۱۳۹۳/۱۰/۲۰

کدامیک از این دروغها بزرگتر است؟

بچه که بودیم و به دبستان میرفتیم برایمان قصه چوپان دروغگو را تعریف میکردند و اگر درست هم یادم باشه در کتاب درسی یکی از کلاسها هم آمده بود. خب چون بچه بودیم و زور همه به ما میرسید ( البته الآن هم زور همه به ما میرسه) هر چیزی که دلشان میشد به خوردمان میدادند. البته راستش را بگم قصه چوپان دروغگو داستان واقعا زیبا و با معنی بود و ارزش تعریف کردنش را برای کوچکترها واقعا داشت. خلاصه در این مدت دانش آموزی ما خیلی کوشش کردند که به ما چیز یاد بدن.
هم چیزهای خوب و هم چیزهای بی معنی. اینش برای این نوشته زیاد مهم نیست من چیز دیگه ای میخوام بگم.
بر خلاف تصور خیلی از بزرگترها بچه با وجودیکه کوچک هست و نمیتونه آزادنه اظهار نظر بکنه ولی خیلی چیزها را میفهمه. اینکه چه چیزی واقعا خوبه و چه چیزی را برای گول زدنش میارن. بخاطر همین هم اینکه چیزهای خوب میخواستند یادمان بدن یا چیزهای بی کیفیت تنها مسئله زمان بود که خودمان بهش پی ببریم. ولی چیزی که مهم بود و زود هم جلب نظر ما بچه ها را میکرد این بود که برخی از دبیرها و پدر و مادرها که مسئولین امور تربیتی ما بودند چیزهایی میگفتند و کارهای دیگری میکردند. این صادقانه بودن گفته های اونها رو خیلی زود برای ما زیر علامت سئوال میبرد.
شاید هم بخاطر همین بود که بعدها که بزرگتر شدیم و در دبیرستان میان آنهمه شعر و سرودی که کوشش کردند به ما یاد بدهند و نتوانستند، این سروده حافظ هیچوقت یادمون نرفت.
واعظان کاین جلوه در محراب و منبر میکنند
چون به خلوت میرسند آن کار دیگر میکنند
این حالت همینطور بود تا اینکه ما کمی بزرگتر شدیم و تصورات و خیالاتمان در مورد چیزهای دنیا کمی مستقل تر شدند (حداقل خودمان اینجور فکر میکردیم) و بال و پر گرفتند. خب جوانی هست و شور بیشتر و شعور کمتر. فرق میان این دو لغت هم تنها یک حرف " ع " است و بس. ع مانند علم داشتن به چیزها و یا ع مانند عشق داشتن به انسانها و یا هم ع مانند علی بابا و چهل دزد بغداد که  صد البته داستانی بیش نیست و هرگونه مشابهتش با شخصیتهای این داستان کاملا تصادفیست.
یکی از این تصورات و خیالات که بعدها به واهی بودن بخشهای بزرگی از آن پی بردیم، این بود که فکر میکردیم  که خدا دو دوسته مردم و کشور آفریده. یکی کشورهاییکه مردمانش فقط و فقط با کلاهبرداری و پدرسوخته بازی ادامه بقا میدن که خب البته کشور عزیز ما هم میانشان میدرخشید و دیگه کشورهایی که آقا شما در آنها بالا بری و پائین بیایی اصلا و اصلا ناخالصی توش نمیبینی. مثلا داستانهایی از سویس برای ما تعریف میکردند که دهان ما از شگفتی چنان باز میشد که بند کفشمان و ریشمان بهم گره میخوردند. 
خب ما که تجربه عملی نداشتیم که تا حدی به حدود و ثغور این فرضیات و واقعیات پی ببریم. همه اش به این فکر بودیم که چه تکنیکی بخرج بدیم که معلم سر جلسه امتحان کاغذهای تقلبمان را کشف نکنه.
خوش بود گر محک تجربه آید به میان
تا سیه روی شود هر که در او غش باشد
واقعیت هم اینستکه واقعا هم مردمان این کشورها در خیلی جایها از ما چندین فرسنگ جلوتر بودند و هنوز هم هستند ولی کاش کار بهمین جای باقی میماند و سیاست و اقتصاد همه چیز را خراب نمیکردند. 
همه چیز داشت بحالت عادی خودش جلو میرفت و بنظر میرسید که همه چیز هم بهمین منوال باقی میماند.
زد و ما آمدیم اینجا. اینجا مرتب شنیدیم که آقا آزادی بیان وجود داره و واقعا چیز خوبی هم هست. خود من صدها بار مدیونش شدم. آزادی عقاید وجود داره و اونم واقعا چیز خوبی هست. تو را نمیگیرند بخاطر عقیده ای که داری، آویزانت کنند. آزادی ادیان وجود داره، اینش یک کم برای ما عجیب بود ولی خب شهری و رسمی.
مملکت مال اینها بوده و طبق شرایط و موقعیت مردم اجتماع خودشان هم قواعدش را درست کردند. ولی این آخری را میبایست کمی جدی تر میگرفتند. چرا؟ چونکه دیگرانی وجود دارند که به این قاره میان و آزادی دین را بسیار جدی تر از آنی میگیرند که اروپائیها فکر میکنند. همان دیگرانیکه بخاطر آن دو آزادی قبلی و در ضمن بخاطر مسایل مالی و کاری و همچنین بخاطر اینکه بدلایلی که اینوریها هم در اون بی تقصیر نیستند، ثبات و وضع کشور خودشون قاراشمیش شده، و در نتیجه تمایل پیدا میکنند که به اینجا بیان و آمدند و  میان هم و خواهند هم آمد. این امری کاملا طبیعی هست.
در طبیعت هم هرگاه که منطقه ای از نقطه نظر زیستی نامناسب بشه جیوانات آن منطقه شروع میکنند به کوچ کردن و کسی هم سرزنششان نمیکنه. این خلایق هم چون بواسطه هایی شرایط کشورهایشان خراب شده بود که البته این واسطه ها بیشتر اقتصادی و سیاسی بودند تا طبیعی در نتیجه باشندگان این کشورها مایل به رفتن از آن نواحی شدند. شعارهای آزادی را هم شنیده بودند و سریالهای تلویزیونی هم زیاد دیده بودند.
از طرفی تو نمیتونی به یکنفر بگی تو وقتی آمدی اینجا در دین خود آزادی ولی منهم در مسخره کردنش آزادم. من خودم فکر میکنم آزادی یکنفر جایی محدود میشه که آزادی طرف دیگه شروع میشه. 
میدونی؟ این مبحث درسته که قانونی هست یعنی در قانون به این آزادیها اشاره مستقیم شده ولی انسانی هم هست؟ و اگر انسانی هست (انسانی به این معنا که انسانها با طبع و سلوکشان راحت میپذیرنش؟) آیا همه انسانها در برابرش یکسان رفتار میکنند؟ ماجراهای اخیر پاریس نشون میدن نه. رفتار نمیکنند. این مشکل در اروپا بیشتر است تا در آمریکا. به چند دلیل یکی اینکه مرزهای جنوبی و جنوب شرقی اروپا بکل با کشورهای اسلامیست و بسیاری از اتباع این کشورها بخصوص پس از جنگ به کشورهای اروپایی آمدند. تعدادشان هم کم نبوده که در جوامع اروپایی حل شوند بلکه برای خود هیئت ها و کلنی هایی درست کردند و میان خودشان زندگی میکنند.
و در ضمن در آمریکا بر عکس اروپا کسی نیست که از هزاران سال پیش تا کنون نسل اندر نسل خود را وارث و مالک زمینهای آنجا بداند. یعنی هست ولی همکاران ژنرال کاستر باهاشون صحبت کردند و متقاعدشون کردند که برن یک جایی بنشینند و آب آتشین بخورند و دم نزنند.  
از اون گذشته این تعاملی را که جوامع اینجا از این مهاجران توقع دارند (جای توقع داشتن هم هست) خودشان هم انجام نمیدن. شما میگید بله میدن ولی من میگم نه نمیدن. دلیل هم دارم.
روزی که همین روزنامه ها به پاپ توهین کردند سر و صدای مردم متدین اینجا درآمد و آب هم از آب تکان نخورد.
روزیکه در یک فیلم در سالنهای سینمای اروپا عنوان شد که عیسی مسیح با ماریا ماگدالنا رابطه داشته چند سینما را خراب کردند و کسی کلیه مسیحیان را محکوم نکرد. خب هر چه باشه خودشان هم مسیحی بودند و اینرا باید در نظر داشت. ضمن اینکه مردم اینجا واقعا در این زمینه ها از مردمان ما جلوتر هستند. یعنی جامعه جلوتر هست.
روزیکه همین نشریه شارلی پسر آقای سارکوزی را بخاطر کارهایش استهزا کرد بنظر شما کی کارش را مچبور شد کنار بگذاره؟ پسر سارکوزی؟ نه. کاریکاتوریست شارلی.
روزیکه قاتل نروژی خودش را تا دندان مسلح کرد و در یکروز حدود صد نفر جوان و پیر را دانه دانه کشت و گفت اینرا برای نجات معیارهای دین مسیحیت در اروپا انجام داده و به او وحی شده، کسی نیامد سراغ همه مسیحیان و محکومشان کنه بلکه همگی گفتند طرف مشنگ بوده.
روزیکه عربستان السعودی پول میداد تا القاعده و داعش بوجود بیان، کسی سرزنشش نکرد و همچنان دوست باقی ماند ولی حالا که اعضای تیمش دارن یمین و یسار اروپا را به آتش میکشند یکدفعه تمام مسلمین جهان بد میشن بجز آشیخ سعودی. یعنی تمام زمینه ها فراهم میشه تا از هر کس که به اسلام معتقد هست تصویر یک جنایتکار تداعی بشه ولی با مسببینشان شب شامپانی نوشیده میشه و دوستی برقرار میشه.  
روزیکه سیا فهمید  یکی از بانیان و مسببین جنایات پاریس در اردوگاههای القاعده در یمن تعلیم دیده  و الآن هم داره راست راست توی فرانسه میگرده کسی مانع اینها نشد. آدم هم به اندازه کافی داشتند که جلویش را بگیرند. برای نمونه یک حساب سر انگشتی.
تعداد کل ارتش آلمان چیزی حدود 140000 نفر هست و آلمان ادعا میکنه با این ارتش قوی میتونه مسئولیتهای نظامی جهانی بعهده بگیره ولی تعداد تنها پلیسهای فرانسه 88000 نفر و نمیتونه یقه تروریستهای دوره دیده شناخته شده در کشور خودش را بگیره.
موضوع از چه قراره؟ از راه ترکیه که عضو ناتو هست، علنا و آشکارا آدم میره به شمال سوریه تا به داعش بپیونده و همه سازمانهای اطلاعاتی  کشورهای غرب هم خبر دارند ولی کسی هم چیزی نمیگه.  دولت آلمان تهدید میکنه که کسانیکه از راه ترکیه به شمال سوریه رفتند و به داعش پیوستند اگر برگردند یکسال ممنوع الخروج میشن. مردم اون مناطق به خاک و خون کشیده میشن ولی تنها یک وای وای از سوی رسانه ها پاسخ میشنوند و جهادیست های بازگشته یکسال ممنوع الخروج میشن و دیگر هیچ. 
برای خالی نبودن عریضه چهار تا هواپیما هم میرن یکجوری  این جهادیست ها را بمباران میکنند که تنها تعادل قوا میان اونها و مخالفینشان حفظ بشه. ولی آدمهای همون گروهها که میان اینجا و همون کارها را در معیارهای کوچکتر انجام میدن پرچم همه کشورها نیمه افراشته میشه. آزادیها به خطر میفته و مثل توی فیلم اسپارتاکوس اونجایی که تونی کرتیس بلند شد و گفت من اسپارتاکوس هستم یکدفعه همه میگن من شارلی هستم.
با احترام کامل به روان کشته شدگان این جنایت ولی در مجموع ما داریم راه درستی پیش میریم؟ یا اینکه یکجورایی دارن با ما بازی میکنند تا سرپوش بر سر ندانم کاریها و اهمالات گذشته و حال خودشون بگذارند؟ اگر چنین باشد و ما سکوت کنیم روان کشته شدگان این جنایتها بما نفرین میکنند.
من فکر میکنم که سیاستهای اروپایی سالهاست که دارند اشتباه میکنند و نتیجه این اشتباهات هم این شده که باشندگان اروپا الآن دارند در برابر هم صف میکشند.
در استرالیا یک احمق دیوانه به کشتن مردم پرداخت و نخست وزیرش بلافاصله در برابر مطبوعات چنان نطق منطقی کرد که زنان استرالیایی اعلام آمادگی کردند که با زنان محجبه مسلم در خیابان بروند تا اینها بدون ترس از دیگران به کارهایشان برسند.
شانسی که آوردیم اینه که مردم  اروپا واقعا از خیلی جهات اجتماعی جلوتر از ما هستند و نمیگذارند که دولتمردان و دولتزنانشان هرکاری که دلشان خواست بطور کامل انجام بدن وگرنه اگر این مردم نمیبودند سیاستمداران اینجا هم شناگران قابلی میبودند و میتونستند گوی سبقت را در دو دوزه بازی و کلاهبرداریهای سیاسی و اجتماعی  از خیلی از سیاستمدارهای شرقی شش دانگه بربایند.
کارهایی که این افراطیهای مسلمان میکنند را بهیچ وجه نمیشه توجیه کرد و کاملا و هزار درصد محکوم است ولی خانمها، آقایان سیاستمدار کشورهای محترم و انصافا خوب و راحت اروپایی، در مورد کارها و مسئولیتهایی که شما داشتید و دارید و خواهید داشت چگونه بایستی فکر کرد؟
پاسخ بعهده خودتون.


