۱۳۹۳/۱۱/۱۱

آزادی مطبوعات

مطبوعات آزادنند. کی میگه نیستند؟ ولی گلاب به رویتان بعدش اینجوری میشاشند به مطبوعات تا دلت سیاه بشه و سراغشون نری.

حرف هم بزنی، انجمن حمایت  از حیوانات را میندازن به جانت تا از شکرخواری خودت پشیمان شوی.


۱۳۹۳/۱۱/۱۰

اتفاق

بالاخره کار به میمنت و مبارکی به پایان رسید. یعنی‌ چی‌ کدام کار؟ خوب ه‌‌مون کارِ برنامه ریزی شده دیگه.
خودتون را به کوچه علی‌ چپ نزنید، ناقلاها. فکر می‌کنید که من از تی‌ تی‌‌ای پی‌   TTIP و رابطه اش با حوادثِ اخیرِ اروپا خبر ندارم؟ داستانیست که بر هر سرِ بازاری هست.
کوتاه برایِ این اکبر آقائی که بغلِ دستم نشسته و مرتب می‌پرسه تی‌ تی‌‌ای پی‌  TTIP چی‌ هست تعریف کنم تا او هم مثلِ شما آگاه بشه.
اکبر جان این تی‌ تی‌‌ای پی‌   TTIP یآ قراردادِ تجاری یک عهدنامه هست میا‌‌نِ آمریکا و اتحادیه اروپا که طبقِ اون تمامِ چیز‌هایی‌ را که اروپاییها در دو و نیم دهه گذشته براش جنگیده بودند و تلاش کرده بودند و بیشتر هم در زمینه محیطِ زیست و چیز‌هایِ وابسته به اون بود را دو دستی‌ تقدیمِ  اچناس و فرآورده های آمریکا میکنه و بهشون میگه هر آشغالی که دارید می‌تونید بیارید اینجا بفروشید فرقی هم نمیکنه که اگر تغییر ژنتیک در آن انجام داده باشید یا نه.  اگر هم ملت شلوغ کردند و به قولِ معروف افشاگری کردند و شما نتونستید جنس‌هاتون را با خیال راحت بفروشید، دولت‌هایِ ما خسارتِ شما را میدن.
دو سه‌ بار که دولت برایِ جبرانِ خسارت شرکتهای آمریکایی مالیات‌ها را برد بالا، دیگه همگی‌ اینجا نقره داغ شده  و یاد میگیرن که صدایِ هیچ کس دیگه در نیاد.
پدرانِ ما هم که دم از محیطِ زیست و غذایِ پاک می‌زدند
مست بودند اگر چیزی خوردند
چیز فراوان خورند مستانا
حالا اکبر جان فهمیدی؟ خب پس بگذار دو کلام با اینها دردِ دل کنم.
بله، جانم براتون بگه، این قرارداد را داشتند پشتِ درهایِ بسته امضا میکردند که نمیدانم کدام شیرِ نا پاک خورده‌ای از ماجرا خبر دار شد و جریان را لو داد. آقا اولش حاشا کردند و زیرش زدند ولی‌ دیدن نخیر طرف‌ها دست بردار نیستند و ول نمیکنند. حسابی کلافه شده بودند. این یکطرف ماجرا بود. طرف دیگر ماجرا هم جریانهای اخیر اوکرائین هست. همان اوکرائین که مبدل به پیراهن عثمان شده.
خوب از اونجایی که من پارانوئید هستم و همیشه یک دست‌هایی‌ را پشتِ یک کارهایی میبینم و به زمین و زمان هم شک دارم ( که علتِ همه اینها هم، این کارهایِ بی‌ سر و پاست که قدرتمداران انجام میدن، وگرنه این نمایندگان به صورتِ دموکرات انتخاب شده ملت چرا ماجرا‌ها را از موکلینِ خودشان پنهان میکردند؟) به هر حال اینجانب کمترین اردوان خانِ کوشا که من هستم، آقا شک برم داشته که چی‌ شده که یکدفعه درست در همین زمان راست‌هایِ افراطی از این طرف می‌ریزند وسطِ میدان و آقایانِ محترمِ حوری سرشتِ شیطان صفتِ تروریست که یکدفعه از یمن به سر مبارکشان میزنه که تا فرانسه نقبِ زیر زمینی‌ زده و بیایند و  این مسیحیان را بکشند ( نمی‌دونم اون پلیسِ مسلمان که کشته شد، اونجا چه کار میکرد؟ حتماً برایِ تماشا رفته بوده).
آقا یکدفعه تمامِ هوش و حواسِ ملت درست سرِ به زنگاه از مساله قراردادِ تجاری منحرف میشه و به طرفِ شیر تو شیر کشیده میشه. یکعده شدیدا خود را در خطر میبینند و یکعده دیگر فکر جهاد به کله مبارکشان میزنه و بقیه هم که حیران و ویلان یکی به میخ میزنند و یکی به نعل.
کارهای قرارداد بازرگانی که تقریباً به اتمام میرسند، یکدفعه رهبرانِ جنبشِ پگیدا، استعفا میدن و بازنشسته میشن. خلاصه این اواخر در این گوشه از دنیا اتفاق پشت اتفاقه که میفته و همه هم انگشت بدهان مانده اند.

والله ما تویِ اینش حیرون ماندیم که در زندگی این حوادثِ مهم چقدر می‌تونن همزمان اتفاق بیفتند؟ حالا اگر شما هم مثل من پارانوئید نباشید، حیران هم نمیشوید.

