرات نظامی آلمان در سال گذشته و رابطه آن با وضعیت موجود منطقه که سبب فراری شدن مردم میشود، چیزی نمینویسم که مثنوی هفتاد هزار من کاغذ نشه.
خلاصه از این سئوالها که خیلیهاشون را اصلا مطرح نکردم چونکه حوصله نوشتن زیادتر را ندارم زیاد برایم  پیش آمدند.
خب بابا یکدفعه بگوئید که دروغ گفتیم دیگه. بار اولتان که نیست که.
یکبار هم که شده راستش را بگید و بعدش هم بگوئید گردنمان کلفته نمیکنیم. دو سه تا شعار دادیم ولی شما چرا جدیشان گرفتید.
خلاصه به این ضرب المثلهای نیاکان باید با دقت بیشتری نگریست. همین.

۱۳۹۵/۷/۲۷ ه‍.ش.

شیوه های نوین متقاعد نمودن

انتخابات ریاست جمهوری آمریکا در پیش است و نامزدان این مقام عجیب در حال مجاب کردن مخالفان و طرفداران خود هستند که لیاقت بعهده گرفتن این مقام را دارند.
در اینگونه مواقع معمولا توانائیهای خود و ضعف حریف را مرتب به نمایش میگذارند تا دیگران را متقاعد کنند.
من نمیدانم که یکی از نامزدان چه کار کرده که این رای دهنده اینطوری متقاعد شده و نمیخوام هم بدونم که متقاعدین رئیس جمهور هشت سال پیش آمریکا چه گونه متقاعد بودن خود را در عکس بنمایش میگذاشتند.
  


شیوه های نوین متقاعد نمودن

انتخابات ریاست جمهوری آمریکا در پیش است و نامزدان این مقام عجیب در حال مجاب کردن مخالفان و طرفداران خود هستند که لیاقت بعهده گرفتن این مقام را دارند.
در اینگونه مواقع معمولا توانائیهای خود و ضعف حریف را مرتب به نمایش میگذارند تا دیگران را متقاعد کنند.
من نمیدانم که یکی از نامزدان چه کار کرده که این رای دهنده اینطوری متقاعد شده و نمیخوام هم بدونم که متقاعدین رئیس جمهور هشت سال پیش آمریکا چه گونه متقاعد بودن خود را در عکس بنمایش میگذاشتند.
  


۱۳۹۵/۷/۱۷ ه‍.ش.

