۱۳۹۵/۱۱/۱۸

جایی که دموکراسی کم آورده و نیاز به پاسدار پیدا میکند

آیا شما تا کنون در حالتِ میا‌‌نِ حق و منطق و پیشبینی‌ قرار گرفته‌اید؟
منظورم چیه؟ حالا بهتون میگم.
مجسم کنید که زمستانِ بسیار سردی هست و بیماریِ سرماخوردگی هم رایج بوده و بارانِ سختی هم می‌بارد. یکی‌ از آشنایان و یا خویشاوندانِ بزرگسال و  گردن کلفتِ که خیلی‌ هم به شما نزدیک میباشد در کنارتان هست. شما هم وضع مالی‌ درست و حسابی‌ ندارید و برایِ انجامِ بموقع یک زنجیره‌ از کارهایی که میبایست انجام و عملی‌ شوند به تک تکِ افرادِ در پیرامونتان نیاز دارد. همه هم قولِ همکاری داده اند و شما رویشان حساب کرده‌اید.
درست در چنین شرایطی یکدفعه این آشنا و یا خویشاوندِ نزدیکِ شما احساسِ گرما میکنه ( در جائیکه همه دارند میلرزند ) و به سرش میزنه که با یک تی‌ شرت بدونِ هیچ چتر و سرپوشی به حیاط رفته و سیگاری بکشد. هرچه هم شما اصرار می‌کنید که اینکار را نکند چون احتمالا هم خود و هم دیگران را بیمار کرده و برنامهِ انجامِ کار را به خطر انداخته و خرج دکتر را هم بگردنتان میاندازد، به خرجِ طرف نرفته و اصرار به کشیدن سیگار در باران و سرمایِ سخت بدونِ سرپوش و تن پوشِ مناسب دارد.
خردسال و صغیر هم نیست که بتوانید نقشِ قیم و بزرگتر را برایش بازی کنید و گرفتنِ چنین تصمیمی هرچند که نامعقول است ولی‌ حقِ قانونی و مسلمش میباشد و نمیتوان برایش ممنوع نمود. همانطور که گفتم گردنش هم کلفت است و زور هیچکس هم به او نمیرسد. نمیدانید چه باید بکنید ولی‌ میتوانید با اطمینانِ زیاد حدس بزنید که چه اتفاقی می‌افتد. همه چیز در خطر به نظر میرسد.
آیا تا بحال در چنین حالتی‌ بودید؟ اگر نبودید ببینید که الآن چه کسانی‌ در چنین  حالتی‌ هستند.
همه کسانی که به مبانی و اصولِ دموکراسی و پایبندی و رعایتِ قوانین معتقد بودند و رویش سوگند میخوردند با آمدنِ ترامپ و دیدنِ رفتارش به حالتی مشابه افتاده اند و نمیدانند هم که چه بکنند. از زمان انقلاب کبیر فرانسه و رنسانس و یک سری تکاملات و حقوق اجتماعی اندک اندک بدست آمده و در آمریکا هم بنجامین فرانکلین ها و دیگران مواضعی را مشخص کرده اند و قوانینی طرح شده اند که بنظر میرسد همگی دارند قربانی مموتی کراواتی میشوند. حالا دیگه اینجاست که متفکرین غربی میبایستی آستینهایشان را برای خیلی چیزها دوباره بالا بزنند وگرنه تمام رشته های تاریخیشان پنبه میشود و مجبورند که چرخ را از نو اختراع نمایند. در این چند هفته هم مشاهده کرده اند که رشتن ها چقدر طول میکشد و پنبه کردنها تنها آنی.
در ضمن میدانم که تیتر مقاله توی ذوق خیلیها میزنه. بزنه. بمن چه. زبان و لغات را که بخاطرشان سانسور نمیکنم چونکه یادشان به چیز دیگه میفته.

۱۳۹۵/۱۱/۹

یک سئوال در رابطه با دو تابعیتی ها

آقا ببخشید‌ها جسارتا ما یک سوال داریم.
در موردِ دو تابعیتی‌ها میگن که اجازه ندارند اموالِ غیرِ منقول در ایران داشته باشند.
چرا؟ چونکه یکدفعه به سرمایهِ مملکت ضرر میزنند و میبرندش خارج.
بله میبرندش خارج. 
چطور؟ چطور نداره. خیلی‌ ساده.
اموالی که غیرِ منقول باشند بردنشان به خارج خیلی‌ راحت تره. مثلِ دکلِ نفتی‌.
شبانه یکهو سرش را زیرِ آب میکنند.
ولی‌ اموالی که منقول باشند را نمیشه همینطوری برد بیرون. یقه ات را میگیرن مثل کامیون طلاهایی که در جنوب دستگیر شد و یا کامیونهایی که در ترکیه گیر افتادند.
حالا اگر یک بابایی خانه‌ای داشته باشه میتونه شبانه بکندش و با خودش ببره ولی‌ اگر خانه را بفروشه، پولش را نمیتونه بفرسته بیرون.