۱۳۹۳/۱۰/۲۵

چی شد؟

آقا این جریانات اخیر در اروپا را که همه تون یا شنیدید یا خواندید یا اگر توش بودید خب دیدید. چی؟ توش بودید؟ یعنی شما هم بله؟؟ شما هم از اونهاش هستید؟ یا حضرت عباس.
برای اونهایی که نبودند و ندیدند و نشنیدند و نخواندند و نفهمیدند و نخواستند کوتاه شده کل ماجرا را میارم و کوشش هم میکنم که مختصر و مفید باشه.
یکعده  از دشمنان که گردن کلفت بودند دست به دست هم داده و برای دوستان شاخ شونه میکشیدند. مملکتشون هم پادشاهی نبود که شاه هر چی بگه پائینی مجبور بشه انجامش بده. حالا مثلا اسمشون را بگذاریم اتحاد جماهیر چونکه هم دست بدست هم داده بودند و هم پادشاهی نبودند. و یک چیزهایی میگفتند و یک کارهایی میکردند که خودبخود از اینها دشمن درست میکرد. مثلا کشتن 27 میلیون نفر آدم.
یکعده از دوستان هم میترسیدند که این هیولا یکدفعه نیاد کار و کاسبی شان را بهم بزنه. کار و کاسبی مردمان را بهم زدن که کار خوبی نیست که. چونکه اینها آزادنه و بدون اینکه بترسند میگفتند که این هیولاست و به آینه هم نگاه نمیکردند که یک خوش تیپ ترش را آنجا ببینند. مثلا به اینها هم میگیم آزادها.
پس تا اینجا چی شد؟  این شد که دو دسته یا دو دنیا داریم. تا اینجا دنیای هیولاها و دنیای آزاد. به آنهایی هم که نه جزو این بودند و نه جزو اون به اونها هم میگیم دنیای سوم.
این دنیای آزاد دید که اینجوری نمیشه که. آمد به دنیای سومیها با هزار کلک و من بمیرم و تو بمیری و قربون صدقه و مرگ من و جان تو یاد داد که باید ترتیب  دنیای این دیو را بدیم.  چونکه دیو موجود پلیدی هست و اصلا هم خوب نیست و انصافا این آقا دیوه چنگی هم بدل نمیزد بخاطر همینهم همه فکر میکردند که دیو چو بیرون رود فرشته درآید. غافل از اینکه این دیو که بره که نره خرترش میاد تو. بگذریم.
خب اون دنیای سومیها هم ساده و مشنگ به حرفهای اینها گوش دادند. یک گروههایی معتقدی درست کردند و بهشون پول و وسیله دادند تا ترتیب دیو را بده. چیزی هم حالیشون نبود به ظاهر معتقد بودند و در باطن متوصل به پول دوستانی که تازه دنیای سوم را ترک کرده بودند و در برزخ میان دنیای سوم و دنیای ازاد گیر افتاده بودند. هیچ چیز هم حالیشون نبود. یعنی از بیخ عرب بودند.
خلاصه دیو رفت ولی چشمتان روز بد نبیند. این گروه معتقدین دوستان بهتر از جان که حالا دیگه کوتاه نمیآمدند که. یعنی فشار جدی هم پشتشان نبود که کوتاه هم بیان. بگذریم این یک داستان دیگه هست.
خلاصه معتقدین فکر میکردند ( و هنوز هم میکنند ) که ناف عالم هستند و مرتب از بالا مالاها براشون دستورالعمل میاد و اینها هم باید بدون چون و چرا اجرایش کنند.
این اینطرف قضیه بود. از طرف دیگه در دنیای آزاد بعضی ها چنان آزادانه دست به کارهای یواشکی زده بودند و سرمردم کلاه گذاشته کرده بودند که مردم داشتند یواش یواش اظهار ناراحتی های خودشون را نشان میدادند. مثلا کمتر در انتخابات آزاد شرکت میکردند چونکه به کاندیدایی دیگه اعتقاد نداشتند. پس یواش یواش داشت وضع خراب میشد و اون ظاهر زیبای دنیای آزاد داشت یواش یواش در انظار عمومی خودشون هم رنگ میباخت.
از طرف دیگه قوم و خویشهای گروههای معتقدین به کشورهای اینها آمده بودند و دیگه هم تصمیم نداشتند که با زبان خوش برگردند. به اینها بگیییییم مثلا چی بگیم؟ مثلا بگیم مهاجرین. در این میان آدمهای گروههای معتقدین که در واقع بوسیله دوستان گروه دنیای آزاد حمایت مالی و یا لجستیکی میشدند دیگه به این نتیجه رسیده بودند که ما چرا تنها در این محدوده خودمان بمونیم؟ خب میریم بیرون سراغ دیگران و یک سری هم به اونها میزنیم. قوم و خویش هم که داریم.
ولی از اونجایی که رسم ادب نیست که همینطوری  به خانه کسی رفت پس باید منتظر موقعیت و دعوت نشست. برو بچه های صاحبخانه بخشی از دنیای آزاد یکدفعه در کمال آزادی شروع کردند به یک چیزهایی گفتن که دست پروردگان دوستان خودشان  یعنی معتقدین یکدفعه فکر کردند خب حالا دیگه دعوت شدیم.
آقا یکدفعه همینطوری سرشون را انداختند پائین و مانند بگم چی (نزدیک بود بگم خر، خوب شد نگفتم . بی تربیتی میشد) رفتند به خانه اینها و طبق رسم و رسوم خودشون شروع کردند مراسم گرفتن.
بر اثر این مراسم گرفتنها و عیدها و جشنهای گروههای معتقدین و داد و فریاد کردنها، نزدیک بود که همه از خواب بیدار شوند و شیر تو شیر بشه که یکدفعه بعضی از قوم و خویشهای گروههای معتقدین یعنی همون مهاجرین توی یک میدانی جمع شدند و همراه با صاحبخانه یکصدا گفتند که اینطور جشنها را اصلا دوست ندارند. صاحبخانه هم گفت که دمتون گرم ما هم احترام شما را داریم و شما هم قدمتان بر روی تخمان ماست. منظورشان تخم چشمان بود.
خلاصه هنوز اینها از میدان به خانه نرسیده بودند که یک عده از اهالی دنیای آزاد که مراسم را بدون اجازه درخانه شان برپا کرده بودند باز شروع کردند به تکه انداختن.
همین باعث شد که دوباره معتقدین هم از اینطرف دوباره شروع کنند به تیز کلنگ انداختن.
همه صاحبخانه ها هم که تا دیروز به دعوت مهاجرین در میدان جمع شده بودند لازم ندیدند که دخالت بکنند. گرچه که جلوی مردم کلی چیزها گفته بودند ولی باطنا پیش خودشان فکر میکردند که بهتره ما چیزی نگیم بالاخره حوصله یکطرفشان سر میره و کوتاه میاد.
تنها کسی که با کل اعمال افراطی این و اون صریحا و واضحا مخالفت کرد و نخواست یکی به میخ بزنه و یکی به نعل، بابای همه اینها بود که اینرا گفت :
پاپ از آزادی بیان دفاع کرد، اما گفت تحریک دیگران با توهین به دین، کاری اشتباهی است.
او گفت اگر یک نفر به مادر من توهین کند، باید منتظر یک مشت از طرف من باشد.
آقا این نشون میده که طرف از این بی منطقی خیلی عصبانی شده بودها. چنان عصبانی که دیگه دین و ایمان خودش را از دست داد. دیگه موضوع اگر اینور گوشم زدی گوش اونوری رو هم بهت میدم تا بزنی و خستگی درکنی نبود. بلکه کاملا واضح گفت اگر به مادرم توهین کنی توی سرت میزنم.
آقا این میان. من اردوان کوشا، فرزند بابام گیج شدم که موضوع حالا دیگه از چه قراره؟ مگر نمیگفتید بنی آدم اعضای یک پیکرند؟  مگر نمیگفتید میخواهید در کنار هم با احترام زندگی کنید؟ فقط میخواستید منرا گیجم کنید؟

ای والله. دمتون گرم. موفق شدید.



۱۳۹۳/۱۰/۲۳

یک حرکت آغازین

این یکی را برعکس بقیه که خودمونی مینویسم، جدی تر نوشتم. شما هم لوس نشید دیگه. جدی بگیریدش.
ساعتی پیش گرد هم آئی که به دعوت شورای مرکزی مسلمانان ساکن برلین با نام مراسم یادبود قربانیان جنایت پاریس  بمنظور نشان دادن فاصله گیری مسلمانان از رویدادهای اخیر فرانسه برگزار شده بود، به پایان رسید.
در این گردهم آئی که از تلویزیون دولتی آلمان پخش مستقیم میشد مسلمانان کشورهای گوناگون بعضا با پرچمهای کشورهای خود حضور داشتند. از جمله چند پرچم ایران و پلاکاتهایی به زبان فارسی که بر روی یکی از آنها حتی فارسی با گویش افغانی هم دیده میشد به چشم میخوردند.
چیزیکه این گردهم آئی را جالب میساخت وجود نمایندگان غیر دولتی ادیان و مذاهب مختلف در آن بود که جملگی گسترش تروریسم را در جهان و بخصوص خاور زمین و خاورمیانه را امری ترسناک و وحشتناک خواندند.
بر روی صحنه صدراعظم و رئیس جمهور آلمان بهمراه سران احزاب بزرگ این کشور همراه با غیرمذهبیون در کنار نمایندگان ادیان و مذاهب گوناگون بطور سمبلیک ایستاده بودند.
مراسم با خواندن بخشی از قرآن توسط یک قاری سیاه پوست آغاز گردید و پس از آن از هر دینی کسی زبان به ستایش صلح  و اشاره به اینکه خداوند نیز متمایل به صلح است ، گشود. در این نکته نیز نمایندگان تمامی ادیان متفق القول بودند که دوران همزیستی مسالمت آمیز پیروان ادیان گوناگون فرارسیده و عمده پیروان این ادیان به آن باور دارند. این نمایندگان همچنین مقر بر این امر گشتند که در هر دینی شاخه ای وجود دارد که برخلاف خواست بیشتر پیروانش بدلایلی متمایل به اعمال خشونت میباشد.
پس از نمایندگان ادیان؛ نمایندگان دو هیئت  به ایراد نطق پرداختند.
نخست نماینده شورای مرکزی ترکهای مقیم آلمان یا بهتر بگویم آلمانیهای ترک نژاد که بصورت بسیار زیبا و مسالمت آمیزی فاصله گیری خود را از گروههای افراطی اعلام نمودند.
پس از آن رئیس شورای مرکزی یهودیان آلمان که اعمال قبیح تروریستی اخیر را محکوم نمود و اشاره کرد که بی تفاوتی به آن اشتباهترین کاریست که شخص میتواند انجام دهد. او همچنین گفت که قرائت خشونت بار متون دینی یک مشکل میان مسلمانان جهان است و خود آنها نیز میباید که در رفع این مشکل بکوشند.
پس از ایندو رئیس جمهور کشور آلمان آقای گائوک به سخنرانی پرداخت و پیش از هرچیز اظهار خوشنودی کرد که این دعوت از سوی شورای مرکزی مسلمانان انجام گردیده و فرصتی فراهم گشته تا پیروان همه ادیان بگونه ای خودجوش گرد هم آیند و نشان دهند که مردم عادی از خشونتها بیزار هستند. او سپس ادامه داد که مشکل مسلمانان تنها مشکل مسلمانان نیست و همگی بایستی در رفع آن بکوشند همانطور که مشکل یهودیان تنها مشکل یهودیان نبوده و نیست و همگی در رفع مشکل آنها میکوشند. در خاتمه نیز او به این مطلب اشاره کرد که برای آلمان به همان اندازه شهروند مسلمانش آلمانی میباشد که شهروند مسیحی و یهودی و بیخدایش هستند.
پس از پایان سخنرانی آقای گائوک گردهم آئی به پایان رسید و بعنوان آخرین نشانه، حاضرین بر روی صحنه بازو در بازوی هم نهادند و دیواری سمبلیک در برابر جهل و نفاق بنمایش گذاشتند.