هر که نقش خویشتن بیند برآب

بتازگی دو ویدیو کلیپ از سوی دوستی بدستم رسید که بسیار جالب بودند.
موضوع هر دو کلیپ سوگواری ماه محرم بودند. میدانم که عده ای مخالف و عده ای موافق جریانات دینی هستند و از میان موافقان باز هم گروهی موافق و گروهی مخالف مراسم سوگواری ماه محرم میباشند.
به همه این گروهها هیچ کاری ندارم و خودشان باید بدانند که چه میخواهند و چه میکنند. چیزیکه در این دو ویدیو برایم بسیار جالب بودند نحوه های عرضه نمودن بودند.
همگی میدانیم که بسیاری از شرقیها خواستار فراهم گشتن موقعیتی هستند که بتوانند به کشورهای غربی بیایند و بگفته خودشان راحت و بیدردسر زندگی کنند. اگر هم از ایشان بپرسید چرا؟ یکی از دلایلی که عنوان مینمایند نرمخویی مردمان اینجا میباشد.
دقیقا همین نیز موضوع این نوشته در مورد دو ویدیوکلیپ میباشد. در ویدیوی نخست مرد جوانی را میبینید که در کلیسا ایستاده و بهمراهی کلیسائیان که مسیحی هم میباشند ( اینرا ظاهر ایشان و نحوه پوشاکشان نشان میدهد ) و نیز دیگر یارانش در مدح و سوگ ماجرای کربلا و عاشورا سرودی میخوانند و سرود هم با موسیقی مناسبی همراه است. اینجا نه کسی به سر و کله خود میزند و نه خاک و گل به سر و روی خود میمالد و نه نعره میکشد و نه عربده. اینرا خود مسیحیان اینجا هم که پیامبرشان را به میخ و سیخ کشیدند، در سوگش انجام نمیدهند. در پایان هم همگی میخوانند که ما ماجرای کربلا و عاشورا و و و را بیاد میآوریم و ارج مینهیم.
اگر از من بپرسید، این تاثیر تعامل غربیها بر مومنی شرقیست و همچنین گشوده نظر بودن مومن شرقی در برابر غربیها که توانسته اعتمادشان را چنان جلب کرده و در این زمانه ای که نام مسلمان بودن و اسلام حساسیتهایی بوجود آورده، برخی از ایشان و علی الخصوص کلیسائیانشان حاضر گشته اند تا این معتقد شرقی را همراهی نمایند. یادمان هم نرود که همین چند وقت پیش بود که یکی از وابستگان داعش به کلیسائی در فرانسه رفته و قتل  بعمل آورد.
کلیپ دوم نیز جالب است و آن ظاهرا مسیحیان عراقی را نشان میدهد که علامت چلیپا را بر روی سینه خود نصبت نموده اند و در عاشورا سیاه پوشیده و نوحه خوانان به سینه زنی میپردازند. اینگونه نزدیک گشتنها پیروان ادیان گوناگون را اگر افراطیون و طرفداران منطقه ای و فرامنطقه ایشان بگذارند زیاد میتوان در خاورمیانه دید. نمونه بارز آن زمانی بود که انقلابیون مسلمان مصری میخواستند در میدان تحریر نماز بگزارند و مسیحیان (قبطیها) پیرامون ایشان دایره ای زدند تا کسی متعرض و معترض ایشان نگردد. بهر جهت.
سینه زنی این مسیحیان عراقی نیز نمایانگر تاثیر فرهنگهای منطقه بر روی این مردمان است.
حال اگر کسی این میان پیدا میشود که مخالف سینه زنی و زنجیرزنی و قمه زنی و غیره میباشد، میباید در واقع ریشه های این خشونتها را در میان فرهنگ خود همین مردم و نه الزاما در رابطه با ادیان بجوید.
این کاستی فرهنگی و نماد فرهنگی است که در اینجا به اینصورت  و در آنجا به آنصورت فرصت پرداختن به لحاظات دینی را میدهد. در اینجا فرهنگ حاضر مسیحی را به سینه زنی میکشاند و در آنجا نحوه ادای مومن شیعی را تلطیف میکند.

اگر این گونه عرضه گشتن و عرضه کردن ملاحظات دینی، سیاسی، اجتماعی و و و را که در کشورهای منطقه ادا میشوند دوست ندارید و نمیخواهید پس کوشش در به روز کردن فرهنگ عامه مردم نمائید که جهاد اکبر است و راه  معامله و معادله و معاوضه را برای مردمان شرق با دیگر مردمان جهان میگشاید و تفاهم دیگران را هم برای شرقیان بیشتر میکند.

۱۳۹۵/۶/۲۵ ه‍.ش.

