۱۳۹۰/۱۲/۱۱

بیدار شدم


شماها تا حالا خواب بودید که یکهو با صدای جیغِ بلند شید و از خواب بپرید و وحشت زده فکر کنید وای خدا جونم چی‌ شده؟ کدوم مغولی حمله کرده؟ کدوم صدامی باز داره بمبِ شیمیایی میریزه روی سرمون، کدوم حسین اوبامایی میخواد موشک دموکراتیک بهمون بزنه، کدوم رئیس جمهوری بازم داره وعده سر خرمن بهمون میده و اینطور چیزا؟
خدا بهتون روز بد نده، من این بلا سرم آمد.  چند شب پیش که خوابیده بودم، یکدفعه با صدای جیغ عیال چنان از خواب پریدم  و رفتم توی آسمان که خوردم به سقف.
بیچاره خوش حال شده بود که ایران جایزه اسکار گرفت. منهم خوش حال شدم، خیلی‌ هم خوش حال شدم ولی‌ نه‌ اینجوری. من آرامتر خوش حال شدم.
بعدش هم توی سرما با پیژامه رفتم توی بالکن که سیگار بکشم، فقط نمیدونم چرا عیال بعدش دیگه خوش حال نبود. منهم نبودم، یعنی خوش حال بودم که برنده شدیم ولی‌ خوش حال نبودم که تا صبح دیگه خوابم نبرد. نمیدونم چرا.
آقا به کسی‌ نگیدها ولی‌ این اواخر یک عادت خیلی‌ بد پیدا کردم. هر وقت که دچار بیداری میشم، به یک چیزایی فکر می‌کنم که وقتیکه بیدارم و خوش حالم فکر نمیکنم.
آدم وحشت میگیردش وقتی‌ که به این چیزا فکر میکنه، خنده‌ه اش هم میگیره ولی‌ وحشت بیشتر. بعدش هم هی‌ چایی پشت چایی، چونکه نمی‌دونی که چه کار بکنی‌، همه خواب هستن فقط تو بیداری، بعدش هم ببخشیدا گلاب به روتون ولی‌ جواب چایی خوردن‌ها رو باید بدی. خواب هم که هیچی‌، قربونش برم.
فرداش هم خمار نشستی و عیال با حالت نیمه غضبناک بر و بر نگاه تو میکنه، تو هم با ریق در رفته مال مال نگاه اون ولی‌ فکری که کردی هنوز توی کلّه مبارکت داره  برای خودش ویراژ میره.

اولش نمیخواستم براتون بگم که به چی‌ فکر کردم ولی‌ خوب حالا که شما اینجا نشستین و منهم حال و حوصله اش را دارم، براتون میگم.

راستش جریان اینجوری شروع شد که اولش یادم افتاد به یک ویدئو که از کرزای دیده بودم. بیچاره توی لویه جرگه بود و داشت برای ملت خودش لاف میزد.
میگفت ما شیر هستیم و هر کس که آمده افغانستان باید بدونه که با شیر کاری نباید داشته باشه، همه برن یک جای دیگه جنگل حال کنند و خونه شیر را بگذارن دست خود شیر.
ملت هم که اکثرشون ریششون سفید شده بود، همگی‌ خوش حال که بله همین‌طوره که آقای رئیس جمهور میگه، فقط یادشون رفته بود که شیر حامد مسافت یک و نیم کیلومتری بین محل اقامتش تا سالن لویه جرگه را از ترس اینکه مبادا بزننش با چرخ بال رفته بود.
و همینطور یادشون رفته بود که شیر حامد را خود مزاحمین آوردن. بگذریم.
از طرف دیگه چند تا روزنامه اینجا نوشتن که یک عده به این فکر افتادن که پشتونستان افغانستان و پشتونستان پاکستان رو جدا کنن و ازش یک کشور مستقل درست کنن.
یک عده هم نمیدونم که به کدوم کتاب تاریخی مراجعه کردن که کشف کردن قوم پشتو ریشه بنی‌ اسرائیلی داره و اینها اصلا یک روح در دو بدن هستن که مثل فیلمهای فردین بعد از مدتها دوری میخوان به هم برسن.
میدونین آدم این چیز‌ها رو که یکدفعه پیداشون میشه ولی‌ خیلی‌ زود کلی‌ طرفدار پیدا میکنه، میشنوه یا میخوانه همچی‌ بفهمی نفهمی یک کم به همه چیز مشکوک میشه.
ولی‌ همین بفهمی نفهمی مشکوک شدن را هم هیچ ایرج پزشکزادی با سیصد تا کتاب دایی جان ناپلئون نمیتونه کامل تعاریف کنه.
خوب اونشب  سانفرانسیسکو نبودیم  ولی‌ فکر که میتونستیم بکنیم، پس شروع کردیم به فکر کردن که آخه این کارها به سود کی‌ میتونه باشه، چه برنامه‌ای پشت اینها هست و خلاصه از اینطور چیزها.
در ضمن کنارش هم بگم دو سه‌ بار هم یادم به این پریسا  افتاد که هی‌ میاد میگه چیزایی که یادت میفته  بنویس ولی‌ خودش در میره و پیداش نیست. به اون هم یادم افتاد.

سرتون را درد نیارم، هر چی‌ فکر کردم دیدم اگر وضع منطقه متشنج باقی‌ بمونه چند تا کشور در دراز مدت حال و احوالشون خراب میشه.  
ایرانی مگر میشه که اسمون و ریسمون را بهم نبافه؟ خب منهم یکیش.

بنظر من یکی از اینهایی که دستشون میره زیر اسیاب، روسیه هست که کنار سوریه متشنج و ایران ملتهب احتمالا باید یک پشتونستان را که با سایه خودش هم درگیری داره، تحمل بکنه.
همچین پشتونستانی باعث میشه که وضعیتِ جغرافیایی پاکستان از نظر نظامی قابل دفاع نباشه، پس بین پاکستان و پشتونستان نوظهور مجادله پیش میاد و این اجتناب ناپذیره.

پاکستان که بیاد تو، پای هند  هم خود به خود به جریان کشیده میشه و این چیزی نیست که از دید چین مخفی‌ بمونه، چونکه چین خودش با هند اختلافات حل نشده مرزی داره، پس تمام این کشورها مجبور میشن که یک جوری خودشون و نیروهاشون را اونجا متمرکز کنند.

جالبیش اینه که همه این کشورهای به اصطلاح در حال رشد و قطبهای صنعتی آینده جهان عجیب و غریب به منابع انرژی اسیای میانه وابسته هستند.
چین که تعارف را هم کنار گذاشته و داره مرتب خط لوله نفت و گاز به اونطرفها میکشه. حالا شیر تو شیر شدن منطقه همه این حسابها رو بهم میزنه. 

آقا این چه وضعیه؟ ما تا میخواهیم یک چیزی تعریف کنیم، عیال برامون کار درست میکنه.  بقیه اش که جالبتره که.
من باید برم ولی‌ دنباله فکرهام را بعد براتون مینویسم. خدا عمرتون بده، ما رو از این خیالات بکشید بیرون ولی‌ تا اون موقع این ویدئو شیر کرزای رو هم نگاه کنید.



چیه بابا، داد نزن آمدم. یک کم صبر بده.