مردمان عادی بیزاری خود را از اینهمه کشش و جنگ نمایش دادند، حال باید دید که سیاست تا چه اندازه صادقانه و تا کجا آنرا پشتیبانی میکند؟ 

۱۳۹۳/۱۰/۲۰

کدامیک از این دروغها بزرگتر است؟

بچه که بودیم و به دبستان میرفتیم برایمان قصه چوپان دروغگو را تعریف میکردند و اگر درست هم یادم باشه در کتاب درسی یکی از کلاسها هم آمده بود. خب چون بچه بودیم و زور همه به ما میرسید ( البته الآن هم زور همه به ما میرسه) هر چیزی که دلشان میشد به خوردمان میدادند. البته راستش را بگم قصه چوپان دروغگو داستان واقعا زیبا و با معنی بود و ارزش تعریف کردنش را برای کوچکترها واقعا داشت. خلاصه در این مدت دانش آموزی ما خیلی کوشش کردند که به ما چیز یاد بدن.
هم چیزهای خوب و هم چیزهای بی معنی. اینش برای این نوشته زیاد مهم نیست من چیز دیگه ای میخوام بگم.
بر خلاف تصور خیلی از بزرگترها بچه با وجودیکه کوچک هست و نمیتونه آزادنه اظهار نظر بکنه ولی خیلی چیزها را میفهمه. اینکه چه چیزی واقعا خوبه و چه چیزی را برای گول زدنش میارن. بخاطر همین هم اینکه چیزهای خوب میخواستند یادمان بدن یا چیزهای بی کیفیت تنها مسئله زمان بود که خودمان بهش پی ببریم. ولی چیزی که مهم بود و زود هم جلب نظر ما بچه ها را میکرد این بود که برخی از دبیرها و پدر و مادرها که مسئولین امور تربیتی ما بودند چیزهایی میگفتند و کارهای دیگری میکردند. این صادقانه بودن گفته های اونها رو خیلی زود برای ما زیر علامت سئوال میبرد.
شاید هم بخاطر همین بود که بعدها که بزرگتر شدیم و در دبیرستان میان آنهمه شعر و سرودی که کوشش کردند به ما یاد بدهند و نتوانستند، این سروده حافظ هیچوقت یادمون نرفت.
واعظان کاین جلوه در محراب و منبر میکنند
چون به خلوت میرسند آن کار دیگر میکنند
این حالت همینطور بود تا اینکه ما کمی بزرگتر شدیم و تصورات و خیالاتمان در مورد چیزهای دنیا کمی مستقل تر شدند (حداقل خودمان اینجور فکر میکردیم) و بال و پر گرفتند. خب جوانی هست و شور بیشتر و شعور کمتر. فرق میان این دو لغت هم تنها یک حرف " ع " است و بس. ع مانند علم داشتن به چیزها و یا ع مانند عشق داشتن به انسانها و یا هم ع مانند علی بابا و چهل دزد بغداد که  صد البته داستانی بیش نیست و هرگونه مشابهتش با شخصیتهای این داستان کاملا تصادفیست.
یکی از این تصورات و خیالات که بعدها به واهی بودن بخشهای بزرگی از آن پی بردیم، این بود که فکر میکردیم  که خدا دو دوسته مردم و کشور آفریده. یکی کشورهاییکه مردمانش فقط و فقط با کلاهبرداری و پدرسوخته بازی ادامه بقا میدن که خب البته کشور عزیز ما هم میانشان میدرخشید و دیگه کشورهایی که آقا شما در آنها بالا بری و پائین بیایی اصلا و اصلا ناخالصی توش نمیبینی. مثلا داستانهایی از سویس برای ما تعریف میکردند که دهان ما از شگفتی چنان باز میشد که بند کفشمان و ریشمان بهم گره میخوردند. 
خب ما که تجربه عملی نداشتیم که تا حدی به حدود و ثغور این فرضیات و واقعیات پی ببریم. همه اش به این فکر بودیم که چه تکنیکی بخرج بدیم که معلم سر جلسه امتحان کاغذهای تقلبمان را کشف نکنه.
خوش بود گر محک تجربه آید به میان
تا سیه روی شود هر که در او غش باشد
واقعیت هم اینستکه واقعا هم مردمان این کشورها در خیلی جایها از ما چندین فرسنگ جلوتر بودند و هنوز هم هستند ولی کاش کار بهمین جای باقی میماند و سیاست و اقتصاد همه چیز را خراب نمیکردند. 
همه چیز داشت بحالت عادی خودش جلو میرفت و بنظر میرسید که همه چیز هم بهمین منوال باقی میماند.
زد و ما آمدیم اینجا. اینجا مرتب شنیدیم که آقا آزادی بیان وجود داره و واقعا چیز خوبی هم هست. خود من صدها بار مدیونش شدم. آزادی عقاید وجود داره و اونم واقعا چیز خوبی هست. تو را نمیگیرند بخاطر عقیده ای که داری، آویزانت کنند. آزادی ادیان وجود داره، اینش یک کم برای ما عجیب بود ولی خب شهری و رسمی.
مملکت مال اینها بوده و طبق شرایط و موقعیت مردم اجتماع خودشان هم قواعدش را درست کردند. ولی این آخری را میبایست کمی جدی تر میگرفتند. چرا؟ چونکه دیگرانی وجود دارند که به این قاره میان و آزادی دین را بسیار جدی تر از آنی میگیرند که اروپائیها فکر میکنند. همان دیگرانیکه بخاطر آن دو آزادی قبلی و در ضمن بخاطر مسایل مالی و کاری و همچنین بخاطر اینکه بدلایلی که اینوریها هم در اون بی تقصیر نیستند، ثبات و وضع کشور خودشون قاراشمیش شده، و در نتیجه تمایل پیدا میکنند که به اینجا بیان و آمدند و  میان هم و خواهند هم آمد. این امری کاملا طبیعی هست.
در طبیعت هم هرگاه که منطقه ای از نقطه نظر زیستی نامناسب بشه جیوانات آن منطقه شروع میکنند به کوچ کردن و کسی هم سرزنششان نمیکنه. این خلایق هم چون بواسطه هایی شرایط کشورهایشان خراب شده بود که البته این واسطه ها بیشتر اقتصادی و سیاسی بودند تا طبیعی در نتیجه باشندگان این کشورها مایل به رفتن از آن نواحی شدند. شعارهای آزادی را هم شنیده بودند و سریالهای تلویزیونی هم زیاد دیده بودند.
از طرفی تو نمیتونی به یکنفر بگی تو وقتی آمدی اینجا در دین خود آزادی ولی منهم در مسخره کردنش آزادم. من خودم فکر میکنم آزادی یکنفر جایی محدود میشه که آزادی طرف دیگه شروع میشه. 