من تنها اینرا میدونم که داشتن تمام آزادیهای نامبره بالا، چیزهای بسیار خوبیست و این جوامع هم بهمین سادگی آنها را بدست نیاوردند که بخواهند خیلی ساده هم از دستش بدهند. از طرف دیگه هم  درک میکنم که بخاطر تعداد مهاجرین و بستگی شدیدشون به آداب و سلوک خودشون و رابطه های خانوادگی و اجتماعی و مذهبی و و و که هنوز با کشور مبدا دارند ، امر تطابق خیلی کندتر از اونیکه همه امید داشتند و فکرش را میکردند انجام میگیره علی الخصوص که همونطور که بالا گفتم عناصر افراطی توی اون کشورهای اونطرفی بطور مستقیم و یا غیر مستقیم از طرف اینوریها حمایت میشدند.
بهارهای عربی میان و میرن و عناصر افراطی بوجود میان، البته همه یواشکی و بدون خبر داشتن این و اون ( جون خودتون).
تاثیرات منفی این عناصرافراطی نه تنها در کشورهای خودشون بلکه بر روی مهاجرین از این کشورها به اروپا غیرقابل انکاره و دولتیهای کشورهای قاره اروپا وظیفه داشتند که اینها و تبعاتش را  بدانند.
همچنین نیز میدونم که وجود آزادیهای بیان و عقیده  برای جوامع مثل هوا و نیروی محرکه خودرو میمونه و اینرو هم میدونم که همه ماشینها به هوا احتیاج دارند ولی اینرا هم میدونم که به ماشین دیزلی بنزین سوپر تزریق نکنم و یا اینکه از ماشین سوپری توقع نداشته باشم که بخاطر همبستگی با بقیه پمپ بنزینها و ماشینها دوسه  لیتر دیزل هم حال کنه.
چون علیرغم هوایی که برای سوختن نیرو بهشان دادم ماشین ها نه تنها تکان نمیخورند بلکه خرج و دردسر هم  روی دستم هم میگذارند. چرا؟ چونکه نیروی محرکه را عوضی بهشان داده بودم. اینو هر مکانیکی میدونه ولی بنظر میرسه که هر پارلمنتاریستی نمیدونه. یا نمیخواد که بدونه.

