۱۳۹۵/۴/۲۷

آقا ما یک سئوال داریم

ببخشیدها ولی یک سئوال برای من پیش آمده.
شنیدم که صدراعظم آلمان رفته در یازدهمین گردهم آئی اروپا و آسیا در مغولستان بعنوان نماینده اتحادیه اروپا شرکت کرده. موضوع اصلی این نشست ادامه تنش ها در دریای جنوبی چین است و نمایندگان سی کشور هم در آن شرکت دارند.  بلافاصله یک سئوال برای من پیش آمد.
این صدراعظم ما با چند تا شاهکاری که این اواخر انجام داد وضع خود اتحادیه اروپا و داخلی آلمان را متزلزل کرد حالا میخواد در کنفرانس نشست نمایندگان آسیا و اروپا چه چیز را نجات بده؟ متاسفانه بخاطر جریانات جنایت نیس و کودتای ترکیه خبرگزاریها در مورد این نشست زیاد صحبت نکردند و ما هم برایمان سئوال درست شد. جالبیش اینجاست که اتحادیه اروپا هیچ مرز مشترکی با کشورهای آسیایی شرکت کننده در کنفرانس ندارد مگر اینکه بخواهد از راه روسیه تماس زمینی برقرار کند. نقشه پائین را نگاه کنید.

ببخشید که سئوال کردم ها. همینطور یکدفعه پیش آمد.

                                               کشورهای عضو آسم

۱۳۹۵/۴/۲۳

تشابهات

می‌گویند روزی خروشچف با یک خودروی مسکویچ ِ ساختِ روسیه در یک پیستِ اتومبیلرانی با رئیسِ جمهورِ آمریکا کندی به مسابقه دادن پرداخت و تنها همین دو نفر در این مسابقه شرکت داشتند.
پس از هشت دور، خروشچف که حسابی‌ عقب افتاده بود، مسابقه را باخت.
فردایِ آنروز در روزنامه‌هایِ شوروی نوشتند، خروشچف در یک مسابقه اتومبیلرانی شرکت کرد و قهرمانانه دوم شد در حالیکه رئیسِ جمهورِ آمریکا مقامِ یکی‌ مانده به آخر را کسب نمود.
روزنامه‌ها دروغ نگفتند ولی‌ حقایق را هم به گونه‌ای به گوشِ مردم رساندند که کاملاً چیز دیگری از آن‌ برداشت میشد.
این داستان یک جورهایی مرا به یادِ دنیایِ امروزه و مردمان، دولتها و سیاست‌هایشان میاندازد.
فقط همین را میخواستم بگم.    
خب گفتم دیگه.

۱۳۹۵/۴/۱۶

کمدی جدی یا جدی کمدی؟


میدانید که ۱۷۹ و ۴۴۸۷ و تا به حال بیش از ۱۷۹۱۴۹ چه معنی‌ میدهند؟
ها، حدس میزدم. این ارقام چیزِ عجیبی‌ نیستند. خودتان را ناراحت نکنید. به اعصابتان فشار نیاورید.
این ارقام تنها به ترتیب میزانِ تلفاتِ انگلیسیها، آمریکاییها و کشته شدگانِ غیرِ نظامی را در عراق نشان میدهند که بر اثرِ اسنادِ اشتباهی که یک عده درست کردند، چند نفر منتشر و جهانی‌ هم بدونِ اینکه اعتراض بکند و بدونِ هیچگونه پرسش و سئوالی باورش کردند.

اعتراض جدی بعمل نیامد. تنها صدراعظم وقت آلمان مخالفت کرد که پاسخش را بعدها گرفت.
مردمِ اینجا که آزادی و حقِ اعتراض دارند ولی‌ حال و حوصله انجامش را ندارند، ادعا داشتن واقف بودن به همه چیز را هم کنار نمیگذارند.
ما هنوز نیمه سالِ ۲۰۱۶ هستیم و این ارقام به احتمال زیاد بیشتر هم خواهند شد (منظور بخشِ مربوط به کشته شدگان غیرِ نظامی در عراق هست). اینکه خودِ ارتشِ عراق چند کشته داده در این ارقام ذکر نشده.