سوال من این بود که : اقا ما نفهمیدیم که جریان چیه.

۱۳۹۵/۱۱/۸

عزایِ ملی‌

اقا ما نمیخواهیم بی‌خود تویِ کارِ دیگران دخالت کنیم‌ها ولی‌ بعد از جریانِ ساختمان پلاسکو ما شدیداً به جریانِ تقدیر و سرنوشت معتقد شدیم.
پس از اینکه ساختمان فرو ریخت یک عده که در حالتِ عادی اون طرفها پیداشون نمی‌شد می‌رفتند جلویِ دوربین تا به اصطلاح تسلیت بگن.
من نه‌‌ها ولی‌ یک عده میگن اگر اینها زمان پایین آمدنِ ساختمان اونجا می‌بودند الان عزایِ ملی‌ مبدل شده به سرورِ ملی‌.
تقدیر سبب شد که آنها اونروز اونجا نباشند.
نمی‌دونم منظورشون چیه.

۱۳۹۵/۱۱/۴

تکلیف ما بالاخر چیه؟

ببخشید ها.
این اواخر این سئوالاتِ من زیاد شده. خودم هم میدانم ولی‌ کاریش هم نمیشه کرد.
آقا میگن که سرانِ احزابِ دستِ راستی‌ِ کشورهایِ اروپا که خیلی‌ هم ادعایِ وطنپرستی و منافع ملی‌ و قومیت گرائی و از این چیز‌ها دارند، همزمان با مراسمِ تحلیفِ آقایِ ترامپ در شهرِ کوبلنزِ آلمان گرد آمده بودند تا هم جشن بگیرند که تعدادشان به یمنِ سیاست‌هایِ ظفرمندانهِ  دولتیانِ کشورهایِ اینجا روز به روز بیشتر شده و هم در کنارش پیامِ تبریکی هم به هم پالکیشان آقایِ ترامپ مبذول نمایند.
به به. آفرین. دمِ همه‌شان گرم. نازِ نفسشان.
ولی‌ سئوالی که این میا‌‌ن برایِ بندهِ کمترین پیش آمده اینستکه همگی‌ پیامِ آقایِ ترامپ را شنیدید که میگفت آمریکا فرست.
خب این سرانِ احزابِ دستِ راستی‌ اروپا هم به ما‌ که میرسند قیافه میگیرند و میگن مثلا آلمان فرست، یکی‌ دیگریش که از فرانسه آمده میگه فرانسه فرست، سّومی میگه هلند فرست و تا به آخر.
حالا اینها به اقایِ ترامپ که برسند بالاخره کی‌ فرست؟ 
نوبتی فرست؟ یا فصلی فرست یا گردن کلفتی فرست؟
مشخص بکنید که ما مستقیماً از همان اول همان را بگوییم و باعثِ  دلخوری و یا مزاحمتِ کسی‌ نشویم.

به خدا سؤٔ تفاهم میشه ها. حالا ما گفتیم.