در خاتمه، داستان چوپان دروغگوی اول نوشته یادتون هست؟

۱۳۹۳/۱۰/۱۶

شیوه های درست و غلط بحث و گفتگو

میدونید که؟ ما ایرانی‌ها را تا  که ولمان کنند میخواهیم مسایلِ جهان را حل و فصل کنیم بعدش هم اگر وقتی‌ باقی‌ مونده بود از فرصت استفاده کرده و مسایلِ ایران رو هم مطرح می‌کنیم و نظراتِ صائبِ خود را تند تند با قاطعیت تمام و بدون تردید و وقفه عرضه نموده و طرفِ مقابل رو حتی علیرغم میل خودش حسابی مستفیض می‌کنیم. البته طرفِ مقابل هم دقیقاً همین کار رو با ما میکنه.
همه این کارها را هم کاملاً داوطلبانه و بدونِ اینکه کسی‌ ازمون چیزی پرسیده باشه انجام میدیم. در واقع این یعنی کمال ایثار. نهایت خودباختگی و خلوص و درویشی.
در خاتمه با نشان دادنِ ضمنی‌ِ اینکه طرف  مقابل خره و هیچی‌ نمیفهمه، بحثِ پر بارِ خودمون را به پایان میرسونیم. البته طرفِ مقابلِ گفتگوهایِ پر بارمان هم درست همین حس را به ما میده.
معمولا پس از چنین بحث‌هایِ شیرین و پر ثمری هر دو طرف  کمی‌ احساسِ سوزشِ معده میکنند و تا رسیدن به خانه هر چی واژه عطرافشان بلد هستند به طرف مقابل گفتگوهای شیرین پنج دقیقه پیششان میدن ولی‌ خب این فدایِ سرِ آزادی بیان.
آزادی بیان داشتن و آزادی بیان خواستن همین چیز‌ها رو هم داره. نمیشه که هم آزادی بیان بخواهیم و هم اینکه بخواهیم به این چیزها فکر کنیم که. ما آزادیم که هر چی دلمان خواست بگیم و دیگران هم آزادند که اگر دلشان نخواست گوش ندن. بجایش دیگران آزادند که از گفته های ما فشار خون یگیرند و ما هم آزادیم که بهشون بگیم بخور که حقته.
البته استثنأ هم وجود داره ولی‌ خوب همونطور که گفتیم اینها استثنأ هستند و کاری به کارِ اکثریتِ سخندان ندارند.
به نظرِ من فکر کنم که این اقلیتی که اینطوری در چنین بحث‌هایِ پر شور و زاینده‌ای شرکت نمیکنند، مریض هستند. نوع بیماریشون هم باید حتماً گوشی یعنی مربوط به گوش باشه، چونکه اینها همه اش به حرفهای دیگران گوش میدن به جایِ اینکه حرف بزنند. اصلا خدا چیزی خسته کننده تر و کسل آورتر از این نوع رفتار نیافریده. ولی خب بیچاره ها بیمارند دیگه. نمیشه که بخاطر این بیماری از دستشان ناراحت شد. باید دندان به روی جگر گذاشت و ادامه داد. هوالشافی. به امید اینکه خدا شفایشان بده.
البته کسانیکه در خارج از کشورند میدانند که مردمِ اینجا هم اکثرشان به این بیماریِ مهلک گرفتار هستند، یعنی اونها هم به جایِ حرف زدن بیشتر گوش میدن.
ولی‌ خوشبختانه نسلِ جوانترشان کمتر به این بیماری گرفتار هست و عادی و نرمال شده و بیشتر حرف میزنه تا گوش بده، که اینهم حتماً به خاطر تعالیم و تربیتِ صحیح و تغذیه مناسب میباشه. این نسل اصلاح شده شانسِ خیلی‌ خوبی هم دارد که بعدها در ادارات و شرکتها به جاهایِ بالا بالا برسند و حتی به مجلس و دولت راه پیدا کنند و قاطعانه آینده مملکتشان را در دستان پر کفایت و زبان پر درایت خودش بگیره. چونکه هنر زر زدنش خیلی خوبه. بیخود هم وقتش را برای بدنبال دلیل و منطق گشتن هدر نمیده. چونکه کارهای اساسی تری در پیش روی داره.
ولی‌ آن دسته بیچاره ای که به بیماریِ گوشی مبتلا هست خیلی‌ بدبخت هست.
تازه میا‌‌نِ همین بدبخت ها، بعضیها شون دیگه حسابی‌ بدبختند چونکه علاوه بر بیماریِ گوشی بیماری چشمی هم دارند.
به این صورت که همینطور که تو داری با شور و هیجان از عالم و آدم برایشان میگی و تئوریهای جدید درجا اختراع میکنی‌ و آنها هم دارند گوش میدن ها یکدفعه یک نگاهِ عجیب هم بهت میاندازند که تو فکر میکنی‌ حتماً دارند در موردت فکرِ بد میکنند. یعنی میخواستم بگم که شدتِ بیماریشون انقدر زیاده.
حالا اگر کسی اهل فن نباشه و مثل ما عالم به هرچیزی نباشه، احساساتش جریحه دار میشه و قیامت به پا میکنه.
من اینجا فقط میخواستم در دو سه سطر به همه بگم در صورت برخورد با اینچنین بیمارانی اصلا کنترل اعصاب خود را از دست ندن و خونسرد باقی بمانند. انشاء الله که خدا خودش حال این بیماران خراب را درست کنه.

آمین یا رب العالمین.