نگاهی کوتاه به روندی با تبعات طولانی

یادم میاد که چند سال پیش که روزنامه ای در دانمارک به چاپ کاریکاتورهایی مبادرت ورزیده بود که خشم یک عده را برانگیخت تمام به اصطلاح روشنفکران و از ما بهتران اروپایی جمع شدند و گفتند بله ما اینجا یک رشته ارزشهای مدنی و اجتماعی را بدست آوردیم که حاضر نیستیم به هیچ وجه از دستشان بدیم. این جمله خیلی زیبا بنظر میآمد. سیاستمداران اینجا هم مستقیما دخالت نکردند ولی خیلی فیلسوفانه و با دید از بالا به پائین و لبخند ملیح بر لبان این جمله را تائید و همراهی کردند. درضمن ذات خود جمله " ما اینجا یک رشته ارزشهایی اجتماعی و مدنی را بدست آوردیم که حاضر نیستیم به هیچ وجه از دستشان بدهیم" بسیار درست و معقول هست ولی بین خودمان بماند تفسیر و تعبیر و سوء استفاده ای از آن انجام گرفت. بنظر من آزادی معنای اینرا نمیده که به اعتقادات دیگران توهین کنند. میتوانند نفی کنند، میتوانند نپذیرند ولی توهین کردن؟
فرقی هم نمیکنه که کدام گروه و از کدام کشور. ضمن اینکه توقعات از کشورها و دولتهایی که خود را دموکرات وبانی و حامی آن میدانند مسلما بمراتب بالاتر از دیگر کشورها میباشد.
به نشریه چارلی ابدو که حمله شد و یک مشت انسان را کشتند باز هم یک عده از روشنفکران و ایندفعه حتی سیاستمداران جمع شدند و گفتند ما از نظر آزادی مطبوعات و آزادیهای اجتماعی به جائی رسیدیم که حاضر نیستیم همینطوری از دستش بدیم و بعدش هم شروع کردند مانند فیلم اسپارتاکوس، شعار دادن که چارلی منم و چارلی منم. این جمله حاضر نیستیم آزادیهای اجتماعی و مطبوعاتی را از دست بدیم خیلی زیبا بنظر میآمد. بین خودمان بماند ،یادم افتاد که اولریش تیلگنر  Ulrich Tilgner  که بیست و پنج سال خبرنگار در خاورمیانه بود و زمانی گزارش اتفاقاتی که در افغانستان می افتند را میداد، وادار کردند تا بخشهایی از گزارشش را در مورد نحوه و عملکرد نیروهای ناتو و آمریکا در افغانستان حذف کند. طرف هم کانال دولتی تلویزیون آلمان را رها کرد و شروع به کار در تلویزیون سویس نمود و بعدش هم وجودش کمرنگتر شد. وقتی که یادم به این داستان افتاد زیبایی جمله بالا کمی برایم متزلزل شد.
چند وقت بعدش چند کودک دبستانی مسلمان در پایان درس روزانه از دست دادن به آموزگار خود که یک زن بود خودداری کردند. این جریان در سویس اتفاق افتاد. گویا در سویس در پایان کلاس و پیش از آنکه  شاگردان به خانه بروند به صف ایستاده و ضمن دست دادن به آموزگار خویش خداحافظی میکنند و به خانه میروند. چندین دهه همه همینکار را میکردند و مشکلی نبود ولی حالا یکدفعه  یکعده یادشان افتاد که این کارها گناه هستند و نباید انجامشان داد. باز هم جوامع و کشورهای اروپائی گرد آمدند و گفتند ما ارزشهایی داریم که برای بدست آوردنشان سالها و سده ها جنگیدیم و تلاش کردیم تا سر انجام بدستشان آوردیم و حالا هم نه میخواهیم و نه باید که از دستشان بدهیم. بنظر من جمله زیبایی بود. آخر سر هم برنامه یکجورهایی ماست مالی شد و رفت و صدای کسی هم دیگه درنمیاد. منهم دیگر خبر ندارم که مراسم خداحافظی حالا بالاخره انجام میشه یا نه.
ولی بعدش گروههایی آمدند و کارهای نابکارانه ای انجام دادند و بر مقدار خشونت و عدم اعتماد اجتماعی (مردم به مردم)  در جوامع اروپایی افزودند و در اینطرف هم گروههای افراطی بوجود آمدند و در مقام پاسخگوئی در همان سطح برآمدند. در همین گیر و دار یکعده هم یکدفعه یادشان افتاد که میخواهند به کنار دریا و استخرها  بروند و آنهم با بورکینا و یکعده دیگر هم یادشان افتاد که وای آزادیها دارند از دست میروند. سیاستمداران اینجا ( آلمان ) هم که دو سه بار طعم لجبازیها و سماجتهای اردوغان را چشیده بودند گفتند برای ما مشکلی نیست که عده ای با بورکینا شنا کنند بلکه برای مهم اینستکه آنها شنا کنند. بنظر من اینهم جمله زیبایی بود چونکه معتقدم این مسئله را باید به خود خانمها واگذاشت که چه دوست دارند بپوشند و چه چیز را نه و مسئولیتهای نتایجشان را هم خودشان بعهده بگیرند.
در کنار همه این کشمکشها بنظر میرسد که سیاست تنها به بده و بستانها و نه خود اصولها و ضوابط دلچسبی دارد. یعنی بعبارتی روابط پر زورتر گشته اند از ضوابط. بخاطر همینهم اینجا و آنجا زیرسبیلی از کنار خیلی از چیزها میگذرند. چیزهایی که خودشان در واقع پایه و اساس اغتشاشات و بی نظمیهای اجتماعی بعدی هستند.
زمانی که سرویس اطلاعاتی آلمان گزارش داد که کشور عربستان بخشی از سلاح هایی را که از آلمان دریافت میکند در اختیار گروههای داعش میگذارد، صدراعظم اینجا گفت ما روابط اقتصادی خوبی با عربستان داریم و سرویسهای اطلاعاتی هم کار خودشان را بکنند و به کار خودشان برسند و این مسائل را رها کنند.
زمانی هم که پارلمان آلمان نسل کشی ارمنیها را محکوم نمود، کشور ترکیه بلافاصله ملاقات سیاستمداران آلمانی را با نیروهای ارتش آلمان که جزو ناتو بودند و در یک پایگاه ناتو در ترکیه مستقر بودند، ممنوع کرد و دولت آلمان بلافاصله اعلام نمود مصوبات مجلس آلمان برای دولتی الزامی نیستند. خیلی جمله زیبایی بود. مجلسی که مردم انتخاب کردند و میبایستی قوانین را تائید و یا تکذیب کنند مصوباتشان برای دولتی که از میان خودشان انتخاب شده الزامی نیستند. جمله در ذات خود منفی است ولی زیبا هم هست و زیبائیش هم در اینستکه به راحتی مفهوم  عمو برو برس به کارت اینجا حرف آخر را من میزنم را تفهیم میکند.
چیزیکه بنظر من از همه جالبتر و زیباتر بود این بود که این جملات زیبا از ابتدا تا بحال همه شان هم موید اعمال و رفتار استفاده کنندگانشان نبودند و وزنهایشان نهایتا کمی جابجا شد.