۱۳۹۰/۱۱/۱۸

ما یکی‌ دیگه ایوالله آوردیم


آقا به کسی‌ نگید ولی‌ ما یکی‌ دیگه ایوالله آوردیم.
اونم از دستِ کی‌؟ از دستِ دو نفر.
یکیش میگه نماینده خدا  بر رویِ زمین هست و باید که حق و حقوقِ مستضعفانِ جهان را  برگردونه  به اونها،  به این میگن آ سید علی‌ رئیسِ رئیس جمهورِ منتسب.
دومیش میگه  من  طرفدارِ رو راستی‌  و  دموکراسی در جهان هستم،  بهش میگن حسین اوباما،  برنده جایزهِ صلحِ نوبل که  اخیرا هم  داشت با خانمِ رئیس جمهورِ قبلی‌ِ آمریکا به صورتِ زنده  حمله  به  بن لادن را  رویِ صفحه  تلویزیون  یا  سینما  نگاه  میکرد، دو سه‌ تا تیمسار هم داشتند موقع نمایشِ فیلمِ زنده در سالنِ نمایش نوشابه میفروختن.  البته بنا به قوانینِ سازمانِ ملل این حمله جزوِ ماده ۵۱ سازمان  میشه که میگه حمله پیشگیرانه مباح است .
 حالا چرا من ایوالله آوردم؟ خوب معلومه دیگه، طرفدارِ جنبشِ دموکراسی در جهان امروز اعلام کرده که دارایی اصحابِ دولتِ ایران را در آمریکا مسدود میکنه تا دموکراسی پیش بره.

یکی‌ هم نیست که بپرسه آخه نماینده خدا بر رویِ زمین که قرار بود با مفسدین مبارزه کنی‌، آخه تو چقدر روزه خوندی که این دارایی رو تونستی جمع بکنی که ببریش تویِ آمریکا پهلویِ شیطان بزرگ قایم بکنی‌. من که حال کردم، خیلی‌ جالب کار کردی، شیطان هیچوقت نمیتونست حدس بزنه که مالِ حلال را کجا قایم میکنی‌. حسابی‌ گیجشون کرده بودی.

طرفدارِ دموکراسی، حالا ما هیچ، ولی‌ تو نمیدونستی که این پولها از کجا آمده‌اند؟ عینِ همان برنامه معمر و مبارک شد؟ پدر سوخته‌ها گولت زده بودن؟ دمت گرم طرفدار و نگهدارِ آزادی در جهان، هر ننه من قمری گولت میزنه.

من پیشنهاد می‌کنم که از این به بعد به حضرتِ عبّاس قسم خورده نشه که دیگه هیچ کس باور نداره. نه‌ اینوریها رو و نه‌ اونوریها رو.

ملت شما هم برید یک فکری به حالِ خودتون بکنید که کارهایِ این دو تا برایِ فاطی شما تنبان نمیشه

۱۳۹۰/۱۱/۱۳

کشک چی؟ پشم چی؟


باز هم جار و جنجال راه انداختند و بازم مردم شروع کردن به انجام وظیفه همیشگی شون که همون تئوری پردازی کردن باشه و نظریات مختلف در مورد یک موضوع و بصورت همزمان دادن. یعنی چی کدوم جار و جنجال؟ خب همین حمله احتمالی به ایران دیگه. مگر ما جار و جنجال دیگری هم داریم؟
توی این رادیو و تلویزیونها دم ساعت بوق و کرنا میزنن که ای مردم بیاین که ایران داره تنگه هرمز رو میبنده. چهار تا کشتی جنگی هم فرستادن خلیج فارس و ایران هم که اولش گفت ما اخطار میدیم که نیان و عادت هم نداریم بیشتر از یکبار اخطار بدیم. ما گفتیم وای چی میشه حالا ؟  این بدبختهای روزگار سیاه اگر بیان، دخلشون دراومده توی این چله زمستونی ایران همه این کشتی ها رو میزنه غرق میکنه و این بدبختا میفتن توی اب سرد و از دم سرما میخورن. اصلا ذات الریه میگیرن.
اقا اینا هم چشم سفید، با کمال پررویی امدن. اونم چه اومدنی با ساز و نقاره.
ولی ایران گفت کور خوندید. حالا اومدید توی خلیج فارس؟ بدبختا چه جوری حالا میخواین برین بیرون؟ خلاصه حسابی خیطشون کرد. حال کردم. 
مردم هم که یکعده میگفتن اقا دیگه کار ایران تموم شد و بقیه میگفتن اونا سگ کی باشن؟ حالا که یکخورده جریان طول کشیده، طرفین نظرشون رو عوض کردن.
فکر کنم ایران تنها کشوری باشه که شهرونداش وقتی که میخوان راجع به سیاست صحبت کنن آخر بحث درست همون حرفی رو میزنن که رقیبشون و یا طرف صحبتشون اول میگفت. البته طرف مخالف هم همینطور.
بعدش هم همه از هم جدا میشن و میرن پی کارشون ولی اختلاف نظرها به قوت خودشون باقی میمونن. فقط طرف عوض میکنن.
حالا اینها همش به کنار من فقط حیرون موندم که امریکا که میخواست بودجه نظامیش رو کم کنه خب اگر جنگ بشه چه کار میکنه؟ قسطی میجنگه؟ یعنی یک حمله میکنه میگذاره که بودجه اش تصویب بشه بعد حمله دوم رو میکنه؟ یا اینکه این اخی ها عرب تمامی مخارج را بعهده گرفتن؟ این اخیها از اینکارا زیاد میکنن.  