میدونی؟ این مبحث درسته که قانونی هست یعنی در قانون به این آزادیها اشاره مستقیم شده ولی انسانی هم هست؟ و اگر انسانی هست (انسانی به این معنا که انسانها با طبع و سلوکشان راحت میپذیرنش؟) آیا همه انسانها در برابرش یکسان رفتار میکنند؟ ماجراهای اخیر پاریس نشون میدن نه. رفتار نمیکنند. این مشکل در اروپا بیشتر است تا در آمریکا. به چند دلیل یکی اینکه مرزهای جنوبی و جنوب شرقی اروپا بکل با کشورهای اسلامیست و بسیاری از اتباع این کشورها بخصوص پس از جنگ به کشورهای اروپایی آمدند. تعدادشان هم کم نبوده که در جوامع اروپایی حل شوند بلکه برای خود هیئت ها و کلنی هایی درست کردند و میان خودشان زندگی میکنند.
و در ضمن در آمریکا بر عکس اروپا کسی نیست که از هزاران سال پیش تا کنون نسل اندر نسل خود را وارث و مالک زمینهای آنجا بداند. یعنی هست ولی همکاران ژنرال کاستر باهاشون صحبت کردند و متقاعدشون کردند که برن یک جایی بنشینند و آب آتشین بخورند و دم نزنند.  
از اون گذشته این تعاملی را که جوامع اینجا از این مهاجران توقع دارند (جای توقع داشتن هم هست) خودشان هم انجام نمیدن. شما میگید بله میدن ولی من میگم نه نمیدن. دلیل هم دارم.
روزی که همین روزنامه ها به پاپ توهین کردند سر و صدای مردم متدین اینجا درآمد و آب هم از آب تکان نخورد.
روزیکه در یک فیلم در سالنهای سینمای اروپا عنوان شد که عیسی مسیح با ماریا ماگدالنا رابطه داشته چند سینما را خراب کردند و کسی کلیه مسیحیان را محکوم نکرد. خب هر چه باشه خودشان هم مسیحی بودند و اینرا باید در نظر داشت. ضمن اینکه مردم اینجا واقعا در این زمینه ها از مردمان ما جلوتر هستند. یعنی جامعه جلوتر هست.
روزیکه همین نشریه شارلی پسر آقای سارکوزی را بخاطر کارهایش استهزا کرد بنظر شما کی کارش را مچبور شد کنار بگذاره؟ پسر سارکوزی؟ نه. کاریکاتوریست شارلی.
روزیکه قاتل نروژی خودش را تا دندان مسلح کرد و در یکروز حدود صد نفر جوان و پیر را دانه دانه کشت و گفت اینرا برای نجات معیارهای دین مسیحیت در اروپا انجام داده و به او وحی شده، کسی نیامد سراغ همه مسیحیان و محکومشان کنه بلکه همگی گفتند طرف مشنگ بوده.
روزیکه عربستان السعودی پول میداد تا القاعده و داعش بوجود بیان، کسی سرزنشش نکرد و همچنان دوست باقی ماند ولی حالا که اعضای تیمش دارن یمین و یسار اروپا را به آتش میکشند یکدفعه تمام مسلمین جهان بد میشن بجز آشیخ سعودی. یعنی تمام زمینه ها فراهم میشه تا از هر کس که به اسلام معتقد هست تصویر یک جنایتکار تداعی بشه ولی با مسببینشان شب شامپانی نوشیده میشه و دوستی برقرار میشه.  
روزیکه سیا فهمید  یکی از بانیان و مسببین جنایات پاریس در اردوگاههای القاعده در یمن تعلیم دیده  و الآن هم داره راست راست توی فرانسه میگرده کسی مانع اینها نشد. آدم هم به اندازه کافی داشتند که جلویش را بگیرند. برای نمونه یک حساب سر انگشتی.
تعداد کل ارتش آلمان چیزی حدود 140000 نفر هست و آلمان ادعا میکنه با این ارتش قوی میتونه مسئولیتهای نظامی جهانی بعهده بگیره ولی تعداد تنها پلیسهای فرانسه 88000 نفر و نمیتونه یقه تروریستهای دوره دیده شناخته شده در کشور خودش را بگیره.
موضوع از چه قراره؟ از راه ترکیه که عضو ناتو هست، علنا و آشکارا آدم میره به شمال سوریه تا به داعش بپیونده و همه سازمانهای اطلاعاتی  کشورهای غرب هم خبر دارند ولی کسی هم چیزی نمیگه.  دولت آلمان تهدید میکنه که کسانیکه از راه ترکیه به شمال سوریه رفتند و به داعش پیوستند اگر برگردند یکسال ممنوع الخروج میشن. مردم اون مناطق به خاک و خون کشیده میشن ولی تنها یک وای وای از سوی رسانه ها پاسخ میشنوند و جهادیست های بازگشته یکسال ممنوع الخروج میشن و دیگر هیچ. 
برای خالی نبودن عریضه چهار تا هواپیما هم میرن یکجوری  این جهادیست ها را بمباران میکنند که تنها تعادل قوا میان اونها و مخالفینشان حفظ بشه. ولی آدمهای همون گروهها که میان اینجا و همون کارها را در معیارهای کوچکتر انجام میدن پرچم همه کشورها نیمه افراشته میشه. آزادیها به خطر میفته و مثل توی فیلم اسپارتاکوس اونجایی که تونی کرتیس بلند شد و گفت من اسپارتاکوس هستم یکدفعه همه میگن من شارلی هستم.
با احترام کامل به روان کشته شدگان این جنایت ولی در مجموع ما داریم راه درستی پیش میریم؟ یا اینکه یکجورایی دارن با ما بازی میکنند تا سرپوش بر سر ندانم کاریها و اهمالات گذشته و حال خودشون بگذارند؟ اگر چنین باشد و ما سکوت کنیم روان کشته شدگان این جنایتها بما نفرین میکنند.
من فکر میکنم که سیاستهای اروپایی سالهاست که دارند اشتباه میکنند و نتیجه این اشتباهات هم این شده که باشندگان اروپا الآن دارند در برابر هم صف میکشند.
در استرالیا یک احمق دیوانه به کشتن مردم پرداخت و نخست وزیرش بلافاصله در برابر مطبوعات چنان نطق منطقی کرد که زنان استرالیایی اعلام آمادگی کردند که با زنان محجبه مسلم در خیابان بروند تا اینها بدون ترس از دیگران به کارهایشان برسند.
شانسی که آوردیم اینه که مردم  اروپا واقعا از خیلی جهات اجتماعی جلوتر از ما هستند و نمیگذارند که دولتمردان و دولتزنانشان هرکاری که دلشان خواست بطور کامل انجام بدن وگرنه اگر این مردم نمیبودند سیاستمداران اینجا هم شناگران قابلی میبودند و میتونستند گوی سبقت را در دو دوزه بازی و کلاهبرداریهای سیاسی و اجتماعی  از خیلی از سیاستمدارهای شرقی شش دانگه بربایند.
کارهایی که این افراطیهای مسلمان میکنند را بهیچ وجه نمیشه توجیه کرد و کاملا و هزار درصد محکوم است ولی خانمها، آقایان سیاستمدار کشورهای محترم و انصافا خوب و راحت اروپایی، در مورد کارها و مسئولیتهایی که شما داشتید و دارید و خواهید داشت چگونه بایستی فکر کرد؟
پاسخ بعهده خودتون.