اینوریها شروع کردند به تعامل و اونوریها دیگه خواستهایشان را در محدوده جغرافیایی خاصی مطرح نمیکنند. هنوز هم یکعده اینرا زیبا میدانند ولی یکعده هم افراطی و عصبی و شدند.

۱۳۹۵/۵/۲۷ ه‍.ش.

درخشیدم

بعد از اینکه خبر رسید که پس از درخششِ کیانوشِ رستمی وزنه بردار ایرانی در المپیک بانو جو کالوینو وزنه بردارِ انگلیسی به او ابرازِ علاقه کرده، تصمیم گرفتم که منهم بختِ خودم را به چالش بکشم.
زود رفتم دو سه‌ تا دمبلِ سه‌ کیلویی خریدم و با نفس بریده و هیکل داغون و عرق ریزان شروع کردم به درخشیدن. دیگه از جام نمیتونستم بلند بشم. انقدر درخشیده بودم. خوشبختانه اینهمه درخشش زود نتایج خودش را نشان داد.
تا حالا مادر بزرگِ پدری (مادر بزرگِ مادری نه‌ ها، او سه‌ سال پیش در خانه سالمندان جان به جهان آفرین تسلیم کرد) بچه همسایه که داره خودش را برایِ ورودِ به دانشگاه آماده میکنه، به من لبخندِ ملیح میزنه تا هم ابرازِ علاقه کرده باشه و هم دندان مصنوعی هاش را به رخم بکشه.
عجب درخشیدم.
ما آزموده ایم در این شهر بختِ خویش
بیرون کشید باید از این ورطه رخت خویش