جالب اینجاست که پیش از حمله به عراق همه سیاستمدارانِ اینجا مطمئن اندر مطمئن بودند.
آقایِ وستر وله وزیرِ امورِ خارجه پیشینِ آلمان در عراق موشک‌هایی‌ میدید که تا برلین میامدند. این موشک‌ها پس از اشغالِ عراق هیچوقت پیدا نشدند.
آقایِ بلر نخست وزیرِ پیشینِ انگلیس وضعیتِ خاورمیانه را با وجودِ صدام حسین شدیداً متزلزل و آشفته میدید و میخواست که از این آشفتگی جلوگیری کند. او چنان به این امر معتقد بود و هنوز هم هست که می‌گوید حاضر است که پس از گذشتِ ۷ سال اگر لازم باشد این تصمیم را دوباره اتخاذ کند و وجدانش ( ! ! ؟ ؟ ) معذب نیست. تونی بلر پس از اینکه دیگر از سویِ مردمِ انگلیس به نخست وزیری برگزیده نشد، تازه از سویِ اتحادیه اروپا به عنوانِ کارشناسِ امورِ خاورمیانه مشغول به کار شد تا مبادا وضع خاورمیانه به هم بریزد.
آمریکا و بازها در صورت حمله نکردن به عراق جهان را در یک جنگِ اتمی‌ میدیدند که بیش از ۴۵ دقیقه دوام پیدا نمیکند چونکه پس از ۴۵ دقیقه کّلِ ابنأً بشر در این جنگ کشته شده بودند وجلویِ قادرِ متعال ایستاده. جالب اینجاست که در این گیر و دار یکی دو نفر از ژنرالهای ارشدش میپرسیدند که بغداد در کجای افغانستان است؟
همه هم یادشان رفته بود که این آقایِ صدام حسین تا همین چند وقت قبلش یارِ غارشان بوده و حتی خلبان‌هایِ نیرویِ هواییِ فرانسه برایش جیت‌هایِ سوپر انتاندارد میپراندند و رامسفلدها به دیدارش میشتافتند. چیزی شبیه ماجرای سرهنگ قذافی که بیکباره دشمن تشخیص داده شد.

امروز از آغاز آن جنگ ۷ سال گذشت، نه‌ موشکی پیدا شد که تا برلین می‌رسید و نه‌ وضع خاورمیانه آرام گرفت و نه‌ جهان از خطرِ یک جنگِ جهانی اتمی‌ دور شد.
درست بر عکس، سلاح‌هایِ کشتارِ دستِ جمعی پیدا نشدند زیرا صدام حسین آخرینهایش را که از خودِ کشورهایِ غرب دریافت کرده بود،  بر ضدِّ کرد‌ها و سربازانِ ایرانی به کار برده بود و دیگر چیزی نداشت.  موشکی نیز که بتواند بصورتِ کارآمد حتی تا مرز‌هایِ عراق هم برسد یافت نشد و خطرِ جنگِ اتمی‌ نه‌ تنها کم نشد بلکه با بالا گرفتنِ تنش‌ها میا‌‌ن روسیه و غرب هر دو طرف پنهان و آشکار به تجهیزِ هرچه بیشترِ خود افتاده اند.
تنش‌ها هم که در خاورِ میانه روز به روز بیشتر و بیشتر میگردند. انسان نمیداند که آقای بلر در کارش موفق شده یا ناموفق؟
این میا‌‌ن دو پرسش پیش میاید و آن‌ اینکه آیا همه اینها آگاهانه انجام گرفتند؟ که اگر پاسخ مثبت باشد که دیگر هیچ اعتمادی به سیاستمداران غرب در میا‌‌ن نخواهد ماند و اگر پاسخ منفی‌ باشد که بلافاصله پرسشِ دوم مطرح میگردد که پس چطور این سیاستمداران از توده‌ مردم متوقع هستند که دوباره به ایشان اعتماد کنند؟