من تنها اینرا میدونم که داشتن تمام آزادیهای نامبره بالا، چیزهای بسیار خوبیست و این جوامع هم بهمین سادگی آنها را بدست نیاوردند که بخواهند خیلی ساده هم از دستش بدهند. از طرف دیگه هم  درک میکنم که بخاطر تعداد مهاجرین و بستگی شدیدشون به آداب و سلوک خودشون و رابطه های خانوادگی و اجتماعی و مذهبی و و و که هنوز با کشور مبدا دارند ، امر تطابق خیلی کندتر از اونیکه همه امید داشتند و فکرش را میکردند انجام میگیره علی الخصوص که همونطور که بالا گفتم عناصر افراطی توی اون کشورهای اونطرفی بطور مستقیم و یا غیر مستقیم از طرف اینوریها حمایت میشدند.
بهارهای عربی میان و میرن و عناصر افراطی بوجود میان، البته همه یواشکی و بدون خبر داشتن این و اون ( جون خودتون).
تاثیرات منفی این عناصرافراطی نه تنها در کشورهای خودشون بلکه بر روی مهاجرین از این کشورها به اروپا غیرقابل انکاره و دولتیهای کشورهای قاره اروپا وظیفه داشتند که اینها و تبعاتش را  بدانند.
همچنین نیز میدونم که وجود آزادیهای بیان و عقیده  برای جوامع مثل هوا و نیروی محرکه خودرو میمونه و اینرو هم میدونم که همه ماشینها به هوا احتیاج دارند ولی اینرا هم میدونم که به ماشین دیزلی بنزین سوپر تزریق نکنم و یا اینکه از ماشین سوپری توقع نداشته باشم که بخاطر همبستگی با بقیه پمپ بنزینها و ماشینها دوسه  لیتر دیزل هم حال کنه.
چون علیرغم هوایی که برای سوختن نیرو بهشان دادم ماشین ها نه تنها تکان نمیخورند بلکه خرج و دردسر هم  روی دستم هم میگذارند. چرا؟ چونکه نیروی محرکه را عوضی بهشان داده بودم. اینو هر مکانیکی میدونه ولی بنظر میرسه که هر پارلمنتاریستی نمیدونه. یا نمیخواد که بدونه.

در خاتمه، داستان چوپان دروغگوی اول نوشته یادتون هست؟

۱۳۹۳/۱۰/۱۶

شیوه های درست و غلط بحث و گفتگو

میدونید که؟ ما ایرانی‌ها را تا  که ولمان کنند میخواهیم مسایلِ جهان را حل و فصل کنیم بعدش هم اگر وقتی‌ باقی‌ مونده بود از فرصت استفاده کرده و مسایلِ ایران رو هم مطرح می‌کنیم و نظراتِ صائبِ خود را تند تند با قاطعیت تمام و بدون تردید و وقفه عرضه نموده و طرفِ مقابل رو حتی علیرغم میل خودش حسابی مستفیض می‌کنیم. البته طرفِ مقابل هم دقیقاً همین کار رو با ما میکنه.
همه این کارها را هم کاملاً داوطلبانه و بدونِ اینکه کسی‌ ازمون چیزی پرسیده باشه انجام میدیم. در واقع این یعنی کمال ایثار. نهایت خودباختگی و خلوص و درویشی.
در خاتمه با نشان دادنِ ضمنی‌ِ اینکه طرف  مقابل خره و هیچی‌ نمیفهمه، بحثِ پر بارِ خودمون را به پایان میرسونیم. البته طرفِ مقابلِ گفتگوهایِ پر بارمان هم درست همین حس را به ما میده.
معمولا پس از چنین بحث‌هایِ شیرین و پر ثمری هر دو طرف  کمی‌ احساسِ سوزشِ معده میکنند و تا رسیدن به خانه هر چی واژه عطرافشان بلد هستند به طرف مقابل گفتگوهای شیرین پنج دقیقه پیششان میدن ولی‌ خب این فدایِ سرِ آزادی بیان.
آزادی بیان داشتن و آزادی بیان خواستن همین چیز‌ها رو هم داره. نمیشه که هم آزادی بیان بخواهیم و هم اینکه بخواهیم به این چیزها فکر کنیم که. ما آزادیم که هر چی دلمان خواست بگیم و دیگران هم آزادند که اگر دلشان نخواست گوش ندن. بجایش دیگران آزادند که از گفته های ما فشار خون یگیرند و ما هم آزادیم که بهشون بگیم بخور که حقته.
البته استثنأ هم وجود داره ولی‌ خوب همونطور که گفتیم اینها استثنأ هستند و کاری به کارِ اکثریتِ سخندان ندارند.
به نظرِ من فکر کنم که این اقلیتی که اینطوری در چنین بحث‌هایِ پر شور و زاینده‌ای شرکت نمیکنند، مریض هستند. نوع بیماریشون هم باید حتماً گوشی یعنی مربوط به گوش باشه، چونکه اینها همه اش به حرفهای دیگران گوش میدن به جایِ اینکه حرف بزنند. اصلا خدا چیزی خسته کننده تر و کسل آورتر از این نوع رفتار نیافریده. ولی خب بیچاره ها بیمارند دیگه. نمیشه که بخاطر این بیماری از دستشان ناراحت شد. باید دندان به روی جگر گذاشت و ادامه داد. هوالشافی. به امید اینکه خدا شفایشان بده.
البته کسانیکه در خارج از کشورند میدانند که مردمِ اینجا هم اکثرشان به این بیماریِ مهلک گرفتار هستند، یعنی اونها هم به جایِ حرف زدن بیشتر گوش میدن.
ولی‌ خوشبختانه نسلِ جوانترشان کمتر به این بیماری گرفتار هست و عادی و نرمال شده و بیشتر حرف میزنه تا گوش بده، که اینهم حتماً به خاطر تعالیم و تربیتِ صحیح و تغذیه مناسب میباشه. این نسل اصلاح شده شانسِ خیلی‌ خوبی هم دارد که بعدها در ادارات و شرکتها به جاهایِ بالا بالا برسند و حتی به مجلس و دولت راه پیدا کنند و قاطعانه آینده مملکتشان را در دستان پر کفایت و زبان پر درایت خودش بگیره. چونکه هنر زر زدنش خیلی خوبه. بیخود هم وقتش را برای بدنبال دلیل و منطق گشتن هدر نمیده. چونکه کارهای اساسی تری در پیش روی داره.
ولی‌ آن دسته بیچاره ای که به بیماریِ گوشی مبتلا هست خیلی‌ بدبخت هست.
تازه میا‌‌نِ همین بدبخت ها، بعضیها شون دیگه حسابی‌ بدبختند چونکه علاوه بر بیماریِ گوشی بیماری چشمی هم دارند.
به این صورت که همینطور که تو داری با شور و هیجان از عالم و آدم برایشان میگی و تئوریهای جدید درجا اختراع میکنی‌ و آنها هم دارند گوش میدن ها یکدفعه یک نگاهِ عجیب هم بهت میاندازند که تو فکر میکنی‌ حتماً دارند در موردت فکرِ بد میکنند. یعنی میخواستم بگم که شدتِ بیماریشون انقدر زیاده.
حالا اگر کسی اهل فن نباشه و مثل ما عالم به هرچیزی نباشه، احساساتش جریحه دار میشه و قیامت به پا میکنه.
من اینجا فقط میخواستم در دو سه سطر به همه بگم در صورت برخورد با اینچنین بیمارانی اصلا کنترل اعصاب خود را از دست ندن و خونسرد باقی بمانند. انشاء الله که خدا خودش حال این بیماران خراب را درست کنه.

آمین یا رب العالمین.