۱۳۹۳/۱۰/۴

دنیای دیوانه دیوانه دیوانه و PEGIDA هم رویش

جوان که بودم با مادربزرگ خدابیامرزم ( خدا رفتگان همه را بیامرزه) هر وقت که جلوی تلویزیون مینشستیم و برنامه رازبقا را که بیشتر مربوط به حیوانات وحشی طبیعت آفریقا بود نگاه میکردیم، خیلی هیجان زده و ذوق زده میشد و گاهی هم شگفتیش حد و مرز نمیشناخت.
مخصوصا وقتیکه میدید هرگاه شیر نری به سراغ شیر ماده ای که بچه دار هست ولی شیرنرش مرده، میرفت نخستین کاری که میکرد توله شیرهای شیر ماده را میکشت تا رقیبی برای بچه هایی که فردا از خودش پدید میآیند نشوند. وای که دیگه باید میبودی و بحثها و نظراتش را میشنیدی. که تا کجاها میرفت و چه آسمانها و ریسمانهایی را بهم وصل میکرد. خدابیامرزدش. اگر زنده میبود الآن یکی میزد تو سرم و میگفت دیدی حالا؟
خب تا اینجای قضیه را داشته باشید تا برم سراغ یک چیز دیگه. قول میدم که منهم آخرش آسمان و ریسمان را برایتان بهم وصل کنم. البته اگر طاقت آورده و اس ام اسی به این نوشته برخورد نکنید.
شما میدانید که فتا چیست؟ نمیدانید؟ خب. انشاء الله که میدانید پیتزا چی هست؟ یا ابالفضل، اینرا هم نمیدونید؟
باید دستتان را پس بگیرم و پا به پا ببرمتان به کلاس اکابر مواد غذایی.  فتا یک نوع پنیر یونانی است که یونانیها تولید و صادر میکنند یا بهتر بگم میکردند به کل اروپا.
پیتزا هم که غذایی ایتالیایی است و از بچه هایتان بپرسید چیست تا برایتان تعریف کنند. سر راه مدرسه به خانه هر یکروز درمیان یکیش را نوش جان میکنند تا توان رسیدن به خانه وصرف نهار را داشته باشند. آن روزی هم که پیتزا نمیخورند همبرگر میخورند تا به خانه برسند.
حالا فکر میکنید بزرگترین تولید کننده پنیر فتای یونانی و پیتزای ایتالیائی کجاست؟ ها؟
نه دیگه. اشتباهتون همینجاست. بزرگترین تولید کننده این دو قلم جنس آلمان هست. از آلمان حتی به ایتالیا و یونان پیتزا و پنیر صادر میشه. این یعنی اینکه  تولید کننده ها در این دو کشور بیکار میشوند. چرا؟
برای اینکه آلمان از فقر و نداری کشورهای اروپای شرقی استفاده کرده وکارگران و نیروی کار ارزان از این کشورها  وارد میکنه تا از آنها مثلا در شرکت آمازون و یا شرکتهای تولید گوشت و کشتزارهای کشاورزی و امثالهم استفاده کنه. بخاطر همینهم جنسی که تولید میکنه ارزان تمام میشه و میتونه حتی به کشور مبدا هم صادر کنه.
عین همان کاری که اساتید گرامی قالیباف ایرانی در پاکستان و هند و چین انجام دادند و انحصار فرش ایرانی را از دست خود ایرانیها بیرون کشیدند. حالا براتون نائین و کاشان با طرح ایرانی ولی به دست کودکان هندی و پاکستانی بافته میشه با یک سوم قیمت.
بگذریم راه دور نریم و سر مطلبمان باقی بمونیم ولی شما اجالتا اینرا هم داشته باشید چونکه میخوام که یک گذر دیگه به یک مطلب دیگه بزنم. ولی شرافتا آسمان و ریسمان هنوز یادم نرفته. نترسید آخرش یکجوری همه اینها را بهم وصل خواهم کرد.
حدود یکدهه یا شاید بیشتر پیش که کشورهای اروپایی دور هم گردآمدند صحبت از این شد که خب حالا که ما اتحادیه ای به این عظمت و شوکت درست کردیم شدیم شیرینی. کشورهای دور و بر این اتحادیه هم همگی مگسند ادعای دوستی هم آنها با ما دارند و هم ما با آنها. پس به میمنت و مبارک شدیم و شدند.
این دغل دوستان که میبینی، مگسانند گرد شیرینی
اینجوری هم که نمیشه. تازه شروع کردیم به نفس کشیدن و از حالت سینه خیزی بر روی پاهای لرزان راه رفتن که همگی تصمیم گرفتند بیان اینجا. حالا کاشکی این پناهندگان فرهنگشان، دینشان، ایمانشان و زبانشان با ما یکی بود. که اینهم نیست. همه اینها هم به درک کیسه شان را بگو. جیبشان که حسابی خالیست. این یکی دیگه شوخی بردار نیست و غیرقابل اغماض میباشد.
پس بفکر این افتادند که به اصطلاح کشورهای خط مقدم جبهه را مامور کنند که نگذارند مگسان جنوبی به بالا بیان. مگسان کشورهای شرق اروپا که میآمدند خب دولت آلمان چندان سختگیری آنچنانی نمیکرد زیرا که در مجتمع های آلمانی کار ارزان میکردند و کارفرمایان عزیر اینرا به دولت فخیمه تفهیم کرده بودند. همین هم باعث شده بود که صدای کارفرمایان کشورهای مجاور آلمان درآید زیرا با این نیروی کار بسیار ارزان که در شرایط بسیار بدی هم زندگی میکردند نمیتوانستند مقابله کنند.
آقا، دردسرتان ندم. این برنامه زد به کاسه و کوزه کشورهای جنوبی اتحادیه اروپا. کشورهایی مثل ایتالیا، یونان و اسپانیا. چونکه این فراریان اقتصادی مینشستند توی یک قایق و یا علی گویان میآمدند به شمال به سمت اروپا. نیمی از این قایق ها غرق میشدند ولی نیم دیگر که به مقصد میرسیدند چنان زیاد بودند که سر و صدای ایتالیا وبقیه درآمد. دیدند نخیر این وضع نمیشه. اگر بخواهند شدید جلوگیری کنند که برخلاف ادعاهایشان میشن دیکتاتور و از این طور چیزها. اگر نخواهند بکنند که تعادل جمعیتی دستکم  در جنوب  اروپا بهم میخوره و از طرف دیگه هم کسانی مانند هلموت کوهل صدراعظم پیشین آلمان مرتب فشار میآورد که برونو ( منظور برلوسکونی هست ) چه کار داری میکنی اون پائین؟ و حتی اگر پناهنده ای از مثلا کشور یونان پایش به آلمان میرسید میگرفتندش و دوباره به یونان میفرستادند تا یونان به کشور مبدا برشان گرداند. یعنی دستهای خود را در آب پاکی میشستند و همه چیز را بگردن بقیه میانداختند. خب، پول هم داشتند تا کسی حرف میزد دهانشان زراندود میکردند. پول لامذهب را گر بر سر پولاد نهی، نرم شود.
کار بجایی رسید که میان خود قرار گذاشتند وسیله در اختیار برادر سرهنگ  قذافی نویسنده کتاب سبز قرار میدیم تا آن شهید تروریست مرحوم  با تو سری جلوی بالا رفتن اینها را بگیره. البته آن وسایلی که نامبرده شد وسایل دموکراتیکی نبودند بلکه تجهیزاتی برای سرکوب بودند.  مردکه را هم دعوتش کردند به ایتالیا و یارو هم خیال کرد که واقعا چیزی هست و پس از گذر ار دریای مدیترانه و ورود به ایتالیا از شدت خوشحالی دو سه میلیارد دلار نازنین به زلزله زدگان یک شهر ایتالیایی کمک کرد و ماموریت خود را دریافت نموده و از راه همان دریا به مملکت خویش بازگشت. نمیدانست که این دریا چه موج خون فشان دارد.
شما که تا اینجا را طاقت آوردید، یک کم دیگه هم تاب بیارید و من با اجازه تون این مطلب را همینجا بگذارم و برم سر یک مطلب دیگه.
نه بابا نترسید. ناراحت نباشید. به جان خودتان آخرش آسمان و ریسمانش میکنیم. اونهم چه جوووری. نگو و نپرس. اون با من. خیالتون راحت باشه.
آقا دیگه دلم براتون بگه. داریم میرسیم به جاهای خوب خوبش. زمان داشت آرام آرام میگذشت و هر روزی چیزی نو به ارمغان داشت. بنظر میرسید که چشمها دارند یواش یواش گشوده میشوند و دلها دارند پاک میشوند. حکام را میگم.
خلوت دل نیست جای صحبت اضداد
دیو چو بیرون رود فرشته درآید
صحبت حکام ظلمت شب یلداست
نور ز خورشید جوی، بو که برآید
زمستان اجتماعی در شمال آفریقا گذشت و بهار عربی رسید و همگی شروع کردند به عربی رقصیدن. حالا اینکه این بهار عربی و مخصوصا نامش یک مقاصد دیگه را دنبال میکردند میگذاریم برای یک گفتار دیگه و آخر این این نوشته هم به سبک فیلمهای هالیوودی مینویسیم to be continued تا هم شما خوشتون بیاد و  منتظر سریال بعدیش بمونید هم ما اینجا به کار خودمان برسیم. چه کار کنیم؟ آخرعمری هم پیر شدیم و حوصله زیاد نوشتن نداریم هم شما نسل اس ام اسی شدید و حوصله زیاد خواندن ندارید و هم اینکه نقال شدیم رفت دیگه. تمام داستان را نمیشه یکجا برایتان گفت. به جهاز هاضمه تون فشارهای عجیب و غریب وارد میشه.  بده. خوبی نداره.
پیام میرسه که آقا اردوان برس به اصل مطلب.  یا جام باده یا قصه کوتاه.