                               نمودار کشته شدگان غیرنظامی تنها در عراق از زمان حمله به عراق

۱۳۹۵/۴/۱۰

نگرشی دیگر به انگلیس و اتحادیه اروپا

این روز‌ها همه از جریانِ خروجِ انگلیس از اتحادیه اروپا میگن و میشنوند. هزاران تئوری هم منتشر میشه که تقریباً همگی‌ هم مربوط به آینده اینجا و آنجا میشه و اینکه در آینده چه اتفاقی خواهد افتاد.
منهم به مصداقِ ضرب المثلِ خواهی نشوی رسوا، همرنگِ جماعت شو میخواهم یک چیز در این مورد بنویسم ولی‌ از آنجایی که مانندِ بقیه پیغمبر نبوده و علمِ غیب هم ندارم، کوشش می‌کنم که تنها در موردِ گذشته بنویسم و اینکه من چه میبینم.
راستش را بخواهید چیزِ زیادی برایِ نوشتن نیست ولی‌ برایِ من یکی‌ که خیلی‌ پر معنی بود.
دیروز در اخبار گفتند که اکثریتِ اعضایِ پارلمانِ بریتانیا موافقِ بودن در اتحادیه اروپا بودند، ولی‌ مردم مخالف.
در پارلمانِ آلمان هم اکثریتِ نمایندگان موافقِ چیزی هستند ولی‌ مردم مخالف. مثلا جریان TTIP .
در کشورهایِ دیگرِ اروپا هم همینطور.
این دو چیز را نشان میده، یکی‌ اینکه اگر آرایِ مردم را در نظر بگیرند ( مثلِ انتخاباتِ اخیرِ بریتانیا ) نتیجه چیزِ دیگری بجز از آنچه که نمایندگانشان در اخبار و هنگام امضای قراردادها نشان میدهند از آب در میاد.
دوم اینکه یا نمایندگانِ مردم خبر ندارند که موکلینشان چه میخواهند و یا اینکه موکلین خبر ندارند که وکلا چه محشری هستند و چه کارهای جالبی میکنند تا قدرشان را بدانند.
در هر دو حالت هم وکلا مقصرند که در حالت اول خودخواهی کردند و یا در حالت دوم کوتاهی.
این میا‌‌ن هنوز هستند برخی‌ از رهبرانِ کشورهایِ اتحادیه اروپا که به کامرون این ایراد را میگیرند که میبایست چنین رفراندومی را جلوگیری میکرد.
اینان هنوز متوجه نگشته اند که مردم در اروپا در این اواخر هر روز بیشتر از خطِ مشیِ سیاستمدارانِ خود روی برمیگردانند و به نمایندگانشان پشت میکنند. تا جائیکه تعداد کسانیکه دیگر در انتخابات مجلس یا شوراهای شهری به پای صندوقهای رای نمیروند بسیار زیاد شده. برخی نیز علنا به احزاب دست راستی افراطی روی میآورند. اینها بیشتر لجبازها هستند.
این خطرِ بسیار بزرگیست و موقعیت‌هایِ مناسبی برایِ احزابِ دستِ راستی‌ فراهم میاورد.
احزابی که حقیقتاً نیز هیچ برنامه مناسبی ندارند و تنها بوسیله همین نارضایتی مردم از کارهای نمایندگانشان‌ تغذیه میگردند.
این بسویِ راست رفتنها همزمان فرصت مناسبیست برایِ احزابِ حاکمه تا با نپرداختن درست به مسائل و موضوعات بصورت قانع کننده برای مردم، از این حالت استفاده کرده و با مقایسه خویش با احزابِ دستِ راستی‌، کارهای خود را منزه جلوه دهند و منتقدین خود را تنها در جبهه دست راستی های افراطی ببینند.

همین. عرضِ بنده تمام شد ولی‌ قرضِ باقی‌ ماند.