امریکا هم گفته وقتی که جنگ تموم شد یکی از چند جزیره تنب بزرگ و کوچک و متوسط را میده به عربها. همه رو هم یکجا نمیده که پر رو بشن. دونه دونه میده.
ملت ما هم که مثل همیشه. منتظر میشینه  که ببینه اخرش چی میشه. اخه کار با عجله نباید کرد. اینو جدی میگم. کار با عجله یعنی شکست از همون اول. ولی حالا تو جرئت پدرت اگر میشه پاشو اینو بلند بگو.
الآن هم نسیم بهار عربی خورده زیر دماغ بعضی ها و دوباره به جنب و جوش افتادن. راجع به این نسیم بهار عربی قبلا هم براتون نوشته بودم که سبزهای ایران میگن از ما یاد گرفتن و رژیمیها هم میگن اینا ثمرات انقلاب ما بود. حداقل تا چند وقت پیش اینرا ادعا میکردن، منظورم هر دوتاشون هست. هم سبزها و هم طرفدارای رژیم.
یکی هم نبود که بپرسه اگر اونا از ما یاد گرفتن پس چرا سبزهای ما خودشون هشتشون گرو نهشون هست؟ بهرحال خودمونیم عجب نسیمی بود. نسیم بود با گرد و خاک. بعدش هم که گرد و خاک نشست دیدیم چیزی به اون صورت عوض که نشده هیچ گرد وخاک هم همه جا رو پر کرده.
از این نسیم بهار عربی دوتا مثال کوچک میزنم و میرم سر اصل مطلبم.
مثال اول که میخوام بیارم مصر هست که 75 درصد پارلمانش همین اواخر افتاد دست اسلامگراها. اونهم چه اسلامگراهایی؟ دو دسته هستن. یکدسته که همون اخوان المسلمین باشن از همون اول آبشون با وهابیها توی یک جوب نمیرفت. آل سعود هم که با پشتیبانی وهابی ها مشروعیت خودش رو بدست اورده چاره ای نداره بجز اینکه با این اخوان اگرچه از مسلمین هستند و حتی سنی هم میباشند ولی مخالف باشه. دستور از بالا بالاها امده. بالنتیجه راه را باز میگذاره تا سر گروه  دوم  بره  توی اخور ال سعود. البته  خود اخوان المسملین هم سر و تهش را باید از سرویسهای اطلاعاتی غربی بکشند بیرون ولی همین موضوع که به هر دو گروه میگن اسلامگرا  به اندازه کافی دلیل هست که دو کشور امریکا و اسرائیل دبه دربیارن. هرچند که در دید نهایی اونها هر دو گروه از خودیها هستند و نه نخودیها. ولی خب کار اونها فعلا دبه در اوردن هست. حالا چرا؟ بعدا میگم.
یادمه موقعیکه نخستین انتخابات ازاد فلسطین با شرکت و نظارت بین المللی انجام گرفت و حماس اکثریت ارا رو بدست اورد همین دو تا کشور که دم از ازادی و موکراسی و ارای مردمی میزنن دبه دراوردن و نتایج انتخابات را قبول نکردند. با این کارشون شرایط و اوضاع توی اون منطقه از قبل هم مشکلتر شد. اوج مشکل وقتی بود که یکدفعه ملک پدری ال سعود هم که تا حالا کمکهای  مالی  به برادران  تو سری خورده عرب میکرد و کمی ژست همبستگی با برادران رانده شده عرب از سرزمینهای خودشان ( انگار یادشان رفته که زیر سند ایجاد کشور اسرائیل مرحوم جد بزرگشان امضای مبارک را گذاشتند، اونم روی عرشه یک کشتی جنگی امریکایی)  بخاطر اینکه حماس شیعه هست این کمکها را قطع کردند. یعنی پای مذهب که پیش امد دیگه برادر عرب بی برادر عرب.  اون موقع دیگه شد نور علی نور.
مثال دوم سوریه است. رئیس جمهمور مادام العمر و موروثی سوریه بشار جان اسد روزیکه امد و بر صندلی رئیس جمهمور مادام العمر قبلی که بطور اتفاقی پدرش بود تکیه زد اصلا فکر نمیکرد که توی چنین مخمصه ای بیفته. فکر میکرد فوقش باید یکخورده جلوی تند رویها و زیاده خواهی برادران را بگیره و السلام نامه تمام. بلندیهای گولان رو هم که مدتهاست قیدش رو زدن پس دیگه مسئله قابل عرضی که نیست. میشه راحت زندگی کرد. هر از گاهی نطقی  یا مراسم استقبال از میهمان خارجی. سالی یکبار هم عید فطر  و همین.
ولی نسیم بهار که بیاد دیگه میادا. دیگه منتظر شنیدن بفرماین تو نمیشه. اونهم نسیم بهار عربی.
بلافاصله اپوزیسیون چهل تکه ای پیدا شد و خود دولت هم یک گروه  اپوزیسیون  درست که بعدش  همشون با هم قاتی پاتی شدند.  این میان یکعده سرباز هم از ارتش فرار کردند و امدند طرف اپوزیسیون. اینها فرمانده نداشتند بهشون میگن ارتش ازاد سوریه. آقا خدا روز بد نده ارتش ازاد و ارتش اسیر افتاد به جان همدیگه.
بقیه کشورهای عربی گفتن نه بابا اینجوری نمیشه که .باید حتما ناظر بفرستیم که ببینیم موضوع از چه قراره.
اقا اینور بگرد اونور بگرد حالا توی این شیرو ویر مگر ناظر پیدا میشه؟ رفتن یک فرماند از بیرون اوردن که توی شمال افریقا سابقه جنایت داشت. ولی بی خیال، مگر ممکنه یعنی چی؟ معلومه که ممکنه. اسم اقای تیمسار دبی بود و از سودان هم میامد.  آقا جان اینجا خاور میانه هست. اینطور کارا نشد نداره. بالنتیجه تیمسار جان با سلام و صلوات وارد شدند. البته تیمسار جان ناظر یک همکار دیگه هم داشتند که از الجزیره میامدند و با وجودیکه در خود الجزیره  بخاطر سواستفاده از مقام و فساد تحت تعقیب قرار داشت ولی میخواست که بدون در اوردن دبه با تیمسار دبی کار سوریه رو صاف کنن. امین یا رب العالمین.
بعد از یکمدت همه متوجه شدند که اب  اپوزیسیون با تیمسار چندان به یک جوی هم نمیره.  شروع کردند از تیمسار ایرادهای بنی اسرائیلی گرفتن. تیمساردبی هم دبه دراورد و  گفت برو بابا و قهر کرد و رفت قطر. از قطر تیمسار پرونده زد و بندها و کثافتکاریهای اپوزیسیون را بر ملا کرد. شپش افتاد توی شلوار اپوزیسیون و ملت هم حیران که چی شد حالا؟  اپوزیسیون از دولت مانده از ملت رانده پیش خودشون گفتن یا حضرت عباس حالا دیگه چه کار کنیم؟
این میان رهبران اپوزیسیون رو به طرف ترکیه اوردند.  ترکیه هم باهاشون قرارداد همکاری و حمایت بست بشرط اینکه فردای رسیدن به قدرت اسمی از کردها و حقوقشون برده نشه. حالا انگارکه  کردهای ترکیه چندان علاقه ای به کردهای دیگر کشورها دارند. بابا کردهای ترکیه دوست دارن که از طریق ترکیه پاشون به اتحادیه اروپا و اروپا باز بشه. هر چی باشه حدود سه میلیون ادم توی اروپا دارن. تحت همچین شرایطی معلومه که مسائل احتمالی  دیگر کردهای بقیه کشورها  را زیر سبیلی رد میکنن. آقا یک سالادی شده که دیگه نگو.
توی این گیر و ویر ایران به بشار جان کمک میکنه. خودش هشتش گروه نهش هست و کمک به بشارجان میکنه. لابد فردا پس فردا یک گردان موثر و ضربتی موشک مقوایی هم برای تقویت ارتش سوریه میفرسته اونجا.  
عربستان هم برای خودش یک گروه در نظر گرفته و بهشون پول و اسلحه میرسونه تا ضد بشار جان و ضد بقیه یک تاراق و توروقی راه بندازن.
ترکیه هم که زیر پر و بال یکعده  دیگه و عمدتا ترکمنها رو گرفته. خلاصه اونجا دیگه سگ صاحبشو نمیشناسه.

یکجورایی درگیری و شاخ به شاخ شدن میانِ ایران و ترکیه هم بر سرِ سوریه اجتناب ناپذیر به نظر می‌رسه.
حتی احتمالِ یک رقابتِ مخفی‌ میانِ ترکیه و عربستان هم وجود داره.
ترکیه از ماجرایِ به وجود آمدنِ کشورِ کردستان می‌ترسه.
می‌ترسه از این نظر که اگر همچنین کشوری به وجود بیاد، میتونه تمامِ راه‌هایِ رعد شدنِ گاز و نفت را از راهِ ترکیه به سویِ اروپا را مسدود کنه.
بدونِ این امکان، ترکیه جذابیتیه برایِ غرب و اروپا نخواهد داشت.
پیشترها توی ایران پیش از امدن بهار، عید و مراسمش شروع میشد و یکی از این مراسم این بود که پدر خانواده دستی به سر و صورت لباس اعضای خانواده میکشید و یکخورده هم شیرینی جات و آجیل میخرید و میگذاشت توی خانه. بهر حال پیش از امدن عید و نسیم بهار همه چشمها بدست پدر خانواده بود.
این بهار عربی هم که میخواست بیاد،  دیگه  خیلی  از مردم بعضی از کشورها و اپوزیسیونهای  آنها قند توی دلشان اب میشد و چشمان خود را به طرف پدر این بهار که همون کشور اونور اب باشه ( من مخصوصا اسمش رو نمینویسم که رمز بین خودمون بمونه) دوخته بودند. منتظر بودن که پدر بهار عربی، سفره ای بچینه. برنامه ای ردیف کنه. کاری بکنه.   آقا بهار عربی امد (حداقل توی چند کشور مثل تونس و مصر دیگه داره از بهار میاد بیرون و اخر تابستان و اول پائیز میشه ولی از اون هدایای مخصوص عید و بهار که مردم منتظرش بودن  خبری نشده که نشده). ای دل غافل.
نمیدونم که چرا اینجا یکدفعه یادم به یک شعر افتاد که نزدیکیهای عید، خانواده هایی که پدرشون وظیفه شان را به روی مبارک نمیاوردند، میخوندند و اینجوری بود :

عید امد و ما لختیم
هر چی به بابام گفتیم
هی خندید و هی لندید
انگار به کو.... گفتیم

ببخشیدا یک کم بی تربیتی بود. مادر بزرگ خدا بیامرزم میگفت : خدا به خودم بده که ننه ام دیر از صندوقخانه میاد بیرون.  اخه  مادر بزرگم  واقع نگر بود ولی بی تربیت نبود.
خب حالا برم سر موضوعی که میخواستم بگم. ...........هوو......م
فکر میکنم که یادم رفته باشه که چی میخواستم بگم. از بس که شماها ادمو به حرف میکشید. سین جیم هم اینجوری نیست. یا مثل اینکه دارم جدی جدی پیر میشم. یادم که امد حتما براتون مینویسمش.