ما اگه شانس داشتیم، روز اول با کت و شلوار دنیا میآمدیم.

۱۳۹۵/۵/۸ ه‍.ش.

مبادله جوایز

آقا ببخشید که جسارت می‌کنم ولی‌ گاهی‌ آدم از شدتِ خوش حالی‌ و غافلگیر شدن از رفتارِ خوبِ دیگران چنان هیجان زده میشه که حد نداره.
دیروز در اخبارِ اینجا نشان دادند که حتی یک رئیسِ جمهور هم میتونه راستگو و فروتن باشه.
دیشب نشان دادند که اقایِ اوباما در مراسمی که برایِ خانمِ کلینتون برگزار شد، گفت تا کنون کسی‌ به اندازه خانمِ کلینتون آمادگی‌ِ پذیرشِ مقامِ ریاستِ جمهوریِ آمریکا را نداشته. نه‌ همسرِ ایشان و نه حتی‌ بنده.

آقا، ما رو میگی احساسات بهمان غالب گشت و‌ اشک از چشمانمان جاری شد از اینهمه اخلاص و راستی و درستی‌. زبانمان بند افتاده بود از اینهمه بیریایی و درستی‌ِ گفتار و از خودگذشتگی. تا  ده دقیقه شاید هم بیشتر چونکه ساعت دستم نبود  منگِ این کنشِ بزرگوارانه بودم.
بعدش نشستم و یک چایی با اجازه تان نوشیدم و با خود ‌ای دل  غافل گویان زیرِ لب زمزمه می‌کردم که ما کجاییم در این بهرِ تفکر تو کجا؟
نیمه استکان که رسیدم یادم افتاد که هشت  سالِ پیش همین خانمِ کلینتون رقیبِ انتخاباتیِ همین آقایِ اوباما بود. چرا این حرف را آنوقت نزد؟ نزد و رفت شد رئیسِ جمهور و یکماه بعدش جایزه نوبلِ حقوقِ بشر را هم گرفت ولی‌ باز هم در اینمورد چیزی نگفت. یک خورده شادیِ قبلیمان فروکش کرد و بفکر رفتم و باز هم یادم افتاد به جلوگیری خانمِ کلینتون از رسیدن کمک‌هایِ انتخابیِ حزبِ دموکرات‌ها به اقایِ سندرز رقیبِ ایشان در همین اواخر. دیگه حسابی شادیِ قبلی‌ رفت که رفت. خورد به کاسه کوزه مان. حالمان گرفته شد که چقدر ساده بودیم و احساساتی شدیم.
پیش از اینکه بیشتر بفکر برم و بیشتر ناراحت بشم کانالِ اخبار را عوض کردم نشستم مثلِ بچه آدم فیلم نگاه کردم.

فکر کنم تویِ چای من چیزی ریخته بودند. حیف که اینجا سریالِ ترکی‌ِ حریمِ سلطان نداره وگرنه حسابی‌ سرِ خودم را گرم می‌کردم تا اینهمه دوروئی نبینم.  با وجودیکه ریگان هنرپیشه بود ولی نوبل را باید از اینها پس بگیرند و اسکار بهشان بدن. من مطمئنم که در صورت انتخاب خانم کلینتون به ریاست جمهوری آمریکا، یکماه بعدش جایزه دیگه از اسلو نمیاد به کاخ سفید. از هالیوود میاد.