به روی چشمم. کوتاهش میکنم شما هم کمی طاقت داشته باشید دیگه. اینجور که نمیشه که. داریم ناسلامتی برایتان آسمان را به ریسمان میبافیم و این کار هر کسی هم نیست.
حافظ چه نالی؟ گر وصل خواهی
خون بایدت خورد در گاه و بی‌گاه
خب بریم سراغ گاه و بیگاه خون جگر خود خوردنمان. بهتره خون جگر خود را بخوریم تا چیز دیگه.
کجا بودیم؟ آها، رسیده بودم به بهار عربی. همزمان با بهار عربی  یک بهار غربی هم درست شده بود بنام اوکرائین که این عربی و غربی چندان هم بیربط به هم نبودند. البته  باید افکار شدیدا  مالیخولیائی و پارانوئیدی مانند من داشته باشی که به این گونه ارتباط پی ببری. همینجوری هم نمیشه.  خب اینکه ربطشان بهم چیست را میگذاریم برای یک نوشته دیگه. پس چی شد؟ این مطلب هم شد to be continued.  بارک الله. خوشم آمد.  دارید یواش یواش یاد میگیرید. نه بابا. میشه بهتون امیدوار بود. بخدا والله.
خلاصه، آقا در عرض یکی دوسال ورق به کلی برگشت. یونان ورشکسته شد ولی بیخیال پنیر فتایش از باواریا میرسید. اسپانیا ورشکسته شد ولی بیخیال جوانانش را در کارخانجات آلمانی بلافاصله به کار گرفتند. اوکرائین به باد رفت و پس از دوران دموکراتیک درخشان تیموشنکو ( ؟؟؟ !!! ؟؟؟ این علامتها اینجا چه کار میکنند؟) یکدفعه دیکتاتوری داشت میشد ولی بیخیال هواپیماهای یورو فایتر آلمانی که از ده تا سه تایش بیشتر بلند نمیشه روی سرش پرواز میکردند تا از حریم هوائیش دفاع کنند. البته این ارتش ظفرمند آلمان در افغانستان مشهور بود که از ترس از سنگر بیرون نمیاد.
آها یک چیز دیگه که این میون یادم رفت بگم و مربوط به پانزده شانزده سال پیش از این اتفاقات هست، این بود که زمانیکه اتحاد آلمان شرق و غرب انجام میگرفت، حکومت وقت خیلی به شهروندان شرق آلمان میرسید و دود و دمشان را میدید. آنها هم حال میکردند و در ضمن معتقد بودند که رسیدن به اینجا، حق مسلم ماست. میخواستید قول ندید. الآن ولی این موضوع کمک و مدد رسانی به استانهای شرقی  کمتر شده و حتی اینجا و آنجا و در پارلمان آلمان صحبت از این میشه که کمکهای مالی را دیگه نمیشه تنها به استانهای شرقی کرد بلکه باید دید کدام استان مستحق تر است تا حکومت فدرال به آن کمک نماید.
از نظر سیاست خارجی هم الآن یک کم بفهمی نفهمی وضع عوض شده. دیگه ایتالیا و اسپانیا و یونان نه میخواهند و نه میتوانند که به تنهایی جلوی سیل مهاجرین را بگیرند و سیل همچنان در جریان است. همونطور که گفتم حکومت آلمان مجبور شده که اینجا و اونجا بیشتر از پیش کمک کنه ولی این از نظر کشورهای اتحادیه اروپا حتی کافی نیست. از سوی اتحادیه اروپا دارند تحت فشار میگذارنش که سالانه تا سیصد هزار پناهنده بپذیره. پناهنده هایی که عمدتا از خاورمیانه و آفریقا میان و خرج دارند. کشورهای اتحادیه اروپا میگویند سالیان دراز آلمان با سیاست های  نابخردانه و خودخواهانه خود اوضاع اجتماعی و اقتصاد داخلی ما را بهم ریخت ولی ما میبایستی او را در برابر سیل پناهندگان حفظ میکردیم. حالا دیگه نمیکنیم. مهرمان حلال و جانمان آزاد.
این میون چند تا کشور اروپای شرقی هم که به اتحادیه اروپا پیوستند و شهروندانش میتونن راحت به آلمان بیان و میان هم. پس یکدفعه شکمهای گرسنه در آلمان زیاد شدند. همه اینها دست به دست هم دادن تا اهالی شرق آلمان مانند شیری که با مادربزرگ خدابیامرزم (خدا رفتگان همه را بیامرزد) در تلویزیون میدیدم، فکر کنند ای وای مبادا روزی ما قطع بشه.
بخاطر همینهم گروهی از اینها اینروزها تظاهراتی برگزار میکنند بخصوص در شهر درسدن که به تظاهرات   PEGIDA  مشهورند.
PEGIDA کوتاه شده Patriotische Europäer gegen die Islamisierung des Abendlandes که معنای وطندوستان اروپایی که مخالف اسلامیزه شدن کشورهای غربی هستند را میده. کسی هم که این گروه را درست کرد آشپزی هست بنام لوتز باخمن که شانزده بار گاوصندوق کسانیکه به فاحشه خانه شهر درسدن بدهکار بودند را از خانه هایشان دزدید و به فاحشه خانه داده البته اینکار را برای رضای خدا انجام نمیداد بلکه از طرف این موسسه محترم ماموریت داشت.  بخاطر همینهم سه سال و نیم در زندانی در آلمان در کنار دیگر برادران مجرم به صورت مسالمت آمیز زندگی میکرده. این آقای باخمن در سال 2008 با چهل گرم کوکائین دوباره گیر افتاد و به دو سال تعلیقی محکوم شد.  بعدش هم این آقا به آفریقای جنوبی رفت و اونجا در ژوهانسبورگ با نام مستعار به تحصیل در رشته طراحی و هنر پرداخت. بنده خدا مانند آدولف هیتلر روح هنرمندانه و لطیفی داره. این هم مختصری از برپاکننده این گروه.
بلافاصله گروههای راست افراطی  پیشاپیش اینها راه افتادند و نظرها را بسوی خودشان جلب کردند. آنهم در کشوری که هنوز هم که هنوزه از میراث زمان آدولف هیتلری خود هراسناک و شرمناک است و خود را وامدار جامعه بشری حس میکند. کنارش هم کوتاه برایتان بگم که در تمام مدتی که آلمان شرقی وجود داشت. حکومت و مردم این کشور میگفتند که آلمان غربی وارث حکومت نازیست و ما کمونیستها از همان ابتدا مخالف بودیم.
بخاطر همینهم این حس شرمندگی و وامدار بودن به جامعه بشری وعلی الخصوص به جامعه یهودیان  در میان شهروندان شرق آلمان کمتر موجود میباشد تا در غرب آلمان و طبیعیست که تفاهم آنها برای بخشیدن ثروتهای ملی از دیدخودشان به دیگران بسیار کمتر میباشد تا در شهروندان مدیون آلمان غربی. شرقی ها بیشتر معتقدند چراغی که به خانه رواست به مسجد حرام است.
شاید براتون جالب باشه که بدونید در آنجایی که اینها این تظاهرات را برپا میکنند و تنها دو درصد از مردم را قشر خارجی ها تشکیل میدهند و تنها  0,6  درصد مردم آنجا مسلمان هستند. با وجود این قسمت عمده شعارهایی که از سوی این گروه در مطبوعات مطرح میشوند را موضوع اسلام و مسلمانان بخود اختصاص میدهند بخصوص که نام گروه هم همین رو تداعی معانی میکنه. اما بنظر من که چندان اطلاع درست و حسابی هم ندارم، نبایستی ولی خاستگاه این اعتراضات را تنها وتنها  در تمایلات ضد اسلامی ایشان جستجو کرد.
اسلامی که بیشتر بوسیله داعش و طالب و وهابی متحدین پنهانی گروهی از غربیها ساخته و تعریف شده است و مرتب هم در رادیو تلویزیونهای اینجا مانند لولو به مردم نشان داده میشوند. و واضح است که چنین چیز مشمئز کننده ای نمیتواند هم طرفدار عاقل و پاک داشته باشد ولی  همیشه میتواند به بهترین نحو چه در خاورمیانه و چه در غرب بهانه، وسیله و مستمسک خوبی از سوی کسانیکه سوء نیت دارند، قرار گیرد. میگیره هم. چه در اونجا و چه در اینجا.
تک و توک پرچمهایی با شعارهایی نظیر جنگ اوکرائین را به پایان برسانید و برای منافع دیگران خود را با روسیه درگیر نکنید را که تظاهر کنندگان در دست میگیرند را هم کمتر در مطبوعات اینجا میبینید. تنها اگر گاهی دقت بخرج بدید و در اخبار تلویزیون اینجا کوتاه پرچمهایشان را میبینید و شاید به این یا آن شعارشان هم  برخوردی گذرا نمایید.
اینجاست که مشخص میشود که راه  توده ها و حکومتها حتی در کشورهای غربی هم مدتهاست که دارند از یکدیگر مجزا و تفکیک میگردند. هر کدامشان لابی های خودشان را دارند. در تمام این مدت هم عده ای به سودجویی های بی محابای خود میپرداختند و دولت آلمان هم نگاه میکرد و کسی هم متوجه نتایج کار اینها نمیشد.  و حالا هم این شوربای نتایح کار ایشان پخته شده، آنرا باید همگی سربکشند. همونطور که میبینید تمام این چیزها یکجوری و به یک نحوی با هم در ارتباطات مستقیم و غیرمستقیم و تنگ و گشاد میباشند. اینهم آسمان به ریسمان دوختن بنده. خودم هم میدونم که برای خواننده به همون اندازه اوتوپی هست که گفته های آنموقع مادر بزرگ خدابیامرزم (خدا رفتگان همه را بیامرزد) برای من داشت.
آها تا یادم نرفته اینرا هم بنویسم و تمامش کنم.