۱۳۹۰/۱۱/۵

دیگه داریم آزاد میشیم

به به دیگه داریم آزاد میشیم، دیگه میتونیم به خودمون بنازیم که ترتیبِ این یکی‌ رو هم دادیم، دیگه میریم که همون کاری را بکنیم که همیشه دلمون میخواست بکنیم.
میگن که کشتیها آمدن تا ما رو آزاد کنن، دولتِ ایران نمیگه کشتی‌، میگه اینها لگن هستن. لگن هم که ترس نداره.
دردِ سرتون ندم لگن‌ها آمدن، اونهم چه لگنهایی. لگنهایِ توپدار و موشک دار.
قیمتِ ارز و طلا هم که داره میره بالا و مردمِ ایران اگر جنگ هم نشه،  جنگی میشن.
من اگر جایِ دولت میبودم، می‌گفتم که ما میخواستیم دوباره یارانه بدیم ولی‌ نمیگذارن که نفت بفروشیم و پولِ یارانه دادن رو در بیاریم.
بعدش ببینیم که این ملت به جانِ کی‌ خواهند افتاد.

الان ولی‌ داریم آزاد میشیم. هر کاری هم که دلمون خواست می‌کنیم.
ولی‌ صبر کنید ببینم، دلمون چی‌ میخواست؟ شوخی نکن، دلمون چیزی نمیخواست که. اذیت چرا میکنی‌؟
یک عده پولدار بودن و دلشون میخواست که با این پولها برایِ بقیه قیافه بگیرن که می‌گرفتند و خوب برایِ این پولدار شدن با توجه به شرایطِ روزِ مملکت یک کارهایی هم کرده بودن، حالا یا بساز و بفروشی یا دلالی، یا پدرسوخته بازی و غیره
.
نسل بعد از اونا هم با وجودی که زیاد اهلِ کار نبودن و پولی به سرمایه به ارث گذاشته شده پدری اضافه نمیکردن، ولی‌ تویِ قیافه گرفتن برایِ بقیه دیگه دستِ نسل پیشِ خودشون رو از پشت میبستن و انقدر این کار رو ادامه دادن که اون سرمایه یواش یواش از بین رفت و نسلِ سوم برگشت به همونجایی که نسلِ اول در ابتدا بود.
خوب این حسابِ پولدارامون یا اینکه بگیم اکثرِ پولدارامون. آونهایی هم که به قول معروف یک خورده عقلشون بیشتر میرسید و امکاناتی داشتن، نسلِ دوم را میفرستادن به خارج تا زود هدر نرن، شاید اونجاییها یک خورده عقل به سرشون بیارن.
حالا زنی‌ باشه بهشون بدن ، شوهری باشه گیرشون بیاد ، خودِ جوامع اونجا.
 تا حدِ زیادی هم موفّق بودن.

بی‌ پولهامون هم که دلشون میخواست پولدار بشن ولی‌ نه‌ از طریقِ کار.
 کار مالِ تراکتوره.  آدم کار نمیکنه، مخصوصا اگر اون آدم  ایرانی‌ هم باشه و  بیشتر از ۲۵۰۰ سال سابقِ تمدن (؟) داشته باشه.
بی‌ پولها باید یک راهی‌ پیدا کنن که در کوتاهترین مدت اونها رو به پول برسونه، چه کار می‌کنن رو هم که خوب همه میدونن، دیگه لازم نیست که من توضیح بدم.
بی‌ پولهایِ امروز  که  میخوان بیان بالا درست همنجایی هستن که نسلِ اولِ پولدارهای امروز  و بی‌ پولهایِ سابق بر این بودن.
 

به عبارتِ دیگه این دو طبقه اجتمایی‌ به ترتیب جاشون را با هم عوض می‌کنن. حالا این میان خانواده‌‌ها و آدمهایِ استثنأ هم وجود دارن،
 زود جوش نیارید.  ما رو هم هی‌ نزنید.
خدا ما رو زده، بسّه.

پس می‌بینید که همه به چیزی که دلشون خواسته و در راهش ثابت قدم برداشتن، رسیدن.
حالا دیگه موضوع چیه؟ میشه یکی‌ تعریف کنه تا ما هم بفهمیم؟

پس دیگران بیان تا ما به خواستِ همیشگی‌ دلمان برسیم چه معنی میده؟
 ترتیبِ این یکی‌ رو هم ما نمی‌دیم، بلکه این یکی‌ هم مثلِ اسلافش و اخلافش ترتیبِ ما رو قبل از رفتن میده.

اونوری‌ها هم به جانِ عزیزتان اصلا دلشان به حالِ شما نسوخته. اونوریها مثلِ سمسار میمونن که اونوقتا با دوچرخه یا با گاری میامدن تویِ محله‌ها و اشغالهایِ خودشون رو میفروختن و به اصطلاح اشغالهایِ ما را (که بیشتر عبارت بودن از وسایلِ آنتیک و قدیمی‌) میخریدن و میبردن که ما بتونیم نفسِ راحت بکشیم. مثلا بشقابِ مسی را میبردن تا ما بتونیم بشقابِ ملامین بخریم.

سینی و ‌ستِ چایی خوری نقره را میبردن تا ما پول جمع کنیم و طلا بخریم، تا اون موقع هم از استکان نعلبکی معمولی استفاده میکردیم.
عمدتاً سینی طلا جانشینِ سینی نقره نمی‌شد و پولِ فروشِ سینی نقره زود خرج میشد و همه هم راضی‌ به نظر میرسیدن، تا موقعیکه پول تمام میشد و دیگه نه‌ پولی مانده بود و نه‌ سینی نقره.

الان این کار رو تویِ منطقهٔ خاور میانه دارن کشورهایِ غربی انجام میدان.

الان که به گذشته فکر می‌کنم، میبینم که اون موقع بهتر می‌بود که بزرگِ خانواده از قبل یک برنامه برایِ خریدِ سینی طلا درست میکرد و در آخرین مرحله سینی نقره رو میفروخت تا با پولش کمبودِ قیمتِ سینیِ طلا  را تکمیل کنه، ولی‌ خوب  بزرگتر‌هایِ ما اصلا  به این فکرها نبودن.
خودِ ما هم که اون موقع بچه بودیم  و بیشتر خوشحال میشدیم که وقتِ ظرف شویی، بشقاب‌هایِ سبکتر را بلند کنیم و از اون گذشته،  پولِ سینی نقره را که خرج میکردن، همیشه  ته مونده اش  یک چیزی هم گیر ما می‌آمد که هر چند نسبت به سهمِ بزرگانِ خانواده‌  چیزِ قابل توجهی نبود، ولی‌ برایِ ما بچه‌ها و نوجوانها انقدر بود که به رویِ خودمون نیاریم.
بچه بودیم به همه چیز هم فکر میکردیم به غیر از به آینده. در موردِ آینده فقط آرزو داشتیم و رویا.