۱۳۹۵/۴/۹

من از بیگانگان هرگز ننالم

رفته بودیم به دکانی که محصولاتِ ایرانی میفروشد. با همراهم به جستجو در میا‌‌نِ قفسه‌ها پرداختیم.
قوطیی را برداشت و گفت جانمی خورشتِ قیمهِ آماده.
پرسیدم : چی‌؟
گفت : خورشتِ قیمه.
باز پرسیدم : چی‌؟
اینمرتبه بلند تر گفت : خورشتِ قیمه.
گفتم : منظورت خورشِ قیمه هست؟ خورشت غلطه.
لبخند بر لب و با لحنی تمسخر آمیز گفت : همه میگن. بیا رویش را ببین. نوشته خورشت.
واقعا هم با کمال افتخارنوشته بود خورشت.
گفتم : نویسنده هم یک بیسوادی بوده مثلِ تو. طرف پول داشته، ایده ساختن و تولید کردن هم داشته، پشتکار هم داشته ولی‌ سواد نداشته.
اینجا هم برایِ اینکه این مشکلات پیش نیایند برایِ چنین چیز‌هایی‌ باسوادان و با فرهنگ ها را استخدام میکنند تا دستِ کم آگهیِ درست برایشان انجام دهند. بیخود نیست که وضع مملکت آنجوری هست که همه مینالند ولی من اگر جای شما میبودم همیشه این سروده را میخواندم :
من از بیگانگان هرگز ننالم
که با من هر چه کرد آن آشنا کرد

فکر کنم که از دستم ناراحت شد. بشه.

۱۳۹۵/۴/۵

یک احساس

در جایی‌ خواندم که هزار روز از عمرِ دولت اقایِ روحانی گذشت و چه نمره ای باید به او داد؟
والله نمره دولت به نظرِ من از ۹۶۷۵۴۹۸۱-  زمانِ دکتر مموتی  به ۱+  تغییر پیدا کرده یعنی هنوز تا ۲۰ خیلی‌ راه در پیشِ رو داریم ولی‌ یادمان نره که راهِ زیادتری را هم پشتِ سر گذاشتیم و دست کمش هم نباید گرفت. بنا به عادت و سنت ایرانی بلافاصله اغراق هم نباید کرد.
اما اگر کسی‌ نظرِ منرا درباره اینکه به اپوزیسیون چه نمره ای باید داد بخواد ( که شکرِ خدا کسی‌ نمیخواد) نمره اپوزیسیون از  ۰ مطلق زمانهای پیشین به  ۱۵-   عقب نشینی کرده، نمی‌دونم هم چرا؟

همینجوری یک احساسه. شما کمافی السابق جدیش نگیرید.

۱۳۹۵/۴/۴

بریتانیا و اتحادیه اروپا

به نظر میرسد که چیزی که در مقاله پیش به آن‌ اشاره کرده بودم زود تر از انتظار به وقوع پیوست.
بریتانیاییها تصمیم به خروجِ از اتحادیه اروپا گرفتند.
اگر بخواهیم واقع نگر باشیم، بریتانیاییها از همان آغاز نیز چندان محکم با اتحادیه همدل نبودند.
برایِ چندی منافع اقتصادی و اهدافِ دراز مدتِ سیاسیشان ایجاب میکرد که عضوِ اتحادیهِ اروپا باشند و بودند.
امروزه آن‌ منافعِ اقتصادیِ دراز مدت برایِ بریتانیاییها دیگر در معرضِ دید قرار ندارند و با تشنجاتِ اجتمایی‌ِ اخیر در داخلِ کشورهایِ قاره و مشخصتر شدنِ کلی خطوطِ سیاسیِ پیگیری شونده در سیاست‌های بزرگِ جهانی‌، بودنِ در اتحادیه نیز چندان برگِ برنده‌ای نیست که بر طبقِ آن‌ بریتانیا بخواهد حتماً در اتحادیه بماند.
پرسشِ اصلی‌ اکنون در اینست که آیا این آخرین خروجِ از اتحادیه اروپا بود یا اینکه دیگران نیز مایل به پیمودنِ این راه هستند؟
نبودِ یک سیاستِ جامع و قاطع برایِ همه  و نه‌ تنها برایِ برخی از کشورها که به نارضایتی  دیگر کشورهای عضو اتحادیه می انجامد، اینگونه تمایلات را تشدید می‌کند.
از طرفی‌ نبودِ اتحادیه اروپا  اکنون میتواند یکی‌ از خواستهایِ پنهانِ بریتانیا نیز باشد زیرا برخی‌ از اعضایِ آن‌ مانندِ اسکاتلند که به منابع نفتی‌ دسترسی دارد، خواهان ماندنِ در اتحادیه میباشد و این میتواند بریتانیا را در برابرِ این پرسش قرار دهد که ما از هم فرو میپاشیم یا اتحادیه اروپا؟