۱۳۹۵/۱۰/۲۴

ور به حق گفت، جدل با سخنِ حق نکنیم

پیش از هر چیزی توجهتان را به  دو چیز میخوام جلب کنم. یکی درنظرداشتن ریشه و زمینه بوجود آمدن چیزها و دوم کلِ سرودهِ بالا  که در پایانِ این نوشته هم میاورمش ولی‌ تاکید را بر مصراع پایانی که سرنویس این نوشته میباشد، می‌گذارم که جدال عقل و دل همواره در من ماجرا دارد.
امروز در یکی‌ از جراید خواندم که اقایِ مایک پومپئو نامزدِ ریاستِ سازمانِ سیا شده. خوب به سلامتی. انشاءالله که خیر است. ولی‌ ایشان هنوز نیامده چیزی گفتند که هم خیلی جالبه و هم قابلِ تعمق هست.
ایشان فرمودند که ایرانی‌ها خیلی‌ متقلب هستند و باید بدقت ایشان را زیرِ نظر داشت.
والله من برخلاف دیگران که زود عصبانی و غیرتی میشوند هر چی‌ فکر می‌کنم میبینم بیچاره این جأ را حق داشته. حالا درست هم مطمئن نیستم که اتفاقی اینجا را حق داشته و یا اینکه آگاهانه؟ به هر حال حق داره دیگه.
مروری بر گذشته خودم مرا یادِ دورانِ دانش آموزی میندازه. در آن‌ دوران ما از این هنر‌ها زیاد به خرج می‌دادیم.
یادم میاد که با گروهی از دوستانِ بهتر از جان و رفیقان گرمابه و گلستان در دورانِ پر شکوهِ دبیرستان زمانی‌ که به سالنِ جلسهِ امتحانات میرفتیم، وزنمان دو برابرِ معمول میبود، از بسکه کاغذِ تقلب به خودمان آویزان کرده بودیم. شعارمان هم این بود : تقلب توانگر کند مرد را
در جلسه هم با چنان روش و اسلوبِ به روز شده و نوینی عمل میکردیم که بیشک سرمشقِ بسیار خوبی برایِ تکاملِ سیستمهایِ رادار گریز با قابلیت هدف قرار دادنِ اهدافِ متعدد و انجامِ حمله موثر به آنها، بودیم. زیرا چنان از حوزه دید دبیران و ممتحنین گرامی خود را میرهاندیم و همزمان برگه های متعدد تقلب را بدرستی شناسائی کرده و محتویاتشان را به روی برگه امتحانی منتقل میکردیم که حد و حساب نداشت.
یعنی در واقع مبتکرینِ این سیستمِ حمله و دفاعی که بعدها در ارتشهای بزرگ دنیا از آن استفاده شد‌ ما بودیم و تا بحال هم همینطور گمنام مانده‌ایم و حقمان خورده شده. البته ما خودمان هم این عملیاتِ پارتیزانی را از اجدادِ پارتمان که جنگ‌هایِ پارتیزانی به نامِ ایشان به ثبت رسیده، به ارث برده بودیم. نیاکانِ پارتِ ما از ناحیه خراسان ( ایران، ترکمنستان و افغانستانِ امروزی) میامدند.
اقا با چنان دقت و مهارت و انجامِ کارِ گروهی (تیم‌ ورک)، دبیرانِ ناظر بر جلسه را زیرِ نظر میگرفتیم که محلِ حرکتِ آنها با دقتِ میلیمتری برایمان روشن بود. و با رسیدنِ فرصتِ مناسب بسیار تند و با چنان چالاکی و دقتی‌ کاغذ‌هایِ حاملِ دانش و آگاهی‌ ( حال کردید چطور کاغذ تقلب را منزه و پاک جلوه دادم؟ کاغذ تقلب شد برگه‌ِ حاملِ آگاهی‌ و دانش) را موردِ استفاده خود و سپس انتقالشان به دوستانِ بهتر از جان قرار می‌دادیم که هیچ سیستم پیشرفته راداری نمیتوانست ما را ردگیری و ردیابی نماید. رادار گریز بودیم و همزمان اهداف را بدست میاوردیم.