هر وقت هم که کفگیر به تهِ دیگ میخورد (که این هم دیر یا زود داشت ولی‌ ساخت و سوز نداشت) ما هم مثلِ بقیه شروع میکردیم به نق زدن و دنبالِ مقصر گشتن
بچه گی‌‌ هم عالمی داره ها، والله به خدا

۱۳۹۰/۱۱/۳

خوب حرف بزن دیگه


از مادر بزرگِ مرحومم تا حالا چند بار براتون نوشتم. خدا بیامرزدش بعضی وقتها چیزای جالبی‌ میگفت. یعنی اگر الان بخوام درست به گذشته نگاه کنم و یک کمی‌ هم انصاف به خرج بدم میبینم  بعضی  وقتها که چه عرض کنم بیشترِ وقتها چیزای جالبی‌ میگفت.
شاید چونکه زیاد حرف نمی‌زد و بیشتر گوش میداد و نگاه میکرد؟
بر عکسِ الان که تو هنوز جمله اولِ حرفِ خودتو به نیمه نرسوندی که جوابها  و نظرها  میان. اونم چه جوابها  و چه نظرهایی. هر چی‌ هم داد بزنی‌، بابا  صبر کنید، من اصلا نمیخواستم اینو بگم، منظورِ من اصلا  یک چیزِ  دیگه بود، اونا  که دیگه ول کنِ  معامله نیستند که. نخیر آقا.
تو باید  جواب رو گوش بدی، اینجورها نیست که. آشِ کشکِ خالته، بخوری پاته، نخوری پاته.
گوش نمیدم؟ چه غلط ها، مثلِ اینکه اینجا شهرِ هرته.
آقا یکدفه میبینی‌ مسیر گفتگو‌ها رفت به یک جایی‌ که اصلا نظرت نبوده.‌ ای باباتون خوب، ننتون خوب، برگردید. ولی‌ نخیر. همون که گفتم.
برگردیم؟  مگه زده به سرت؟  ما ۲۵۰۰ سال صبرِ تاریخی کردیم که الان این حرف‌ها رو بزنیم، حالا تو میگی‌ برگردیم؟
تازه اونم چی‌؟ چه نوع حرفی‌؟ مثل حرفهایی‌ که اون سیبیلوه  که  یکی از برادرانِ مارکس هنرپیشه بود  میزد.
یعنی کلی‌ حرف بزنه و چیز بگه بدونِ اینکه چیزی گفته باشه، یا مثلِ رئیسِ جمهورِ منتسب، با حرف زدنهاش بیشتر وضعیتِ فعلی و سابق رو خرابتر کنه تا درست تر.
همه از خداشون باشه که طرف حرف نزنه چونکه خطر داره.

می‌بینید؟ این حرف زدن و گفتگو کردن و به قولِ قدیمیها گپ زدن  الان دیگه شده  برایِ مردم یک فشارِ روحی. همه هم که ماشالله ماشالله علامه دهر و باوجود تحت فشار روحی خود و دیگران قرار داشتن، بازم اهل کوتاه امدن نیستن.

آقا، زحمتت ندم، حرف زدن با بقیه بر عکسِ سابق که  دردِ دل‌ بود  و تبادلِ نظر  امروز شده یک عاملِ فشارِ روحی خارجی‌.
حالا این از فشار‌هایِ خارجیش.

از درون هم که عیال همش میگه، آقا چرا تو حرف نمی‌زنی؟  چرا وقتیکه پابرهنه (مادر بزرگِ خدا بیامرزم یک چیزِ دیگه برهنه میگفت) وسطِ حرفات میپرن، تو هم حرفِ اونها رو قطع نمیکنی‌؟   چرا از خودت ابهت نشان نمیدی؟
هر چی‌ میگم بابا این ابهت نیست کاری که اونها می‌کنن، ببخشیدا خریت هست که مثلِ همه میمونها تویِ باغِ وحشِ آلمان دورِ هم جمع بشیم و جیغ بکشیم  و داد بزنیم، به خرجش نمی‌ره که نمی‌ره.
میگه من موقعیکه با تو ازدواج کردم، فکر کردم که دارم با یک مرد ازدواج می‌کنم.
آخرش هم ول می‌کنم میرم تویِ بالکن سیگار می‌کشم، اگر من یک روز بر اثرِ سیگار کشیدن مردم، آقا مسئولش شماها هستید.  حالا با همین عیال اگر یکروزی روی مواضعمون زیادی پافشاری کنیم دیگه مرد با  ابهت نیستیم بلکه ظالم و جبار و زن ستیز میشم. بگذریم.
حالا همه اینها به کنار، به خاطرِ همین هم یک مدتی‌ دست و دلمان طرفِ کامپیوتر و اینترنت نرفت. بعد از چند مدت که آمدم میبینم  وای ددم وای، ‌ای داد و بیداد.
پریسا هم داد میزنه که بنویس.
آخه خواهر، قربونت برم (قربونت برم به چشم خواهر برادری، یکدفعه همسرِ گرامی‌ بهش بر نخوره) از دل‌ و دماغ انداخته بودنم.  دیگه چی‌ بگم آخه؟  چه گویم که ناگفتنم بهتر است.
اینجا شده استادیومِ مسابقه ورراجی. یعنی همه جا دارن مسابقه ورراجی میدن، نه‌ تنها اینجا.
خوب خواهر، ما هم که دروغ چرا؟ گردِ این میدان نیستیم،  چی‌ بگم؟ چی‌ بنویسم؟
حالا محضِ گلِ رویِ تو هم که شده به خودمون هی‌ فشار پشت فشار آوردیم تا این دو سه‌ تا خط رو بنویسیم، ولی‌ بازم بگم، هی‌ یادِ اون مرحوم میفتم که میگفت، آدم نباید بی‌خود حرف بزنه.
تا مرد سخن نگفته باشد، عیب و هنرش نهفته باشد.
حالا ما موندیم این میان، بنا به حسابِ اون خدا بیامرز ما مرد هستیم، تازه هنر هم داریم چونکه هی‌ حرفِ بی‌خود نمیزنیم
به حسابِ عیال ما میرزا مزلف هستیم.
پریسا هم که میگه ما تنبلیم. خب البته بگم که بعنوان ایرانی تنبلی حق مسلم ماست. هر چی باشه دارندگی هست و برازندگی. ما رو که بهمون بگن تنبل بدمون نمیاد بلکه باطنا بهش افتخار میکنیم. چونکه ما میدونیم که همه مشاهیر و عالمان خبر دارن که ادم زرنگ کسی هست که کاراشو انجام بدن  بدون  اینکه او خودش دست به اب سیاه و سفید زده باشه. خارجکیها بهش میگن منیج بکنه.
خلاصه دردسرتون ندم خودمون هم دیگه نمیدونیم که  چی‌ هستیم.
خواستیم از ملت بپرسیم، دیدیم ‌ای وای، اونا  انقدرمشغول حرف زدن هستن که کسی‌ وقت نمیکنه حرفِ ما رو گوش بده.


الان دیگه هیچ کاری به غیر از صبر کردن برامون نمونده

۱۳۹۰/۱۰/۲۹

بدو بدو


آقا شیر توی شیرِ عجیبی‌ شده.
همه دارن دنبال یک چیزی میدوند. حالا اون چیز چی‌ هست، خودشون هم نمیدونن، ولی‌ میدون. حالا ندو و کی بدو.
میدوند تا عقب نیفتن، از چی‌ عقب نیفتن؟ خودشون هم نمیدونن، ولی‌ تو چه کار داری به اینکارها؟ همه میدوند، تو هم بدو. نمیمیری که؟
از اون گذشته توجهِ بقیه روهم به خودت جلب نمیکنی‌. بهت اعتماد می‌کنن، خارج از نت نمی‌زنی. از قدیم هم گفتن، خواهی نشوی رسوا همرنگ جماعت شو.
حالا اینکه جماعت خودشون همگی‌ رسوا هستند این چیز دیگه هست.
معمولاً آدمهایِ رسوا هوایِ هم‌دیگه رو خیلی‌ دارن، با هم همبستگی‌ دارن، مواظبند که یک غیر رسوا نیاد و بساطِشون رو به هم بزنه، چرا، برایِ اینکه اگر بساطِ یکیشون به هم بخوره بساطِ بقیه هم به لرزه میفته.
پس هزار کار می‌کنن که سفید  رو سیاه  و سیاه  رو سفید جلوه بدن، مرتب هم هم‌دیگه رو تائید می‌کنن و به بقیه میگن ببین، فلانی‌ هم همینو میگه.
ملت و امتِ همیشه در صحنه هم نگاه میکنن که ببینن اکثریت با کی‌ هست، که اونا هم همون طرف برن. میدوند تا عقب نیفتن.
یادمه اولین بار در المپیکِ لس آنجلس بود که شعارِ همراه که باشی‌ همه کار را کردی
داده شد.  فقط همراه باش تا این گوشه پر نشون داده  بشه،  بقیه اش هم  بی‌خیال، خدا کریمه.