بایستی‌ نشست و منتظر ماند.

۱۳۹۵/۳/۱۸

یک یادآوریِ کوتاه از تاریخ معاصر - بخش پایانی

پایه‌هایِ عمارت اتحادیه اروپا که ابتدا بسیار محکم مینمودند،  با چند اتفاقِ به ظاهر ساده، سخت شروع به لرزیدن کردند.
برخی‌ از کشورهایِ اتحادیه از رفتارِ اقتصادیِ برخی‌ دیگر از اعضایِ اتحادیه راضی‌ نبودند و آنرا منافی و در تلاقی با علایقِ ملی خویش میافتند ولی‌ یا به خاطرِ ناتوانیِ مالی‌ و یا به خاطرِ قرار دادهایی که پیشتر بدونِ مطالعهِ کافی‌ امضا کرده بودند، مجبور و محکوم به سکوت بودند. سکوت اما همیشه به معنایِ موافقت و رضا نیست.
دو نمونه بر این مدعا : تاخیرِ آلمان در تصویبِ داخلی‌ِ تعیینِ حدِ اقلِ دستمزد‌ها که در دیگر کشورهایِ عضو اتحادیه اروپا پس از تصویب قانونی در پارلمانهایشان اجرا می‌گشت و  دومی پیمان دابلین بود که در آن‌ کشورهایِ جنوبیِ اتحادیه در برابرِ فشارِ مستقیمِ مهاجرینِ غیرِ قانونی از قاره آفریقا قرار گرفته و با مشکلاتِ مربوطِ به آن‌ بیشتر به حالِ خویش رها گشته بودند.  کشور‌هایی‌ چون اسپانیا، ایتالیا و یونان که خطِ مقدمِ قاره اروپا را از جانبِ جنوب تشکیل میدادند.
به یکبار آن‌ حسِ اشتراک و تعلق و همبستگی‌ که برایِ وحدت اجتناب ناپذیر و لازم است به چالش کشیده شد و بی‌ اعتمادی میرفت که بسرعت جایِ آنرا پر کند.
دستاورد‌هایِ رهبران پیشینِ کشورهایِ اروپایی در خطرِ از دست رفتن قرار گرفتند. از گوشه و کنار آوایِ تمایل به خارج شدنِ از عضویتِ اتحادیهِ اروپا بلند شد.
زمانیکه در سوئد مردم در رفراندومی به باقی‌ ماندنِ در اتحادیه رای دادند هنوز دلنگرانیهای اتحادیه به پایان نرسیده بودند، دانمارک هم میخواست رفراندوم بگذارد، هلند همچنین، در انگلیس عده‌ای سرِ نا سازگاری گذاشته بودند.
به نظر می‌رسید که ایده باهمی هنوز در دل تک تکِ کشورهایِ عضوِ اتحادیه نهادینه نشده بود.
همگام بودن با همدل بودن یکی‌ نباشد. همگام چون دل بگرداند راهِ دیگر پوید.
اینطور بود که هنوز هم اعضای اتحادیه اروپا به منافعِ ملی خود میاندیشیدند. برایِ آلمان بدست آوردنِ یک کرسی در کنارِ صاحبانِ حقِ وتو در سازمان ملل متحد خیلی مهم بنظر می‌رسید، در حالیکه برایِ پرتغال مهم اینبود که جوانانش کار داشته باشند، همزمان ایتالیا و اسپانیا نمیدانستند که با سیلِ پناهجویان آفریقایی چه کنند و چاره را در آن‌ می‌دیدند که به تقاضایِ پناهندگیشان پاسخِ مثبت دهند تا اینان بتوانند بصورتِ قانونی این کشورها را ترک نموده و برایِ کار به دیگر کشورهایِ اتحادیه بروند. چیزیکه اعضای شمالیتر اتحادیه اروپا فکرش را هم نمیکردند. 