۱۳۹۳/۱۰/۴

دنیای دیوانه دیوانه دیوانه و PEGIDA هم رویش

جوان که بودم با مادربزرگ خدابیامرزم ( خدا رفتگان همه را بیامرزه) هر وقت که جلوی تلویزیون مینشستیم و برنامه رازبقا را که بیشتر مربوط به حیوانات وحشی طبیعت آفریقا بود نگاه میکردیم، خیلی هیجان زده و ذوق زده میشد و گاهی هم شگفتیش حد و مرز نمیشناخت.
مخصوصا وقتیکه میدید هرگاه شیر نری به سراغ شیر ماده ای که بچه دار هست ولی شیرنرش مرده، میرفت نخستین کاری که میکرد توله شیرهای شیر ماده را میکشت تا رقیبی برای بچه هایی که فردا از خودش پدید میآیند نشوند. وای که دیگه باید میبودی و بحثها و نظراتش را میشنیدی. که تا کجاها میرفت و چه آسمانها و ریسمانهایی را بهم وصل میکرد. خدابیامرزدش. اگر زنده میبود الآن یکی میزد تو سرم و میگفت دیدی حالا؟
خب تا اینجای قضیه را داشته باشید تا برم سراغ یک چیز دیگه. قول میدم که منهم آخرش آسمان و ریسمان را برایتان بهم وصل کنم. البته اگر طاقت آورده و اس ام اسی به این نوشته برخورد نکنید.
شما میدانید که فتا چیست؟ نمیدانید؟ خب. انشاء الله که میدانید پیتزا چی هست؟ یا ابالفضل، اینرا هم نمیدونید؟
باید دستتان را پس بگیرم و پا به پا ببرمتان به کلاس اکابر مواد غذایی.  فتا یک نوع پنیر یونانی است که یونانیها تولید و صادر میکنند یا بهتر بگم میکردند به کل اروپا.
پیتزا هم که غذایی ایتالیایی است و از بچه هایتان بپرسید چیست تا برایتان تعریف کنند. سر راه مدرسه به خانه هر یکروز درمیان یکیش را نوش جان میکنند تا توان رسیدن به خانه وصرف نهار را داشته باشند. آن روزی هم که پیتزا نمیخورند همبرگر میخورند تا به خانه برسند.
حالا فکر میکنید بزرگترین تولید کننده پنیر فتای یونانی و پیتزای ایتالیائی کجاست؟ ها؟
نه دیگه. اشتباهتون همینجاست. بزرگترین تولید کننده این دو قلم جنس آلمان هست. از آلمان حتی به ایتالیا و یونان پیتزا و پنیر صادر میشه. این یعنی اینکه  تولید کننده ها در این دو کشور بیکار میشوند. چرا؟
برای اینکه آلمان از فقر و نداری کشورهای اروپای شرقی استفاده کرده وکارگران و نیروی کار ارزان از این کشورها  وارد میکنه تا از آنها مثلا در شرکت آمازون و یا شرکتهای تولید گوشت و کشتزارهای کشاورزی و امثالهم استفاده کنه. بخاطر همینهم جنسی که تولید میکنه ارزان تمام میشه و میتونه حتی به کشور مبدا هم صادر کنه.
عین همان کاری که اساتید گرامی قالیباف ایرانی در پاکستان و هند و چین انجام دادند و انحصار فرش ایرانی را از دست خود ایرانیها بیرون کشیدند. حالا براتون نائین و کاشان با طرح ایرانی ولی به دست کودکان هندی و پاکستانی بافته میشه با یک سوم قیمت.
بگذریم راه دور نریم و سر مطلبمان باقی بمونیم ولی شما اجالتا اینرا هم داشته باشید چونکه میخوام که یک گذر دیگه به یک مطلب دیگه بزنم. ولی شرافتا آسمان و ریسمان هنوز یادم نرفته. نترسید آخرش یکجوری همه اینها را بهم وصل خواهم کرد.
حدود یکدهه یا شاید بیشتر پیش که کشورهای اروپایی دور هم گردآمدند صحبت از این شد که خب حالا که ما اتحادیه ای به این عظمت و شوکت درست کردیم شدیم شیرینی. کشورهای دور و بر این اتحادیه هم همگی مگسند ادعای دوستی هم آنها با ما دارند و هم ما با آنها. پس به میمنت و مبارک شدیم و شدند.
این دغل دوستان که میبینی، مگسانند گرد شیرینی
اینجوری هم که نمیشه. تازه شروع کردیم به نفس کشیدن و از حالت سینه خیزی بر روی پاهای لرزان راه رفتن که همگی تصمیم گرفتند بیان اینجا. حالا کاشکی این پناهندگان فرهنگشان، دینشان، ایمانشان و زبانشان با ما یکی بود. که اینهم نیست. همه اینها هم به درک کیسه شان را بگو. جیبشان که حسابی خالیست. این یکی دیگه شوخی بردار نیست و غیرقابل اغماض میباشد.
پس بفکر این افتادند که به اصطلاح کشورهای خط مقدم جبهه را مامور کنند که نگذارند مگسان جنوبی به بالا بیان. مگسان کشورهای شرق اروپا که میآمدند خب دولت آلمان چندان سختگیری آنچنانی نمیکرد زیرا که در مجتمع های آلمانی کار ارزان میکردند و کارفرمایان عزیر اینرا به دولت فخیمه تفهیم کرده بودند. همین هم باعث شده بود که صدای کارفرمایان کشورهای مجاور آلمان درآید زیرا با این نیروی کار بسیار ارزان که در شرایط بسیار بدی هم زندگی میکردند نمیتوانستند مقابله کنند.
آقا، دردسرتان ندم. این برنامه زد به کاسه و کوزه کشورهای جنوبی اتحادیه اروپا. کشورهایی مثل ایتالیا، یونان و اسپانیا. چونکه این فراریان اقتصادی مینشستند توی یک قایق و یا علی گویان میآمدند به شمال به سمت اروپا. نیمی از این قایق ها غرق میشدند ولی نیم دیگر که به مقصد میرسیدند چنان زیاد بودند که سر و صدای ایتالیا وبقیه درآمد. دیدند نخیر این وضع نمیشه. اگر بخواهند شدید جلوگیری کنند که برخلاف ادعاهایشان میشن دیکتاتور و از این طور چیزها. اگر نخواهند بکنند که تعادل جمعیتی دستکم  در جنوب  اروپا بهم میخوره و از طرف دیگه هم کسانی مانند هلموت کوهل صدراعظم پیشین آلمان مرتب فشار میآورد که برونو ( منظور برلوسکونی هست ) چه کار داری میکنی اون پائین؟ و حتی اگر پناهنده ای از مثلا کشور یونان پایش به آلمان میرسید میگرفتندش و دوباره به یونان میفرستادند تا یونان به کشور مبدا برشان گرداند. یعنی دستهای خود را در آب پاکی میشستند و همه چیز را بگردن بقیه میانداختند. خب، پول هم داشتند تا کسی حرف میزد دهانشان زراندود میکردند. پول لامذهب را گر بر سر پولاد نهی، نرم شود.
کار بجایی رسید که میان خود قرار گذاشتند وسیله در اختیار برادر سرهنگ  قذافی نویسنده کتاب سبز قرار میدیم تا آن شهید تروریست مرحوم  با تو سری جلوی بالا رفتن اینها را بگیره. البته آن وسایلی که نامبرده شد وسایل دموکراتیکی نبودند بلکه تجهیزاتی برای سرکوب بودند.  مردکه را هم دعوتش کردند به ایتالیا و یارو هم خیال کرد که واقعا چیزی هست و پس از گذر ار دریای مدیترانه و ورود به ایتالیا از شدت خوشحالی دو سه میلیارد دلار نازنین به زلزله زدگان یک شهر ایتالیایی کمک کرد و ماموریت خود را دریافت نموده و از راه همان دریا به مملکت خویش بازگشت. نمیدانست که این دریا چه موج خون فشان دارد.
شما که تا اینجا را طاقت آوردید، یک کم دیگه هم تاب بیارید و من با اجازه تون این مطلب را همینجا بگذارم و برم سر یک مطلب دیگه.
نه بابا نترسید. ناراحت نباشید. به جان خودتان آخرش آسمان و ریسمانش میکنیم. اونهم چه جوووری. نگو و نپرس. اون با من. خیالتون راحت باشه.
آقا دیگه دلم براتون بگه. داریم میرسیم به جاهای خوب خوبش. زمان داشت آرام آرام میگذشت و هر روزی چیزی نو به ارمغان داشت. بنظر میرسید که چشمها دارند یواش یواش گشوده میشوند و دلها دارند پاک میشوند. حکام را میگم.
خلوت دل نیست جای صحبت اضداد
دیو چو بیرون رود فرشته درآید
صحبت حکام ظلمت شب یلداست
نور ز خورشید جوی، بو که برآید
زمستان اجتماعی در شمال آفریقا گذشت و بهار عربی رسید و همگی شروع کردند به عربی رقصیدن. حالا اینکه این بهار عربی و مخصوصا نامش یک مقاصد دیگه را دنبال میکردند میگذاریم برای یک گفتار دیگه و آخر این این نوشته هم به سبک فیلمهای هالیوودی مینویسیم to be continued تا هم شما خوشتون بیاد و  منتظر سریال بعدیش بمونید هم ما اینجا به کار خودمان برسیم. چه کار کنیم؟ آخرعمری هم پیر شدیم و حوصله زیاد نوشتن نداریم هم شما نسل اس ام اسی شدید و حوصله زیاد خواندن ندارید و هم اینکه نقال شدیم رفت دیگه. تمام داستان را نمیشه یکجا برایتان گفت. به جهاز هاضمه تون فشارهای عجیب و غریب وارد میشه.  بده. خوبی نداره.
پیام میرسه که آقا اردوان برس به اصل مطلب.  یا جام باده یا قصه کوتاه.