امروز تویِ  روزنامه  خواندم که آقایِ اوباما  گفته  بابا  اون لوله نفت از آلاسکا به تگزاس رو ممنوع کنید، چونکه هم به  محیطِ زیست  ضربه  میزانه و هم اینکه امنیت نداره.
اینو رئیس جمهورِ یک  کشور ثروتمندِ دنیا گفته  و مخالفِ رساندنِ نفت  از یک استان به یک استانِ دیگه داخلِ آمریکا هست.
رئیس جمهورِ منتسبِ ما میگه  لوله گاز بکشید از جنوبِ ایران به هند که از وسطِ قبایلِ تحریک شده و جنگ طِلبِ پاکستان رد بشه و به مرز هند، دشمنِ قدیمی‌ پاکستان برسه تا ما بتونیم گاز ارزون و با ضرر تحویلِ هند بدیم.

بنازم این مغز اقتصادی رو. من فقط میترسم که بدزدنش ببرنش توی سویس به زور رئیس بانکش بکنن.
 ملت هم داران ذوق می‌کنن، که ببین با وجودِ مخالفت‌ها داریم نقشمونو عملی‌ می‌کنیم.
 از اون طرف هم ترکمنستان و افغانستان بهشون احساس رقابت دست داده و میخواهند که سبقت بگیرن. توی چی‌ سبقت بگیرن؟ توی هیچ چی‌.
آخه ترکمنستان هم میخواهد که از وسطِ کشورِ آشوب زده و تحریک شده افغانستان که شمالش با جنوبش جنگ داره و مشرقش با مغربش  لوله گاز بکشه به طرفِ پاکستان تا اونها هم با کمال صداقت بگذارنش توی سینی اخلاص و بدنش به دشمنِ قدیمیشان‌ هند.
یکعده هم نشستن و دارن مقدار پولی که گاز نفروخته شده و تحویل داده نشده و خط لوله اش اصلا کشیده نشده را مرتب حساب میکنن و براورد میکنند که با این پولها چه چیزها نمیشه که خرید.
والله اون ملتی که من میبینم با اون پولها  وافور میخرن.  اون دولتهایی را هم که من میبینم با اون پولها اسلحه میخرن.
پس بهتره که این نوع خط لوله ها صرف نظر از ضد محیط زیست بودن و ناامن بودنشان اصلا ساخته نشن تا نه اینها وافور بخرن و نه اونها اسلحه.

البته ببخشیدا این فقط یک نظر بود. منهم میدونم که ازادی بیان داریم ولی چونکه میدونم که ازادی پس از بیان نداریم گفتم از پیش معذرتم را بخوام.
یک خورده که نگاه میکنی‌ میبینی‌ پشتِ تمامِ این نقشه‌ها ایدهِ آمریکایی‌ها و منافع اونها قرار گرفته. حالا تو هی‌ بشین و برایِ خودت آسمون ریسمونش کن.
پس ببین، تو باید فقط بدوی و کاری هم به این کارها نداشته باشی‌.
میندازنت تویِ رقابت در دویدن. تو هم که ماشاالله آهو، حالا ندو و کی‌ بدو.
رندان هم بالا نشستن و کار خودشون رو می‌کنن.
هر از گاهی‌ هم که سرعتت کم شد یک اطوار می‌ریزن تا تو سرعتت را بالا ببری.
البته همه برای خودشون دلایلِ کاملا موجه دارن که این دلایل فقط دو تا عیب دارن. بیشتر هم نه.
اول اینکه تو این دلایل رو هیچوقت نمی‌فهمی و درکشون نمیکنی‌. یعنی نمیتونی بکنی چونکه از ما بهتران نییستی.
دوم اینکه حال و وضع تو رو هیچوقت بهتر نمیکنن. قرار هم نیست که بکنن.
ولی‌ خودمونیم، اصلا تو کی‌ هستی؟؟؟

۱۳۹۰/۶/۱۶

ما که حالیمون نشد که نشد

با اجازه شما چند مدتی نبودم یعنی بودم ولی حال و حوصله نوشتن را نداشتم. منظورم اینه که داشتم ولی میدیدم که دیگران زودتر در مورد چیزایی که من میخواستم بنویسم نوشتند. یعنی نوشتتد البته نه اون جوری که من میخواستم بنویسم. ولی خب نوشتند دیگه اونم با چه حرارتی. اهل ترمز گرفتن هم نبودن که نوبت من هم بشه. خب یک روز صبر کردم دو روز صبر کردم سه روز شد یکماه شد دوماه. ای بابا  بالاخره حوصله ام سر رفت. رفتم کنار و گذاشتم تا بنویسند. انقدر بنویسند تا جوهر خودکارشون تموم بشه.
مخصوصا موقعیکه میدیدم یک بنده خدائی آمده و از همون اول مسیر بحث رو برده به اونجاهایی که خدا میدونه کجا هست و چرا هست. ملت  همیشه در صحنه هم با سر دنبالش راه میفتادند و همون مسیر را حالا با کمی اینور و اونور رفتن ادامه میدادن.
اگه یادتون باشه چند ماه پیش خدمت جناب عالیان (یعنی همه شما) عرض کردم که بابا جریان این قذافی خیلی بو میده ولی همه در جریان نجات لیبی و مردم لیبی گیر افتاده بودند و از اسب شیطان پیاده نمیشدن. البته این که این جناب سرهنگ ما از همون روز اول حالش درست و حسابی نبود که بحثی توش نیست ولی اینکه مردم کشورش و دنیا یکشبه خواب نما شدن و دموکرات اونم خیلی مصنوعی بنظر میرسید. خب ما هم پیش خودمون گفتیم در خانه اگر کس است یک حرف بس است.
همون موقع هم میگفتم که چی شده که دوستان بهتر از جان معمر حالا یکدفعه یادشون افتاده که در لیبی دموکراسی نیست. این جریان دموکراسی لیبی رو در کدوم سری عملیات میشه گنجاند. ولی خب کو گوش شنوا؟ البته یادمون نرده دموکراسی واقعا هم نبود ولی بجاش دو سه لیتر نفت پیدا  میشد که. این به اون در. هم خدا و هم خرما که نمیشه.
امروز دیگه نتونستم طاقت بیارم. چرا؟ برای اینکه بی بی سی هم گفت که سیا و قذافی دوستهای جون جونی بودند. اگر از من میپرسید من میگم توی این ماجرا تنها سیا نبوده. یکخورده که هم بزنید یواش یواش بقیه نخود و لوبیاهای دیگه هم میان سر دیگ و مشخص میشه که دیگر دوستان چه کسانی بودن.
البته این روشها چندان هم ناشناخته نیستند. اول دوستی کن و طرف رو توی خیالات خودش تائید کن  و بذار تا حسابی دور بر داره بعدش هم یک پشت پا بهش بزن بطوری که طرف با سر بره تو خمره. نمونه شاه یکیش نمونه طالبان یکیش نمونه مبارک یکیش نمونه صدام جان هم یکی دیگش. از این نمونه ها تا دلتون بخواد موجوده.
جالبیش اینه همه این ادما نهایتا توی بکار بستن روشهاشون شباهت بسیار زیادی با هم داشتن ولی بزرگترین شباهتشون با همدیگه اینبود که اصلا از سرگذشت نفر قبلی یاد نمیگرفتن و فکر میکردن با ما که دیگه نه.  با ما کاری ندارن.
معمر که اول جریان حسابی گیج شده بود که ای بابا این دیگه چیه؟ دوستان چی دارن میگن؟ ولی تا خواست بخودش بیاد نیمه شرقی لیبی دموکرات شد. البته هواپیماهای جنگی دوستان سابق معمر هم مرتب کمک میکردن که اهالی شرق لیبی همچنان دموکرات باقی بمونن. حالا که وقت اضافی بازی هم داره تموم میشه و بالاخره شرق پدر غرب را در آورد (البته فقط در لیبی) و معمر جان میبینه که ده بیست گل عقبه، تازه به سرش زده که شهید بشه و بره تو بهشت. ولی برای رفتن به بهشت هم چندان عجله ای نداره چونکه فعلا قایم شده.
یکی نیست بپرسه آقای معمر جان قربون او شکلت. شما نمیتونستی سی چهل سال پیش بری بهشت؟ آخه خدا رو خوش میاد که هم اهالی این دنیا و هم اهالی اون دنیا رو معطل بگذاری؟ پس بگو مریضم و همه را راحت کن. منتظر بودی که پیش از تو بقیه هم مسلکیها هم برن تو بهشت تا اونجا تنها نباشی؟
پیش خودم گفتم شاید بنده خدا  علت همه این کارها رو توی کتاب سبزش نوشته باشه ولی پهلوی هر سبزی فروشی هم که رفتم کتاب سبز این بنده خدا را پیدا نکردم که نکردم من. یکموقع بود که کتاب سبز از در و دیوار لیبی میبارید و همه هم افتخار میکردن که یکیش را دارن و خوندند. حالا توی لیبی کتاب سبز که پیدا نمیشه دیگه.
اگر هم دست یکی باشه بلافاصله روش تف میکنه و جلو همه اتش میزنه که نشون بده چقدر همیشه از این کتاب متنفر بوده خب شاید واقعا هم بوده و اجبارا تا پیش از این جریانها این کتاب رو ماچ میکرده.
بالاخره ما نفهمیدیم اون ماچ کردن کتاب جلوی دوربین اجباری و از روی تقلید از بقیه بود یا این تف کردن و اتیش زدن؟ کدومش واقعا اختیاری و کدومش واقعا اجباری بود رو من یکی نفهمیدم. ولی خب منهم که نباید همه چیز رو بفهمم.
همینقدر که میفهمم عیال میگذاره من توی بالکن هر از گاهی سیگاری روشن کنم خودش خیلیه. بیشتر از اینهم نمیخوام. هضمش مشکله.