آمریکائیها بارها علاقه نشان دادند که اتحادیه اروپا، ترکیه را بعضویت خود درآورد درحالیکه اعضای اتحادیه ملاحظات دیگری داشتند.
در همین اثنا بود که کشورِ اوکرایین در آستانه انتخاباتِ ریاست جمهوریش در سالِ ۲۰۰۴ با انقلابِ نارنجی (زمانی‌ انقلابهایِ رنگارنگی اینجا و آنجا به یکدفعه سر براوردند و هیچکدامشان هم عاقبت به خیر نشدند) مواجه گشت.
بزودی مشخص گردید که این انقلابِ نارنجی برایِ اتحادیه اروپا دردِ سرها و مسئولیت‌هایِ جدیدی به ارمغان میاورد که هم ماهیتِ سیاسی دارد و هم اقتصادی.  در این ماجرا هم پایِ اتحادیه اروپا به میا‌‌ن کشیده میشد و هم پایِ روسیه و ایندو را بار دیگر در برابرِ هم قرار میداد.
بدبختی آنجا بود که گازِ صادراتیِ روسیه به اروپا درست از میا‌‌نِ اوکرایین می‌گذشت و از آن گذشته بخش بزرگی از زمینهای کشاورزی کشور اوکرائین به اجاره دراز مدت شرکتهایی مانند مونسانتو درآمده بودند.
اروپا از که به تازگی کمی‌ از دردِ سرهایِ حاصله ناشی‌ از تجزیهِ یوگوسلاوی راحت شده بود دفعتا با دردِ سرِ تازهِ دیگری از جانبِ خاور روبرو شد. روسیه نیز به همچنین. روسیه که خود را حالا بخشی پذیرفته شده از دنیای صنعتی غرب میدانست، میبایست فراگیرد که چندان عضوی هم نبوده و ماجراهای بعدی بلافاصله نشان دادند که از مجمع کشورهای هشت بیرون گذاشته شد و مجمع دوباره همان هفت کشور صنعتی نامیده شد. 
اما این تازه آغازِ ماجراهایِ درگیر شدنِ این دو قطب (اروپا و روسیه) در مسایلِ جهانی‌ و منطقه‌ای بود. پایِ ایندو به صحنه‌هایِ درگیری دیگر هم کشیده شد و آنها را که از نظر جغرافیایی در کنار هم هستند، الزاما روبروی هم قرار داد.
با آغازِ بهارِ عربی‌ و متزلزل شدنِ وضع کشورهایِ کرانه‌هایِ جنوبیِ مدیترانه راه برایِ کسانیکه از سمتِ آفریقا رو به شمال نهاده بودند تا بصورتِ غیرِ قانونی کشورهایِ اروپایی را هدفِ امواجِ مهاجرت‌هایِ خویش قرار دهند، هموار تر گشت و بر اثرِ آن‌ دردسرهایِ اروپا افزایش یافت و بی‌ اعتمادیها و میزانِ تنش‌هایِ پنهان میا‌‌نِ اعضایِ اتحادیه بالا گرفت.
بحرانِ مالی‌ِ یونان نیز مزیدِ بر آن‌ گشت و اعضایِ اتحادیه را در برابرِ هم قرار داد.