به روی چشمم. کوتاهش میکنم شما هم کمی طاقت داشته باشید دیگه. اینجور که نمیشه که. داریم ناسلامتی برایتان آسمان را به ریسمان میبافیم و این کار هر کسی هم نیست.
حافظ چه نالی؟ گر وصل خواهی
خون بایدت خورد در گاه و بی‌گاه
خب بریم سراغ گاه و بیگاه خون جگر خود خوردنمان. بهتره خون جگر خود را بخوریم تا چیز دیگه.
کجا بودیم؟ آها، رسیده بودم به بهار عربی. همزمان با بهار عربی  یک بهار غربی هم درست شده بود بنام اوکرائین که این عربی و غربی چندان هم بیربط به هم نبودند. البته  باید افکار شدیدا  مالیخولیائی و پارانوئیدی مانند من داشته باشی که به این گونه ارتباط پی ببری. همینجوری هم نمیشه.  خب اینکه ربطشان بهم چیست را میگذاریم برای یک نوشته دیگه. پس چی شد؟ این مطلب هم شد to be continued.  بارک الله. خوشم آمد.  دارید یواش یواش یاد میگیرید. نه بابا. میشه بهتون امیدوار بود. بخدا والله.
خلاصه، آقا در عرض یکی دوسال ورق به کلی برگشت. یونان ورشکسته شد ولی بیخیال پنیر فتایش از باواریا میرسید. اسپانیا ورشکسته شد ولی بیخیال جوانانش را در کارخانجات آلمانی بلافاصله به کار گرفتند. اوکرائین به باد رفت و پس از دوران دموکراتیک درخشان تیموشنکو ( ؟؟؟ !!! ؟؟؟ این علامتها اینجا چه کار میکنند؟) یکدفعه دیکتاتوری داشت میشد ولی بیخیال هواپیماهای یورو فایتر آلمانی که از ده تا سه تایش بیشتر بلند نمیشه روی سرش پرواز میکردند تا از حریم هوائیش دفاع کنند. البته این ارتش ظفرمند آلمان در افغانستان مشهور بود که از ترس از سنگر بیرون نمیاد.
آها یک چیز دیگه که این میون یادم رفت بگم و مربوط به پانزده شانزده سال پیش از این اتفاقات هست، این بود که زمانیکه اتحاد آلمان شرق و غرب انجام میگرفت، حکومت وقت خیلی به شهروندان شرق آلمان میرسید و دود و دمشان را میدید. آنها هم حال میکردند و در ضمن معتقد بودند که رسیدن به اینجا، حق مسلم ماست. میخواستید قول ندید. الآن ولی این موضوع کمک و مدد رسانی به استانهای شرقی  کمتر شده و حتی اینجا و آنجا و در پارلمان آلمان صحبت از این میشه که کمکهای مالی را دیگه نمیشه تنها به استانهای شرقی کرد بلکه باید دید کدام استان مستحق تر است تا حکومت فدرال به آن کمک نماید.
از نظر سیاست خارجی هم الآن یک کم بفهمی نفهمی وضع عوض شده. دیگه ایتالیا و اسپانیا و یونان نه میخواهند و نه میتوانند که به تنهایی جلوی سیل مهاجرین را بگیرند و سیل همچنان در جریان است. همونطور که گفتم حکومت آلمان مجبور شده که اینجا و اونجا بیشتر از پیش کمک کنه ولی این از نظر کشورهای اتحادیه اروپا حتی کافی نیست. از سوی اتحادیه اروپا دارند تحت فشار میگذارنش که سالانه تا سیصد هزار پناهنده بپذیره. پناهنده هایی که عمدتا از خاورمیانه و آفریقا میان و خرج دارند. کشورهای اتحادیه اروپا میگویند سالیان دراز آلمان با سیاست های  نابخردانه و خودخواهانه خود اوضاع اجتماعی و اقتصاد داخلی ما را بهم ریخت ولی ما میبایستی او را در برابر سیل پناهندگان حفظ میکردیم. حالا دیگه نمیکنیم. مهرمان حلال و جانمان آزاد.
این میون چند تا کشور اروپای شرقی هم که به اتحادیه اروپا پیوستند و شهروندانش میتونن راحت به آلمان بیان و میان هم. پس یکدفعه شکمهای گرسنه در آلمان زیاد شدند. همه اینها دست به دست هم دادن تا اهالی شرق آلمان مانند شیری که با مادربزرگ خدابیامرزم (خدا رفتگان همه را بیامرزد) در تلویزیون میدیدم، فکر کنند ای وای مبادا روزی ما قطع بشه.
بخاطر همینهم گروهی از اینها اینروزها تظاهراتی برگزار میکنند بخصوص در شهر درسدن که به تظاهرات   PEGIDA  مشهورند.
PEGIDA کوتاه شده Patriotische Europäer gegen die Islamisierung des Abendlandes که معنای وطندوستان اروپایی که مخالف اسلامیزه شدن کشورهای غربی هستند را میده. کسی هم که این گروه را درست کرد آشپزی هست بنام لوتز باخمن که شانزده بار گاوصندوق کسانیکه به فاحشه خانه شهر درسدن بدهکار بودند را از خانه هایشان دزدید و به فاحشه خانه داده البته اینکار را برای رضای خدا انجام نمیداد بلکه از طرف این موسسه محترم ماموریت داشت.  بخاطر همینهم سه سال و نیم در زندانی در آلمان در کنار دیگر برادران مجرم به صورت مسالمت آمیز زندگی میکرده. این آقای باخمن در سال 2008 با چهل گرم کوکائین دوباره گیر افتاد و به دو سال تعلیقی محکوم شد.  بعدش هم این آقا به آفریقای جنوبی رفت و اونجا در ژوهانسبورگ با نام مستعار به تحصیل در رشته طراحی و هنر پرداخت. بنده خدا مانند آدولف هیتلر روح هنرمندانه و لطیفی داره. این هم مختصری از برپاکننده این گروه.
بلافاصله گروههای راست افراطی  پیشاپیش اینها راه افتادند و نظرها را بسوی خودشان جلب کردند. آنهم در کشوری که هنوز هم که هنوزه از میراث زمان آدولف هیتلری خود هراسناک و شرمناک است و خود را وامدار جامعه بشری حس میکند. کنارش هم کوتاه برایتان بگم که در تمام مدتی که آلمان شرقی وجود داشت. حکومت و مردم این کشور میگفتند که آلمان غربی وارث حکومت نازیست و ما کمونیستها از همان ابتدا مخالف بودیم.
بخاطر همینهم این حس شرمندگی و وامدار بودن به جامعه بشری وعلی الخصوص به جامعه یهودیان  در میان شهروندان شرق آلمان کمتر موجود میباشد تا در غرب آلمان و طبیعیست که تفاهم آنها برای بخشیدن ثروتهای ملی از دیدخودشان به دیگران بسیار کمتر میباشد تا در شهروندان مدیون آلمان غربی. شرقی ها بیشتر معتقدند چراغی که به خانه رواست به مسجد حرام است.
شاید براتون جالب باشه که بدونید در آنجایی که اینها این تظاهرات را برپا میکنند و تنها دو درصد از مردم را قشر خارجی ها تشکیل میدهند و تنها  0,6  درصد مردم آنجا مسلمان هستند. با وجود این قسمت عمده شعارهایی که از سوی این گروه در مطبوعات مطرح میشوند را موضوع اسلام و مسلمانان بخود اختصاص میدهند بخصوص که نام گروه هم همین رو تداعی معانی میکنه. اما بنظر من که چندان اطلاع درست و حسابی هم ندارم، نبایستی ولی خاستگاه این اعتراضات را تنها وتنها  در تمایلات ضد اسلامی ایشان جستجو کرد.
اسلامی که بیشتر بوسیله داعش و طالب و وهابی متحدین پنهانی گروهی از غربیها ساخته و تعریف شده است و مرتب هم در رادیو تلویزیونهای اینجا مانند لولو به مردم نشان داده میشوند. و واضح است که چنین چیز مشمئز کننده ای نمیتواند هم طرفدار عاقل و پاک داشته باشد ولی  همیشه میتواند به بهترین نحو چه در خاورمیانه و چه در غرب بهانه، وسیله و مستمسک خوبی از سوی کسانیکه سوء نیت دارند، قرار گیرد. میگیره هم. چه در اونجا و چه در اینجا.
تک و توک پرچمهایی با شعارهایی نظیر جنگ اوکرائین را به پایان برسانید و برای منافع دیگران خود را با روسیه درگیر نکنید را که تظاهر کنندگان در دست میگیرند را هم کمتر در مطبوعات اینجا میبینید. تنها اگر گاهی دقت بخرج بدید و در اخبار تلویزیون اینجا کوتاه پرچمهایشان را میبینید و شاید به این یا آن شعارشان هم  برخوردی گذرا نمایید.
اینجاست که مشخص میشود که راه  توده ها و حکومتها حتی در کشورهای غربی هم مدتهاست که دارند از یکدیگر مجزا و تفکیک میگردند. هر کدامشان لابی های خودشان را دارند. در تمام این مدت هم عده ای به سودجویی های بی محابای خود میپرداختند و دولت آلمان هم نگاه میکرد و کسی هم متوجه نتایج کار اینها نمیشد.  و حالا هم این شوربای نتایح کار ایشان پخته شده، آنرا باید همگی سربکشند. همونطور که میبینید تمام این چیزها یکجوری و به یک نحوی با هم در ارتباطات مستقیم و غیرمستقیم و تنگ و گشاد میباشند. اینهم آسمان به ریسمان دوختن بنده. خودم هم میدونم که برای خواننده به همون اندازه اوتوپی هست که گفته های آنموقع مادر بزرگ خدابیامرزم (خدا رفتگان همه را بیامرزد) برای من داشت.
آها تا یادم نرفته اینرا هم بنویسم و تمامش کنم.