۱۳۹۰/۳/۲۶

روشهای عبدالعلی خانی

قدیمها در محله ما یک عبدالعلی خانی زندگی میکرد که دلاک بود و عمری هم ازش میگذشت ولی هنوز هم کار میکرد. همه اهل محل هم میشناختنش  و از دور که میدیدنش به او سلام میکردند  و  بهش احترام میگذاشتن.
من اونموقع بچه بودم و نمیفهمیدم که عبدالعلی خان چرا باید با این سن و سال هنوز هم کار میکرد؟ شاید چونکه وضع مالی درست و حسابی نداشت و اگر کار نمیکرد باید از گرسنگی میمرد؟ یا شاید هم  اگر کار نمیکرد و توی خانه اش مینشست حوصله اش سر میرفت؟ من نمیدونم و قبل از اینکه به حدس  زدن و اسمون و ریسمون بهم بافتن بیفتم اعلام میکنم آقا ما وارد این بحث نمیشیم.
این عبدالعلی خان که شغلش دلاکی بود کنارش ختنه هم میکرد و زن و مرد همه از دستش راضی بودند. مردها را میتونم حدس بزنم چرا برای اینکه لابد سر پل شیر بگیری زیاد زجر نکشیده بودند و در ضمن طرف دلاکشون هم بود. گیریم که یک روز و روزگاری گذرشون به تیغ عبدالعلی خان افتاده بوده باشه ولی این کار یکذفعه بوده به جاش سالها کیسه کشی و مشت و مالش را تجربه کرده بودند و احتمالا در قهوه خونه محله یکی دو بار شاید هم بیشتر با او چایی خورده بودن و به داستانهای شاهنامه که مرشد تعریف میکرد گوش داده بودند. یعنی یک جورایی دیگه اون یکدفعه تیغ کشی عبدالعلی خان رو فراموش کرده بودند.
زنها هم نمیدونم چرا ازش راضی بودند. هر وقت صحبت از ختنه کردن میشد زنهای خانواده ها بیشتر از همه اسم عبدالعلی خان رو تکرار میکردند. چرا؟ خب گفتم که نمیدونم. شاید از عملکرد عبدالعلی خان راضی بودند. برید از خودشون بپرسید البته اگر هنوز در قید حیات باشن. من با اونها در این باره هیچ حرفی نزده بودم که خدای نکرده باعث سوء تفاهم نشه.
خلاصه همه زنها دعاش میکردن. بازهم میگم از من نپرسید. مگر من ولی فقیه هستم که همه چیز رو بدونم؟ برید بابا از خود اون زنها بپرسید. فقط تجسم کنید که من نادانی میکردم و همچین سئوالی ازشون میکردم. خودتون بهتر از من میدونید که چه غوغائی به پا میشد. همه فکر میکردن که من نظری داشتم و حسابی هو و جنجال بپا میشد بخصوص از طرف اونهائی که از همه کمتر در جریان امر بودند و تازه هم از راه رسیده بودند. همچین ادمها چنان هو و جنجالی راه می انداختند که بیا و ببین. برای اینکه نشون بدن که در جریان همه چیز هستند چنان دست پیش را میگرفتند که پس نیفتند که ادم فکر میکرد خدا هم بدون اجازه اینها اصلا نمیتونه یک لیوان اب بخوره.
خلاصه همه اینها رو گفتم که برسم به اصل مطلب شما هم بیخود حواستون به این طرف و اونطرف پرت نشه. این عبدالعلی خان برای ختنه کردن یک شیوه خیلی جالبی داشت که هربار یکجوری پیاده اش میکرد ولی هرباربه همون نتیجه مطلوب خودش میرسید.
یک نفر را که برای ختنه پیشش میبردن و درازش میکردن اول حواس یارو را با مهارت به یک صورتی پرت میکرد و بعدش هم یکدفعه تا میخواستی بگی یا رب چه میکنی؟ عبدالعلی خان قال قضیه رو کنده بود و کمر ماجرا را شکسته بود و تو درحال زار زدن بودی و مردم در حال کل و هو زدن.
مثلا اگر بچه پیشش میبردن یکجوری با اب نبات و اینجور چیزها سرش را گرم میکرد و یا دعوای الکی راه می انداخت و مجلس را شلوغ میکرد بطوریکه همه فکر میکردن طرف در حال قهر کردن و رفتن هست.
یکبار که حتی یقه بابای بچه را جدی جدی چسبید که این بچه رو چرا به این زودی اوردید اینجا. این باید هنوز یکی دوسال دیگه صبر کنه. بچه هم خوشحال که این عبدالعلی خان واقعا همونجوری که همه میگفتن ادم باحالی هست و دلش خوش میشد که امروز را قسر در رفتم  و تا بابای بچه خواست که دوزاریش بیفته که موضوع از چه قراره  نصف اون بچه ای که بطور کامل تحویل داده بود پس گرفت. اینجوری بچه اصلا نمیفهمید که کی  چیز میشه. خودتون میدونید که منظورم چیه.
در حال تعریف کردن این ماجراها که بودم یکدفعه یادم افتاد به کشور و مردم لیبی که سالها باهم بودند و اصلا حالیشون نبود که سرهنگ معمر جان دیکتاتوره. حالا این به کنار اون مردم عقب افتاده بودن و هیچ چیز حالیشون نبود. این یکی هم روش  ولی این کشورهای رنگ و وارنگ شهر فرنگ چی؟ اونها هم که سالهای سال با سرهنگ جان سروکله میجنباندن که. مرتب دعوت پشت دعوت از طرف اینا و بخشش پشت بخشش از طرف معمرجان سابق و معمر خاک برسر فعلی.
همین کشورها حتی به سازمان اطلاعاتی جان سابق و خاک برسر فعلی  کلی وسیله و دستگاه داده بودند که بهش کمک کنند که از ورود قاچاقی سیاهان افریقایی به اروپا جلوگیری کنه. البته این دستگاهها برای تفریح و ناز کردن این پناهنده ها نبودن ولی خب در اروپا و مستقیما توسط اروپایی ها و امریکائیها و یا بر روی اروپائیها و امریکائیها که استفاده نمیشدن. پس چندان ارزش بهم زدن دوستیها را هم نداشتند.
البته ما العوام کالانعام نمیفهمیدیم که منظور این غربیها چی بوده ولی الان میبینیم و میفهمیم که اونا  سر کلاسهای عبدالعلی خان همیشه حاضر بودند. سر همه رو با این چیزها گرم کردند و معمرجان را مرتب دعوت کردن و پولهاشو گرفتن تا یکدفعه بپرن وسط و مملکت لیبی را به دو بهره تقسیمش کنند.