یکوقتی و یک موقعی اگر حالش بود  to be continued .  نمیشه آدم زیر قولش بزنه. مثل سیاستمدارهای بعضی از کشورها که نیستیم ما. 

۱۳۹۳/۹/۲۵

پیشترها و حالا، غرب و شرق

پیشترها که دنیا و مردمانش یکجور دیگه بودند اگر کودکی خطای بسیار بزرگی میکرد، میرفتند و یقه پدر و مادرش را میچسبیدند که چی یاد این بچه دادید. خب، کشور عقب افتاده بودیم دیگه.
بعدها که به مرکز تمدن جهان مدرن رسیدیم دیدیم که نخیر، اینجائی ها از همان کاری که پدران و مادران و جوامع ما میکردند قانون درست کردند و اگر بچه ات تا سن چهارده سالگی کار اشتباهی بکنه که به کسی ضرر بزنه، قانون میاد یقه ات را میچسبه.
دیگه مسئله حسن آقا و حسین آقا نیست که جوری سر و تهش را هم بیاری و با صلوات برگزارش کنی. میگیرنت و هزار چیز به پایت مینویسند. توی محله هم میشی سکه یک پول.
اینجا رو داشته باشید تا دوباره برگردم سرش.
والله تا اونجایی که من یادم میاد موقعیکه میخواستند این منطقه ما را دموکرات کنند، گفتند حتما باید بریم توش و ترق و توروق راه بندازیم تا اینها حساب کار خودشون را بکنند.
خب، آمدن و ترقی کردند و توروقی کردند و کسی هم حساب کار خودش را نکرد. چرا نکرد؟ برای اینکه یکی از همین متحدینشان از مدتها نشسته بود و پول میداد و مردم کشورهای دیگه را فرزند خوانده خود نموده بود ولی عاقبت یا طالبشان کرد و یا داعشی.
حالا همین فرزندان متحد بزرگ دارند از یمین و یسار و چپ و راست آدم میکشند. نسق میگیرند، با هر نوع پیشرفت اجتماعی مبارزه میکنند، انتقام خون فرزندان خود را ده چند و صد چند میگیرند اونهم با روشی که از خودشان یاد گرفته اند.
رادیو را باز میکنی از جنایات اونها میشنوی. تلویزیون را روشن میکنی فجایعشان را میبینی ولی چیزیکه نه میشنوی و نه میبینی اینستکه هیچ کدام از مدافعین آزادی در کشورهای اینطرف نه میگه و نه میپرسه که آقا آبشخور اینها کجاست؟
اینها فرزند خوانده های کی هستند؟ طبق روش سنتی شرقی باید رفت سراغ پدر و مادر اینها و طبق قوانین غربی که نه تنها باید رفت سراغشان بلکه  باید حسابی خدمتشان هم رسید تا دفعه دیگه به فکر انجامش نیفتند.
حالا من سئوال میکنم برای کارهایی که طالبان در پیشاور و داعشیان در کوبانی و احمقها در سیدنی کردند عمدتا سراغ چه کسی باید رفت و یقه چه کسی را باید گرفت؟ بابا جان تا دیروز در همون سیدنی میزبانش بودید خب حداقل یک سئوال هم ازش میکردید. زبانتان بار برمیداشت اگر میپرسیدید؟
نپرسیدید؟ خب حالا هم اشک تمساح نریزید.
بگذارید مردمان آن منطقه با سوز شما بسازند.
بعدش هم میگن مایوس نشو. خب اگه مایوس نشم چی بشم؟  

از دید شما ما که نادانیم. شما دانایان چه کار دارید میکنید و همسفره و همبستر چه کسانی هستید؟ تا کی ایندوستی هایتان ادامه پیدا میکنه و تا به کجا میخواهید پیش بروید؟ اینها رو برای کسی هم مشخص کردید؟
درسته که دیوانه ای در سیدنی و بی انصافی در پیشاور مردم را به خون و خاک میکشند ولی اینها حلقه آخر زنجیره ای بس بلند هستند. دنباله زنجیره کو؟ به کجا میرسد این زنجیره؟ این زنجیره برای خاطر چه کس  و یا کسانی به حرکت در میاد؟ پاسخ لازم نیست بدهید ای خداوندگاران مطبوعات و وسایل ارتباطات جمعی و سروران بورسهای جهان. پاسخ روشنتر از پرسش است ولی انصافا تئاتری هم که بازی میکنید خیلی ماهرانه و مرموزانه هست.