بعدش هم که با پیروزی از میدان نبرد حق بر علیه باطل بیرون میآمدیم یکدیگر را به یک بستنی اکبرمشدی دعوت میکردیم  و هرکسی پول نفر بغل دستی خود را حساب میکرد ( حالا نمیدانم که چرا از همون اول هر کس پول بستنی خودش را نمیداد و راحت؟). بهرحال بعدش هم به خانه میرفتیم.
البته این کار را هم ما و هم نیاکانِ پارتِ ما به میل انجام نمی‌دادیم بلکه این گونه کارها معمولا واکنش به یک چیزی هست. زیرا که  خودتان میدانید که : بارها گفته ام و بار دگر میگویم ....که منِ دلشده این ره نه‌ ز خود میپویم. خاطر شریفتان که هست که همان اول خواهش کرده بودم به ریشه ها و علل هم کمی توجه فرمائید.
نیاکانِ پارتِ ما برایِ مقابله و پس راندنِ یونانی‌هایی که ۶۰-۷۰ سال بود که به ایران آمده و کنگر خورده و لنگر انداخته بودند، اینکار را میکردند و من و دوستانِ بهتر از جان هم داشتیم بطورِ غریزی و الهام گرفته از مبارزاتِ تاریخیِ کشورمان واکنش در برابرِ یک سیستمِ آموزشی نشان می‌دادیم که در آن‌ دبیر به جایِ اینکه بیاد سرِ کلاس و درست به دانش آموزدرس یاد بده بدنبالِ معاملاتِ ملکی‌ بود و ما تعطیل میشدیم. یا اینکه دبیر به جایِ ساعتِ ۸ ساعتِ هشت و نیم می‌آمد و اولین کاری که میکرد دراوردنِ یک شیشهِ جیبی‌ بود تا یک پیک بره بالا. انگار نه انگار که درس معلم ار بود زمزمه محبتی.... جمعه به مکتب آورد طفل گریزپای را
همینها هم موقع امتحان که میشد به قولِ خودشان سئوالِ امتحانی را طوری مطرح میکردند در سطحِ کنکورِ شوروی باشد. حالا چرا کنکورِ شوروی؟ خدا میدانه. البته تمامِ دبیران چنین نبودند و ما هم در همه امتحانات استعداد‌هایِ تاریخی خود را بنمایش نمیگذاشتیم.
ولی‌ مختصرِ کلام، پومپئو راست میگه، پاش که می‌افتاد متقلبینِ خوبی بودیم.
ولی از آنجا که : شغالِ بیشه مازندران را
نگیرد جز سگِ مازندرانی
فقط افرادی مانندِ آقایِ پومپئو که خودشان اهل دل بوده و نامزدِ ریاست سازمان سیا که یکی‌ از پاکترین و غیرِ متقلبترینها در جهان حساب میشه، هست میتوانند زود به این خصوصیاتِ رقبا پی‌ ببرند.
اینجا شاید بهتر میبود که ایشان ریشه‌ها و سببها را هم  پیش از شعار دادن کمی‌ بازنگری میفرمودند.
در ایران ضرب المثلی هست که میگه : کسی‌ که به ما التفات نکرده بود، گونه‌ بخصوصی از کلاغِ های دور پروازِ پهن پیکر بود.
حالا هم کلِ سروده خواجهِ شیرازی را که قول داده بودم در پایان میاورم.
ما نگوییم بد و میل به ناحق نکنیم
جامه کس سیه و دلق خود ازرق نکنیم
عیب درویش و توانگر به کم و بیش بد است
کار بد مصلحت آن است که مطلق نکنیم
رقم مغلطه بر دفتر دانش نزنیم
سر حق بر ورق شعبده ملحق نکنیم
شاه اگر جرعه رندان نه به حرمت نوشد
التفاتش به می صاف مروق نکنیم
خوش برانیم جهان در نظر راهروان
فکر اسب سیه و زین مغرق نکنیم
آسمان کشتی ارباب هنر می‌شکند
تکیه آن به که بر این بحر معلق نکنیم
گر بدی گفت حسودی و رفیقی رنجید
گو تو خوش باش که ما گوش به احمق نکنیم
حافظ ار خصم خطا گفت نگیریم بر او
ور به حق گفت جدل با سخن حق نکنیم