یکوقتی و یک موقعی اگر حالش بود  to be continued .  نمیشه آدم زیر قولش بزنه. مثل سیاستمدارهای بعضی از کشورها که نیستیم ما. 

۱۳۹۳/۹/۲۵

پیشترها و حالا، غرب و شرق

پیشترها که دنیا و مردمانش یکجور دیگه بودند اگر کودکی خطای بسیار بزرگی میکرد، میرفتند و یقه پدر و مادرش را میچسبیدند که چی یاد این بچه دادید. خب، کشور عقب افتاده بودیم دیگه.
بعدها که به مرکز تمدن جهان مدرن رسیدیم دیدیم که نخیر، اینجائی ها از همان کاری که پدران و مادران و جوامع ما میکردند قانون درست کردند و اگر بچه ات تا سن چهارده سالگی کار اشتباهی بکنه که به کسی ضرر بزنه، قانون میاد یقه ات را میچسبه.
دیگه مسئله حسن آقا و حسین آقا نیست که جوری سر و تهش را هم بیاری و با صلوات برگزارش کنی. میگیرنت و هزار چیز به پایت مینویسند. توی محله هم میشی سکه یک پول.
اینجا رو داشته باشید تا دوباره برگردم سرش.
والله تا اونجایی که من یادم میاد موقعیکه میخواستند این منطقه ما را دموکرات کنند، گفتند حتما باید بریم توش و ترق و توروق راه بندازیم تا اینها حساب کار خودشون را بکنند.
خب، آمدن و ترقی کردند و توروقی کردند و کسی هم حساب کار خودش را نکرد. چرا نکرد؟ برای اینکه یکی از همین متحدینشان از مدتها نشسته بود و پول میداد و مردم کشورهای دیگه را فرزند خوانده خود نموده بود ولی عاقبت یا طالبشان کرد و یا داعشی.
حالا همین فرزندان متحد بزرگ دارند از یمین و یسار و چپ و راست آدم میکشند. نسق میگیرند، با هر نوع پیشرفت اجتماعی مبارزه میکنند، انتقام خون فرزندان خود را ده چند و صد چند میگیرند اونهم با روشی که از خودشان یاد گرفته اند.
رادیو را باز میکنی از جنایات اونها میشنوی. تلویزیون را روشن میکنی فجایعشان را میبینی ولی چیزیکه نه میشنوی و نه میبینی اینستکه هیچ کدام از مدافعین آزادی در کشورهای اینطرف نه میگه و نه میپرسه که آقا آبشخور اینها کجاست؟
اینها فرزند خوانده های کی هستند؟ طبق روش سنتی شرقی باید رفت سراغ پدر و مادر اینها و طبق قوانین غربی که نه تنها باید رفت سراغشان بلکه  باید حسابی خدمتشان هم رسید تا دفعه دیگه به فکر انجامش نیفتند.
حالا من سئوال میکنم برای کارهایی که طالبان در پیشاور و داعشیان در کوبانی و احمقها در سیدنی کردند عمدتا سراغ چه کسی باید رفت و یقه چه کسی را باید گرفت؟ بابا جان تا دیروز در همون سیدنی میزبانش بودید خب حداقل یک سئوال هم ازش میکردید. زبانتان بار برمیداشت اگر میپرسیدید؟
نپرسیدید؟ خب حالا هم اشک تمساح نریزید.
بگذارید مردمان آن منطقه با سوز شما بسازند.
بعدش هم میگن مایوس نشو. خب اگه مایوس نشم چی بشم؟  

از دید شما ما که نادانیم. شما دانایان چه کار دارید میکنید و همسفره و همبستر چه کسانی هستید؟ تا کی ایندوستی هایتان ادامه پیدا میکنه و تا به کجا میخواهید پیش بروید؟ اینها رو برای کسی هم مشخص کردید؟
درسته که دیوانه ای در سیدنی و بی انصافی در پیشاور مردم را به خون و خاک میکشند ولی اینها حلقه آخر زنجیره ای بس بلند هستند. دنباله زنجیره کو؟ به کجا میرسد این زنجیره؟ این زنجیره برای خاطر چه کس  و یا کسانی به حرکت در میاد؟ پاسخ لازم نیست بدهید ای خداوندگاران مطبوعات و وسایل ارتباطات جمعی و سروران بورسهای جهان. پاسخ روشنتر از پرسش است ولی انصافا تئاتری هم که بازی میکنید خیلی ماهرانه و مرموزانه هست.