۱۳۹۳/۹/۱۷

یک خاطره و یک سئوال

آقا داشتیم میرفتیم مثل بختمان بخوابیم که یکدفعه  یادمان افتاد به مرحوم جان اف کندی رئیس جمهور شهید آمریکا.
زمان این شهید مرحوم، روسیه میخواست در کوبا که نزدیک سواحل آمریکا هست، موشک استقرار کنه. وای دیگه غوغا شد. شهید مگر میتونست بگذاره چنین چیزی اتفاق بیفته؟  چه معنی میده؟ هرکس بره توی خانه خودش موشک استقرار کنه.  امنیت سیاسی و ارضی ایالات متحده به خطر افتاده.
دیگه بزن و بکش شروع شد. تمام دنیا هم جفت کرده بود که اگر این دو ابر قدرت با اون زرادخانه های اتمی شان به جان همدیگه بیفتند چند میلیون سال طول خواهد کشید که دوباره موجودات تک سلولی در سطح کره زمین بوجود بیایند؟
خلاصه آخرش اتحاد جماهیر شوروی از خر شیطان پیاده شد و نقشه اش را متوقف کرد و دنیا یک نفس راحتی کشید.
حالا عین همین حالت در مورد روسیه داره پیاده میشه. پشت دیوارش آمدند و تحریمش هم میکنند. توی کنفرانس سران بیست کشور برتر دنیا هم که دعوتش میکنند، کسی سر میزش نمیره. فقط کم مونده که سطل آشغال را هم بگویند که بالای سرش بگیره و یک پایش را هم بلند کنه. همه اش هم بخاطر آزادی اوکرائین. همان اوکرائینی که با جمهوری اسلامی روابط نزدیک داشت و دانشمندان اتمی اش به ایران رفت و آمد داشتند آنهم در زمانیکه همین روسیه در کنفرانسهای پنج بعلاوه یک با همراهی با آمریکا و انگلیس و فرانسه و آلمان کوشش میکرد ایران را تحت فشار قرار بده. همان اوکرائینی که شهردار کیف اش در آلمان تبلیغ تلویزیونی برای ماست میکنه و دو سال پیش بجای اینکه بفکر کودکان مملکت بلازده خودش باشه در تلویزیون آلمان در یک برنامه پیش از کریسمس مبلغ پانصد و سی و خرده هزار یورو وقف کودکان کرد. البته این وقف کردن برایش سود مالیاتی ببار آورد. همان بوکسور را میگم.
خب، حالا واکنش این ابرقدرت سابق و ابربدبخت امروز چی باید باشه؟

خاطره را من گفتم، پاسخ سئوال را شما بدید ولی بلند نه. برای خودتون بدید.

۱۳۹۳/۹/۱۱

مش باقر و تجارت اسلحه

قدیمها در محله ما مش باقری وجود داشت که شغلش تعمیر، ساختن و فروختن قفل در و کلید بود. مش باقر مرد مسنی بود. شاید هم چونکه ما آنموقع بچه بودیم فکر میکردیم خیلی مسن هست و اگر الآن میبود میگفتیم میانسال هست. کاری ندارم. حالا سنش هر چی که میخواد باشه. فرقی نمیکنه.
این مش باقر ما هنگام کار آدم صبوری هم بود و خیلی با آرامش و آهسته کار میکرد و اگر فرصتی هم میشد و کسی میآمد کنارش تا کارش را نگاه کنه، اهل گپ و گفتگو هم بود.
مش باقر همیشه میگفت که تا زمانیکه مردم از دزد میترسند، میخوان که در خانه شان خوب محکم  و مطمئن باشه. گاهی به خنده میگفت یک جورایی نانم را مدیون دزدها هستم ولی همزمان هم میگفت که دزدی اصلا کار خوبی نیست.
وقتیکه ازش میپرسیدیم خب تو که میگی دزدی کار خوبی نیست، اگر روزی روزگاری همه مردم به حرف تو گوش بدهند و دیگه کسی دزدی نکنه پس تو از چی میخواهی زندگی کنی؟ سرش را تکان میداد و میگفت اگر عجله نکنم و کارم را زود تمام نکنم به نماز ظهر نمیرسم و گناهش را کی به گردن میگیره؟
یکبار که مش باقر داشت کار میکرد رفتم پهلوش و گفتم مشتی میتونم منهم کار تو را یاد بگیرم تا در آینده شغل مطمئن داشته باشم؟ گفت خیالی نیست. میتونی ولی اگر کار مطمئن تر میخواهی برو یاد بگیر که وسایل حرب و دفاع را چطور میسازند. چونکه شغلی هست که از زمان هابیل و قابیل مشتری داشته و تا قیام قیامت هم مشتری خواهد داشت. ما میخندیدیم.
سالها از این خاطره گذشته است  ولی انصافا حالا که به احوال دنیا نگاه میکنم میبینم این مش باقر ما عجب مخی داشته. میپرسید چطور؟ الآن میگم.
ببینید، یکی از بزرگترین رسته های کاری و شغلی در غرب اسلحه سازی هست. از سلاحهای جیبی و دستی مانند تفنگ و مسلسل گرفته که هر جایی بفروش میرن تا سلاحهای بزرگتر. مثلا شما این کشور آمریکا را نگاه بکنید. تنها قیمت سلاحهایی که به مردم خودش میفروشه تا ترق و توروق راه بندازند سر به میلیاردها میزنه. تفنگ هست و هفت تیر. کسی هم چندان جدی و خطرناک برای امنیت کل جهان نمیداندشان. آنها هم با آرامی و خیال راحت سلاح های خودشان را میسازند و میفروشند. به همه هم میفروشند. دوست و دشمنی هم وجود ندارد. پول داری، اسلحه میخوای، پس دوست هستی. 
یا اینکه کشور اسرائیل. نود درصد سلاحهای سبک تولیدی خودش را میفروشه. یا ایران همینطور. کارخانه مسراشمیت آلمان برخی از سلاحهای نیمه سنگین را که اجازه تولیدش را در آلمان نداره، امتیاز ساختش را به یک امیرنشین خلیج فارس میده و آنهم دیگه یا علی مدد. برو تا بریم. یا عربستان همینطور.
تازه اسلحه را به کسانیکه میخواهی اگر بفروشی، قدرتمندشان کردی و میتونن حال کسانی را که میخواهی برات بگیرند. 
نگاه هم که میکنی میبینی گروههای مختلف از داش داعش گرفته تا طالبان و قاچاقچی های مواد مخدره و انقلابیون لیبی و اعتراضیون مصر و چریکهای صحرا همه و همه هم دسترسی به این سلاحها دارند و خوب هم دارند ولی در مجموع اینها سلاحهای سبک هستند. فروششان خوبست ولی فروش سلاحهای سنگینتر و  بزرگتر خوبتر است.
برای سلاحهای سنگینتر بایستی ولی دشمنی درست و حسابی داشت تا  بتونی جنسهایت را بفروشی و مثل مش باقر شب بتونی با خیال راحت سرت را بر روی بالش بگذاری و فکر نکنی که فردا ممکنه بیکار بشی.
دشمن درست و حسابی که ترس بندازه به جان بقیه و بقیه هم بخواهند به اصطلاح از خودشان دفاع بکنند. یک زمانی این دشمن بین المللی کمونیزم بود. ولی امروزه کمونیزمی دیگه وجود نداره. فقط سه چهارتا گروهک مثل پ ک ک و امثالهم هستند که هنوز خبر فروپاشی سیستم شوروی و یا انورخوجه به گوششان نرسیده و یا اینکه هنوز در اخبار نشنیدند که جمهوری خلق چین نامش کمونیستی و پرچمش قرمز و داس و چکشی هست ولی توی این مایه ها دیگه اصلا نیستند و تازه یاد گرفتند که به سبک امپریالیزمی حال کنند.
ولی دشمن لازم هست. تنها ایران و کره شمالی هم  کافی نیستند. شما خودتون مجسم کنید یک بابایی مثلا در بلژیک و یا سوئد و یا آلمان و یا فرانسه نشسته و داره زندگیش را میکنه. این بابا کی از کره شمالی و یا ایران میترسه؟
برای او باید دشمنی درست کرد که دشمن باشه و حسابی ازش بترسه و هر آن احساس کنه که لولو آمده که بخوردش.  یک چیزی مثل روسیه مثلا. کشورهای مجاور روسیه هم که طبیعتا بعد از تجربیات کمونیستی که با شوروی داشتند ذاتا از روسیه خوششان نمیاد و از همین که یک پتانسیل بالا برای احتمال جنگ و جدال داره میشه بموقع استفاده کرد. و بفرما، دشمن هم پیدا شد.
پس باید رفت دنبال تولید سلاحهای نیمه سنگین و سنگین که بتونه با دشمن مقابله کنه.
شاید هم بخاطر همین هست که یکدفعه ناتو به کله اش میزنه که مرزهای خارجی خود را مستحکم کنه. زمان جنگ سرد با شوروی، کشوری که واقعا خطرناک بود. هم از نظر نظامی و هم از نظر ایدئولوژیکی، مرزهای خارجی ناتو را لازم نبود اینجوری مستحکم کنند ولی حالا چرا. باید مستحکمش کنند.
در ضمن بنده خدا رئیس جمهور آمریکا چند سال پیش میخواست قانون ممنوعیت فروش اسلحه به مردم عادی را در کشور خودش به مجلس ببره و تصویب کنه، جلویش را گرفتند. گفتند برو  اول با مش باقر ایرانی یک مشاورت کامل بکن و کلاس ملاس های مش باقر برو و یا احیانا نزد او دوره ای ببین و بیا.
آقا کرد و رفت و دید. حالا یکی از همون اسلحه سازها شده وزیر دفاعش. جل الخالق. قدرت خدا. خدایا بزرگی فقط به تو میبرازد و بس. 