۱۳۹۵/۱۰/۲۰

نوابِ داروغه، قانونگزارانِ جمهوریِ اسلامی و حالِ ما

می‌گویند در روزگارانِ قدیم یک صوفی بود که انواع و اقسامِ ریاضت‌ها را می‌کشید تا خود را به آفریدگارِ خود نزدیکتر کند و برای رسیدن به این هدف از هر ریاضتی خودداری نمیکرد و هر مشقتی را متحمل میشد. این صوفی یک خصوصیت دیگر نیز داشت و آن داشتن علاقه وافر به خوردن ماست بود.
چون چندی بگذشت و جریانِ نزدیک گشتنِ به خدا به آنصورتی که صوفی دلش میخواست به پیش نمیرفت صوفی برآن شد که هراینه همانا میل وافرش به ماست میباشد که مانع از آن میگردد تا قلبا و خالصا و صادقانه بعبادت مشغول گردد پس خوردنِ ماست را بر خود حرام کرد.
یک هفته، دو هفته، سه‌ هفته گذشتند و دیگر تاب و توانِ صوفی داشتند از کف میرفتند و تابستان هم بود و هر بار که صوفی پا به بازارِ شهرِ خودشان می‌گذاشت میدید که بازاریان به هنگامِ نهار دارند ماست میخورند و یا دوغ می‌نوشند.
صوفی دیگر داشت دیوانه میشد. در شهرِ آنها داروغه ای وجود داشت نواب نام که به خشونت و بی‌دینی نامی‌ بود.
صوفی پیشِ خود فکر کرد که اگر کاری کنم که داروغه مرا بزند،  بواسطه کتک خوردن تا چند صباحی هوسِ خوردنِ ماست از کلّه ام بیرون میاید. پس به هنگامیکه داروغه بر سرِ چهار سوق ایستاده بود نزدیکِ او گشت و تنه محکمی به او زد تا عصبانیش کند ولی‌ درکمال شگفتی صوفی، داروغه خیلی صریح و واضح به او گفت دیوانه برو ماست بخور چرا خودت را به من میزنی؟
صوفی که حسابی‌ شگفت زده گردیده بود. از او پرسید تو مگر علم غیب بلدی؟ از کجا میدانی‌ که من چرا اینکار راکردم، داروغه گفت شب به منزلم بیا تا با تو رازی‌ گویم. روز پنجشنبه بود.
چون شب فرا رسید، صوفی به منزلِ داروغه رفت و کلیه روسپیانِ شهر را آنجا گردآمده دید. متحیر و مردد از اینکه آیا صلاح است که به چنین جایی وارد شود یا نه؟ سرانجام تصمیم به رفتن درون خانه گرفت و با احتیاط به درونِ خانه رفت و داروغه را مشغول خواندن نماز دید و باز درشگفتی شد. صبر کرد تا نمازِ داروغه تمام شد و داروغه پس از آن‌ به سراغِ سگِ فلج و مفلوکی رفت و به او آب و غذا داد و نوازشش نمود.
صوفی دیگر داشت چشمانش از کاسهِ سر بیرون میزد. که داروغه نواب که به بی بند و باری و خشونت معروف است چطور سگ نجس فلجی را نوازش میکند؟
چون داروغه بازگشت مستقیم به صوفی گفت، در شگفت مشو که من اینهمه را از برایِ نزدیکی‌ِ به خالق کردم و با این روش از تو موفقتر بودم. چنانچه حق تعالی پردهِ برخی‌ از اسرار را بر من گشوده و هم از اینرو بود که چون بر سر چهارسوق به من نزدیک گشتی من از پیش می‌دانستم که در دلت چه می‌گذرد.
صوفی گفت مردِ مٔومن اینهمه روسپی را هم به خانه خود آوردی که به خدا نزدیک شوی؟
گفت بلی. شبهایِ جمعه شبهایِ مقدسی هستند و من که توانِ مقابله با سیاست‌ها و کارهایِ حکومتیان را که با روششان سببِ ازدیادِ روسپیان گشتند را ندارم  دستِ کم شبهایِ جمعه به خرجِ خود ایشان را به خانهِ خود میاورم تا مانع انجامِ معصیتشان در این یک شب گردم و حرمت این شب حفظ گردد. و من که به خشونت نامی‌ هستم دیدی که چگونه حتی به سگِ فلج نیز کمک می‌نمودم. در شیوه و روشِ خویش تغییر دادم تا به او نزدیک گردم. تو ولی روش برنگردانی و تنها به سطحیات توجه میکنی و حیرانی چرا پیشرفتی در کارت انجام نگیرد.
حالا  این شده حسابِ کارِ افرادی که هر کدام به دلیلی‌ (غالباً اجتمایی‌ و یا اقتصادی و البته در میانشان فرهنگی‌ و هم سیاسی) ساکنینِ خارج گشتند و بمرور نیز تشکیل خانواده دادند که هراینه دوری نمودن از مردم و همسریابی نکردن خود به بزرگترین معصیتها مبدل گردد. ایشان  برایِ اخذِ اجازهِ کار و اقامت تابیعتِ این کشورها را پذیرا گشتند بدونِ اینکه ریشه‌هایِ خود را نیز از یاد برده و بدور اندازند.
هیچ فرصتی را در عین حال از دست نمیدادند و نمیدهند که به جهانیان بگویند اهل کدام سرزمین هستند.
حال جمعی از مجذوبینِ ولایت و خادمینِ دولتی که موردِ تأیید و حمایتِ مقامات رده بالای جمهوریِ اسلامی نیز بودند و مشاغل دولتی داشتند دست به دزدی و بیرون بردنِ اموال از کشور زدند و دستِ آخر هم به سببِ داشتنِ تابعیتِ مضاعف ( تابعیت دوم را تنها به دلیل داشتنِ سرمایه هایی که از ایران با خود برده بودند، بدست آوردند) به کشورِ دوم فرار کردند و با خریدِ مایملک و گاهی حتی جزیره‌ ای بطورِ کامل به زندگی‌ِ خود ادامه میدهند. چیزی هم در ایران باقی‌ نگذاشته اند تا زمانی خدای نکرده حسرت از دست دادنش را بخورند. چون بزهکاری اینها معلوم شد عده ای برآن شدند تا کلیه دارندگان تابعیت مضاعف را سیاست کنند. غافل از اینکه تابعیت مضاعف داشتن الزاما بمعنای بزهکار و متقلب بودن نیست.
چندین دههٔ پیش قانونی در کشورِ همسایه ما افغانستان به تصویبِ دولت رسید که کلیه کسانی‌ را که متقاضیِ کسبِ مناصبِ دولتی بودند، از داشتنِ تابیعتِ دوگانه محروم میکرد.
حالا یکی‌ نیست به قانونگذارانِ ما بگوید که، بابا مشکل اگر از جای دیگر دارید، بروید و ماستتان را بخورید چرا خود را ملزم به وضغ قانونهایِ عصبی و انتقامی میدانید؟ درد شما چیز دیگریست و ریشه در جای دیگری دارد.
یک نیم نگاهی‌ به قانونِ کشورِ مجاورتان بیاندازید و یک کپی ازش بگیرید و شبیه به آن عمل کنید. آنهایی که دزیدند و در رفتند موردِ تأییدِ خودتان بودند، انتقام از دیگران گرفتن از بهرِ چیست؟
کشورِ دیگرِ همسایِه ما یعنی ترکیه هزار و یک ترفند و کلک می‌زند تا رابطهِ خارج نشینان و داخلی‌‌ها از میا‌‌ن نرود، تا بدینویسله نفوذ خود را در جهان افزایش دهد و همه جا حرفی برای گفتن داشته باشد در حالیکه ایران میخواهد به بادی  این موقعیت و گاها موهبت را از پنجره به بیرون اندازد.