آفتابِ پدید آمدنِ دردِ سرهایِ تازه پیوسته در حالِ طلوع کردن بود و غروبی نمیافت. به زودی پایِ بهار عربی‌ به سوریه هم کشیده شد و به خاطرِ موقعیتِ خاصی‌ که سوریه داشت تبعاتش در چارچوبِ مرز‌هایِ سوریه باقی‌ نماندند و پایِ کشور‌هایِ زیادی را به گونه‌هایِ مختلف به‌‌‌ میا‌‌ن کشیدند و ایشان را در برابرِ هم قرار دادند. منجمله روسیه و اتحادیه اروپا را از نو در یک درگیریِ جدید مقابلِ هم قرار گرفتند.
زمانیکه در سال ۲۰۱۵ پناهجویان عمدتا سوری بصورتِ میلیونی ترکیه را ترک کردند و راه اروپا را در پیش گرفتند، اروپا چنان به کارِ حل مشکلات  خود مشغول شد که دیگر نمیتوانست رقیبِ پرنفس اقتصادی و صنعتی‌ِ جدی برایِ کسی‌ باشد به خصوص اینکه رابطه ا‌ش با روسیه نیز دوباره به سردی گرائیده بود و یادآورِ دورانِ جنگِ سرد میشد.
بدینوسیله مسئله رساندن مواد خام سوختی از سوی روسیه به سمت اروپا آغاز عملی نیافته، حل گردید و ترکیه دوباره بعنوان کشور ترانزیت خط لوله گاز نابوکو مورد توجه قرار گرفت. کشوری که نه با آن میشد زندگی کرد و نه بی آن.
همچنین مفکوره ایجاد ارتش ضربت سریع سی هزار نفره هم موقتا به فراموشی گرائید و بجای آن میل احیای ناتو که زمانی پس از فروپاشی پیمان ورشو بیکاره قلمداد شده بود، افزایش یافت و ایده انجام مانورهای مشترک  برای مقابله با خطر از سوی خاور (!!) مطرح گشتند.
 وضع برایِ روسیه هم بهتر از آن‌ نبود.  روسیه که زمانی‌ با پذیرفته شدن در سازمان اقتصادِ جهانی‌ امیدوار بود تا دوباره به قطبی اقتصادی و سیاسی مبدل گردد و صنایعش را بتواند با مشارکت کشورهای اروپائی بخصوص به روز کند و بازارهای نو را هم بیابد و هم بازارهای خود را به دیگران عرضه کند،  به انزوا رفت و دوباره در انظار عمومی کشورهای غرب همان چهره عبوس زمان اتحاد جماهیر شوری را پیدا کرد و چنان در بخشِ باختریِ کشورِ خویش به چالش کشیده شد و نیروهایش بسیج گشتند که در خاورِ مملکت خویش هم نمیتوانست شریکِ قدری برایِ چین در پیمانِ شانگهای باشد. 
بدینگونه چین نیز در میا‌‌نِ کشورهایِ ژاپن، استرالیا، تایپه، فیلیپین و دیگران عملا شروع به منزوی و محدود گشتن شد.
برایِ در یک صف قرار دادنِ کشورهایِ محاصره کننده چین و منظم کردن ایشان، عمده آنها را به عضویت پیمانِ اقتصادی تپ TTP درآوردند تا هماهنگ کردن و کنترل اقتصادی آنها آسانتر باشد. 
بدین طریق سه قطب  چین، روسیه و اتحادیه اروپا که هر کدام میتوانست برای خودش خطری را جلوه دهد بکار یکدیگر مشغول گشتند و آغاز به رقابتهای تنش دار میان خود نمودند.

این بود چکیده‌ از خلاصهِ کوتاه شدهِ گوشه ای ناچیز از یک بخشِ کوچک مربوط به یک حقیقتِ بسیار بزرگِ گوشه از تاریخِ معاصرِ در حال جریانِ دنیای ما.