کشورهای اروپایی و امریکایی هم درست مثل عبدالعلی خان که کمر چیز مردم را میشکاند و نصفش میکرد الان پریدن وسط و لیبی را دو قسمتش کردن. کسی هم نیست که بپرسه اخه بی انصافا چرا کار رو یکسره نمیکنید و مردم اون قسمت دوم رو هم نجات نمیدید. جوابش اینه که عبدالعلی خان هم که از بیخ نمیبرید که وگرنه تمام اون زنهائی که دعاش میکردن یکدفعه شروع میکردن به فحش دادن و نفرین کردن.
حالا اگر جان سابق و خاک برسر فعلی  را بطور کامل برطرف کنن که  واویلا میشه که. چونکه اون موقع همه چیز به صلح و صفا نموم میشه و کی دیگه اسلحه میخره؟ کارخانه های اسلحه سازی به ادم نفرین میکنن. خدا نصیب گرگ بیابان هم نکند.
شما مثل اینکه لشکرکشی جورج بوش پدر را که تا دروازهای تمدن بغداد رفت و کلید را هم انداخت ولی نظرش عوض شد و برگشت را فراموش کردید. اونموقع هم صدام حسین را گوشمالی دادن و برگشتند. حالا اینکه صدام  بعدش دوباره ادا و اطوار و لوس بازی دراورد دیگه تقصیر اینها نیست که. صدام خودش ادم نبود.
حالا هم این کشورها برای اینکه بتونن به مقاصدشون برسند چند تا ناو هواپیمابر هم فرستادن تا لیبی را گوشمالی کنند. البته منظور لیبی غربی هست وگرنه لیبی شرقی هزاران ساله که دموکراته و ادمهای خوبی هم توش پیدا میشه که باید نجات پیدا کنند. پولی را هم که سرهنگ معمر جان به بانکهای غربی داده بود و اونها هم چونکه اصلا خبر نداشتن که این پولها از کجا امده و به اسم کی هست و روش کار میکردن حالا دادن به اهالی لیبی شرقی که هزاران ساله دموکرات و کاملا غربی هستند که بروند و برای خودشون قاقا بخرند.
در ضمن این ناوهای کشورهای غربی  چندین و چند اسلحه جدید دارن که میشه اونجا امتحانشون کرد وگرنه مجسم کنید که یک موقع جدی جدی جنگ بشه و این اسلحه ها که ازمایش نشده بودند یکدفعه تو زرد از اب در بیان. شما حاضرید مسئولیتش را بعهده بگیرید؟
این میان رئیس جمهور منتسب ما مموتی و خانواده، عینهو همون ادمهایی که بالا تعریف کردم از راه تازه رسیده و اصلا حالیش نیست که موضوع از چه قراره ولی بیشتر از همه دم از حقوق حقه مردم لیبی میزنه که از زمان فراعنه تا بحال توسط سرهنگ معمر جان یار گرامی مموتی جان زیر پا گذاشته میشه. انگار نه انگار که توی همین کشور خودمان هم حقوق حقه مردم از خاویاری که روی الماس کوه نور و دریای نور ریخته باشند نایاب تر هست.
تا یادم نرفته بگم که این انسانهای کاملا دموکرات و غربی مسلک لیبی شرقی  قدرت خدا یکدفعه متوجه شدند که چه طرحها و برنامه هایی را باید پیاده کنند تا مملکت تازه تاسیس و محرومشان تمام مشکلات را با سه سوت پشت سر گذاشته و عینهو موشک بره جلو. اینها همش کار خداست وگرنه اگر خدا نمیخواست میذاشت که مردم از هزاران سال دموکرات و صلحدوست و پیشرفته لیبی شرقی نادان بمانند. مردم دموکرات و صلحدوست لیبی شرقی قبلش هیچ برنامه ای نداشتن. ده فرمان هم لازم نبود با یک فرمان یکدفعه متوجه شدن که برنامه ندارن و تن دادن به کار برنامه ریزی.
عین همین ماجرا رو شما توی سوریه میبینید. اونا هم هیچ برنامه و طرحی ندارن. چرا ندارن؟ برای اینکه وقتش را ندارن. اخه نمیشه که هم با بشاراسد در افتاد و هم برنامه ریخت. ما یک برنامه ریز کامپیوتر توی کارخونه داریم هروقت که میخواد برنامه بریزه میگه شما اینجا نمونید من تمرکزم را از دست میدم. بعضی ها میگن او قر میریزه ولی برنامه نمیریزه. من والله از این چیزا خبر ندارم و تا حالا هم ندیدم که پاشه برقصه و قر بریزه. خلاصه فقط اینو بگم که یک مملکتی مثل سوریه که پر از قبایل و اقوام و مذاهب مختلفه و همه دور و بریها هم بدشون نمیاد یک تکه اش را بکنند و ببرند اخه چطور میشه در زمان مبارزه با بشار اسد برای اینده اش برنامه ریخت؟ مگر شما بچه هستید؟ هم چین برنامه هائی فقط موقعی میتونه مطرح بشه و انجام بگیره که بشاراسد رفته باشد.
توی ایران هم همینطور. اوپوزیسیون فقط وقتی میتونه کار کنه و تراوشات مغزی از خودش در کنه که رژیم جمهوری اسلامی دیگه وجود نداشته باشه. در یک فضای کاملا باز و دموکراتیک و بدون زور یعنی جائیکه هفتاد و پنج میلیون ادم میتونن کاملا ازادانه صدوهفتاد و پنج ملیون نظر مختلف و در جهتهای مختلف داشته باشن. اونهم کی؟ زمانیکه هیجده و نیم میلیارد دلاری را که به ترکیه برده بودن تا اون سنت اخرش براموت تبدیل کنن به تخمه افتاب گردون و سماق تا با شکستن این و مکیدن ان راحت بشینیم برنامه اینده مون رو بریزیم. البته اگه مثل اون برنامه ریز کارخونه بهمون نگن که داریم قر میریزیم. حالا که کار به اینجا رسید او ساختمانهایی رو هم که در دوبی با پول ما ساختن غلفتی از زمین میکنیم و تو کشور خودمون میکاریمشون تا سبز بشن.
ها داشتم از عبدالعلی خان میگفتم. اصلا به کجا رسیدم؟ چی میخواستم بگم؟ یادم رفت. انقدر حرف رو به اینور و اونور میکشونید که ادم یادش میره چی میخواست بگه. ولش کن بابا ما رفتیم توی تبعیدگاهی بنام بالکن سیگار بکشیم.