در دو سوی کشور ما نمونه هایی موجودند که کوشش در حفظ  انسجام و نزدیک نمودن بهم هر چه بیشتر مردم خود دارند و ما نه تنها چشم بر روی منسجم گشتن مردم خود میپوشیم بلکه کوشش در پراگنده ساختن بیشترشان را هم داریم.

۱۳۹۵/۱۰/۲

حلب یا کافهوف؟

قبل از هرچیز توضیح بدم که کافهوف چی‌ هست؟
کافهوف یک فروشگاهِ زنجیره‌ایِ نسبتا بزرگ و نسبتاً مجلل هست در آلمان که اجناسِ خوب و گرانی دارد. مردم دوست دارند که به این فروشگاه بروند.
زمانِ کریسمس که فرا میرسه و مردمِ همیشه در صحنهِ نبرد خرید بر ضدِّ باطل به شور و هیجان آمده و فشارِ خون و فشار میلِ به خریدشان هر فشار سنجی را منفجر میکنه، این فروشگاه هم میدان و عرضه یکه تازیهایِ لشکرِ متقاضیانِ خرید گشته که قدم به عرصه راهِ نورِ عالمِ مصرف میگذارند.
مردم در دکانها جنسی‌ به دست چنان از این سو به آنسو میدوند که اگر بادِ تنه‌شان به تو بخورد دستِ کم ۷ متر دورتر پرتابت می‌کند. صورتها چنان دژم میباشند که دعا میکنی‌ شب به خوابت نیایند و عجیب اینکه با وجودِ دژمیِ چهره ، همیشه لبخندی خسته نیز بر لب دارند.
ایامِ کریسمس در نیمکره غربی در فصلِ سرما و زمستان است و به خاطرِ همینهم مردمان با پوشاکِ کلفت در راه هستند. در دکانها ولی‌ هوا گرم است و مردمی که پوشاکِ کلفت بر تن دارند به هنگام راه رفتن در فروشگاه‌ها به مانندِ دیگِ زود پزی میمانند که بخار از کلّه‌شان و صدا از دهانشان بیرون میاید. با وجود خستگی تنوره میکشند و ادامه میدهند.
با وجودِ این شرایط دیگر به آنصورت هیچ کنترولی بر میزان و کیفیتِ خرید وجود ندارد و چیز‌هایی‌ میخری که پس از آن‌ پشیمان از خریدنشان میگردی.
تازه همه اینکارها را که کردی میبایستی فراموش نکنی‌ که دستِ کم سه‌ روز تمامیِ دکانها بسته هستند و تو باید موادِ غذایی هم بخری. نمیدانم چرا ولی‌ همه هم فکر میکنند که در این سه‌ روز اشتهایشان چهار برابر میشود و بنابراین باید چهار برابر معمول هم موادِ غذایی بخرند.
در فروشگاه‌های موادِ غذایی انسانهایی‌ میبینی‌ که لوله کالباس را مانندِ  آر پی‌ جی‌ ۷ بر دوش گرفته و میدوند. و اگر در برابرِ گاریِ خرید روانِ ایشان قرار بگیری تانکِ چیفتن برایت صندلی‌ چرخدار میشود. چنان با این گاریهای خرید میتازند که فرمول یک در برابرش به حرکتی حلزونی میماند.

اینها همه کافی نیستند که بناگاه متوجه میشوی هدیه کریسمس دخترعمه پسر برادر شوهر خاله عروس خانواده همسرت را هم فراموش کردی که بخری و انگار این را همه آنهایی که در دکان مشغول خرید مواد غذایی هستند، فراموش کرده اند که بناگاه با گاریهای لبریز از موادغذایی هجوم به سمت باجه فروشندگاه شروع میشود. در چنین حالتی بناگاه متوجه میشوی که حاضری ۵ بار در حلب میان خط آتش همگی گروههای متخاصم  باشی‌ تا یکبار در کافهوف.

۱۳۹۵/۹/۲۹

همگرایی یا انتگراسیون

آقا این واژه همگرایی خیلی‌ واژه باحالی‌ هست.
مثلِ کش میمونه هم میشه کشید و گشادش کرد و هم چنان بر اثرِ کششِ اولیه چنان تنگ و کوتاه میشه که شاخِ آدم از شگفتی در میاد.
به خاطرِ همین هم خیلی‌ واژه محبوبی هست برایِ کسانی که میخواهند به یک هدفِ بخصوصی برسند و یا اینکه از زیرِ بارِ بازخواست و پرسش‌هایِ بخصوصی در برن.
واژه ای هم هست که تقریباً همه جأ میشه ازش استفاده کرد.
همگرایی یا انتگراسیون در محیطِ کار، در جامعه، در اقتصاد، در سیاست، در فلسفه، در زندگی‌ِ خصوصی، در معاشرت با دوستان و آشنایان.
به نظر میرسه که تنها در یک جأ نمیشه ازش استفادهِ بهینه کرد. در واقیعت.
در واقیعت نمیشه به همین سادگی‌ و به زودی ازش استفاده بهینه کرد زیرا که پشتِ جریان انسانها هستند و انسانها در مجموع استعدادِ دگرگون شدنِ فوری را که ندارند هیچ، در برابر دگرگونیهای سریع مقاومت هم میکنند.
طبیعی‌ هم هست، تکامل یا به قولِ روشنفکرانِ امروزی که واژه‌هایِ قدیمی‌ را بخوبی نمیشناسند اوولوسیون، چه فیزیکی‌ باشه و چه فلسفی‌، زمانِ خودش را میطلبد.
خوب حالا ما کاری به این کارها نداریم و نمیخواهیم همه این موارد را بر رسی کنیم. اینجا فقط میخواستم اشاره کنم به تنها یک مورد و آنهم در رابطه با جذبِ نیرویِ کارِ پناهندگان در بازارِ کارِ کشورِ آلمان هست که بتازگی از سوی جراید این کشور منتشر شد. یعنی همین دو روز پیش.
در آغاز خیلیها ادعا میکردند که عملِ جذب و دعوتِ پناهندگان به آلمان طبقِ یک عمل و برنامه حساب شده بود و شهر در امن و امان است و دلیلی برای نگرانی وجود نداره چونکه همه چیز حساب شده و دقیق داره جلو میره.
پناهندگان یا دستِ کم بخشِ بزرگی‌ از ایشان پس از مدتی‌ با شرایطِ کار و بازارِ کاری کشورِ آلمان همگرا شده و به زودی جذبِ بازارِ کار خواهند شد و این نه تنها خرجی برای آلمان و آلمانیها ندارد بلکه با تولیداتشان توان صادراتی ما را بالا هم خواهند برد. کار زیاد داریم و کارکن کم.
آمارِ خبرهایِ جدید ولی‌ چیزِ دیگری می‌گویند.
بنا به خبرِ روزنامه های  معتبرِ اشپیگل و تسایت و چند تای دیگه از سالِ ۲۰۱۵ تا اکنون که آخرِ ۲۰۱۶ هستیم تنها ۳۴۰۰۰ نفر از پناهندگان کار یافتند.
از این عده پناهندگان که کار یافتند بیش از ۵۰%ِ ایشان جذبِ رستورانها و مراکزِ طبخ غذا مانند نانوایی و اغذیه فروشیها شدند که کار کردن در آنها به تخصصِ صنعتی و یا آکادمیک داشتن بخصوصی نیازی نیست..

لازم به تذکر نیز میباشد که بر اثر اورودِ پناهندگان به آلمان، حدود ۵۰ تا ۶۰ هزار کار در رشته‌هایِ ، آموزشِ زبان، نگهبانیِ ساختمان‌هایِ پناهندگان، کارهایِ وابسته به خدماتِ اجتمایی‌ و کارپردازی پدید آمدند که بیشترِ این کارها نیز طولانی مدت نمیباشند. نیروهای کار را هم بخصوص در زمینه نگهبانی و حتی آموزش زبان آلمانی به پناهندگان را از میان تحصیلکردگان برنگزیده اند.
آمارگران و نمودار سازان بلافاصله دست به کار شدند تا این رقم را هر یک به گونه‌ای تفسیر نمایند.
نمودارِ یک می‌گوید ۱۲۰۰۰۰۰ پناهنده وارد شدند و تنها ۳۴۰۰۰ نفر قابلیتِ کار دارند و یا کار یافته اند. این میشود چیزی برابرِ با ۲،۸۴%. همگرا شدن با بازارِ کار.
برخی‌ دیگر می‌گویند با توجه به سنِّ پناهندگان که نمیتوان از سالخوردگان، کودکان و بیشترِ مادران توقعِ کار داشت، میبایست تنها ۴۰۰۰۰۰  نفر را مدِ نظر قرار داد که این میشود چیزی حدودِ ۸،۵%  از پناهندگان که تا کنون جذبِ بازارِ کار شده اند. طبقِ این نمودار همگرایی در صدِ بالاتری را نشان میدهد.
گروهِ سوم می‌گوید، این  ۴۰۰۰۰۰ نفر درست ولی‌ بیشترِ آنها را بایستی‌ ابتدا به کلاس‌هایِ آموزشیِ گوناگون ( از زبان گرفته تا فنّ و رشته‌هایِ گوناگون ) فرستاد و تا زمانی‌ که اینها در این کلاس‌ها هستند نبایستی نیز در آمارها محاسبه شوند. با این حساب تنها ۱۶۰۰۰۰ نفر واجدِ شرایطِ کار هستند که ۳۴۰۰۰  نفرشان مشتغل گشته و این میشود ۲۱،۲۵% آنها. یعنی یک پنجم همگرایی تنها در مدتِ یک سال و نیم.
حزبِ دستِ راستی‌ متمایل به افراطی می‌گوید  ۲،۸۴% - ۱۰۰%  = ۹۷،۱۶%ِ  پناهندگان آمدند اینجا و به خرجِ مالیات‌هایِ ما زندگی‌ میکنند. تازه آن‌ ۲،۸۴% هم که کار میکنند، در واقع کارهایِ ما را اشغال کردند. نمودارِ این گروه می‌گوید همگرایی در بازار نیازمندِ کار را قربونش برم.  تقریباً ۱۰۰% افتادند رویِ کیسهِ ما و دارند حال میکنند. این گروه‌ها در انتخاباتِ یالتی چند استانِ شرقی‌ِ آلمان چیزی حدودِ ۲۴% آرایِ مردم را کسب کردند و پشتِ احزابِ بزرگ و با سابقهِ آلمان را حسابی‌ لرزاندند.
حالا متوجهِ منظورم شدید؟ همگرایی، درست این یک تئوری هست که اگر هم بخواهد به ثمر برسد، مستلزم زمان و نیروی زیادیست ولی‌ مفسرینِ چگونگیِ همگرایی‌ها انسانها هستند. و انسانها واقیعت دارند، تئوری نیستند.
این واقعیات که زنده و حاضر هستند بیشتر به تفاسیر خود از آمارهای خود پایبندند.