بهر حال همه اینها نشان میده که مش باقر برای خودش مخی بوده ها. حیف که بموقع خودش از سوی ما  کشف نشد. 

۱۳۹۳/۸/۲۷

ما و قطع امید

آقا ما امروز دیگه امیدمان از کل خاورمیانه فعلی سلب شد.
شد دیگه. تعارف هم نداره. کار نشد نداره.
امروز که اخبار را نگاه میکردم، دیدم چند نفر رفتند در کنیسه ای در اسرائیل و جنگ و جدال راه انداختند. پلیس اسرائیل هم آمده و کار به کشت و کشتار کشیده.
توی خیابان مردم به خاطر این کشت و کشتار به هم شیرینی میدن. بابا جان موضوع کشت و کشتاره نه عروسی. این شیرینی دادن داره؟
از طرف دیگه با یک جوان طلبه اسرائیلی مصاحبه کردند، طرف میگه باید همه شان را کشت. منظورش هم اعراب بود.
بفرما. اینهم اینطرف ماجرا.
هر دو طرف هم مدعی هستند که دنباله روی دین خدای ابراهیم هستند. آقا ما فکر میکنیم که تحت این شرایط یا خدای ابراهیم اسکیزوفرنی داره و یا اینکه اینها همشون دارند دروغ میگن. 
به کشورهای دیگه هم در منطقه نگاه میکنی، میبینی سوریه از صدقه سر سوگلی غرب و عربستان و ترکیه یعنی گروه داعش، شیر تو شیر. عراق که در کلاس فشرده دموکراسی آمریکا شرکت کرده بود، به یک صورت دیگه. خود عربستان که نگو و نپرس. طایفه الزلزالش هنوز شیعه میخوره و پول نفتش طالب و داعش * و امثالهم تولید میکنه. 
جالبیش اینه که از میان اینها ترکیه و عربستان جزو بیست کشور برتر دنیا هستند و هر ساله با سران هژده کشوربرتر  دیگه جهان مینشینند سر یک سفره و غذا میخورند. بجز امسال. امسال پوتین رهبر روسیه را به میز بچه های بیتربیت تبعید کردند و کسی با او غذا نخورد. خودش تنهایی نشسته بودند و یک لقمه نان و بوقلمون میخورد. میهمان دعوت میکنند تا بایکوتش کنند.
بگذریم برسیم به شمارش خودمان.
ایران که نانش سنگک، اپوزیونش ریگی و شیطانش هم رجیم.
افغانستان که روابط میان استانها و اقوامش مانند جام حذفی فوتبال باشگاههای اروپاست. ببازی، حذف میشی. از خیر سر دموکراسی آمریکایی کشت تریاکش تا پانزده برابر بیشتر از زمان مجاهدین و طالبان شده و حالا دیگه کی میتونه جلوی ریخت و پاش اینها را بگیره؟
پاکستان که بهتره بهش بگی فرانکنشتاین منطقه چونکه از همان اول اقوام مختلف شبه قاره هند را تنها بخاطر اینکه مسلمان بودند آوردند و در کنار اقوامی که سده ها و هزاره ها آنجا بودند، چپاندند و حالا همینها با همدیگه  هم کنار نمیان تا چه رسد به با بقیه کشورها کنار آمدن.
ولی از آنجایی که به اصل تکامل معتقدیم، فکر میکنیم که یک صد و پنجاه سال و یا دویست سال دیگه همه چیز آرام بشه و هیچانها هم فروکش کنه.
دلیل هم براش داریم. تا اونموقع نفت و گاز منطقه تمام شده و کشورهای متمدن دیگه دست از سر ما بر میدارند و نمیخواهند ما را بزور متمدن و دموکرات کنند.
دوم اینکه خودمان هم دیگه پولی نداریم تا وسایل بازی و سرگرمیهای رزمی بخریم و بیفتیم بجان همدیگه.
سوم اینکه شاید تا آنوقت سرمان به سنگ خورده باشه و همگی ( هیچکس را هم کنار نگذاشتم، از قوم بنی اسرائیل گرفته تا جانشینان پیغمبر خدا در مکه تا بازماندگان کورش و داریوش و اعقاب چی چی زای و بهمان زای خلاصه همه و همه) آدم درست و حسابی شده باشیم و فهمیده باشیم که جنگ و جدال راه برون رفت از مشکلات و مسائل موجوده و غیرقابل انکار نیست.

آمین یا رب العالمین.

*  رهبر داعش از وقتیکه لولهنگش کمی آب برمیداره، خودش را خلیفه مسلمین نامیده (یعنی ملک عبدالله بره دنبال کار خودش) و به کشور عربستان سعودی میگه بلادالحرمین. رهبر داعش میگه نام شخص  را نباید روی کشور گذاشت. 
راستش را بخواهید این یک تکه را درست آمده. گر بحق گفت، جدل با سخن حق نکنیم.  
یادمان هم نمیره که گاهی حرف درست از دهان نادرست که بیرون بیاد حرمت و ارزش خودش را از دست میده.
بدبختی مان که یکی و دو تا نیست که. پدرسوختگی این هست که بگذارند حرف درست از دهان نادرست بیرون بیاد تا برای همیشه بتونن با تبلیغات گسترده زود خاموشش کنند.

۱۳۹۳/۸/۱۳

دو پرسش ناقابل

آقا ما همیشه دو پرسش در موردِ خلیفه جدیدِ مسلمین از گروه داعش برامون مطرح بوده که هیچکس پاسخ بهش نمیده. نمیدانم چرا؟ اصلا انگار نه‌ انگار که ما هم میتونیم پرسشی داشته باشیم.
پرسش نخست که مربوط به کشورهای شرقِ عالم یا کشورهای هشل هف میشه ( کشورهای هشل هف کشورهای هشت بعلاوه هفت نیستند ها، کشورهای هشلهف هستند) ، اینه که حالا که خلیفه جدیدِ مسلمینِ جهان پیدا شده، خلفایِ سابق مثل پادشاهان و علمایِ وهابیِ المملکت العربستان السعود چی‌ هستند حالا؟ امت خلیفه جدید؟ یا خلیفه بازنشستهِ مسلمین؟ حرمِ کعبه را حالا کی‌ باید سالی‌ یکمرتبه غبار روبی کنه و با گلاب بشوره؟ خلفایِ جدید که دست را با خون میشویند یا خلفایِ قدیم که خون را با پول میشویند؟ تحتِ این شرایط هنوز هم خلفایِ جدید توسطِ خلفایِ قدیم پشتیبانی مالی‌ می‌شوند؟
خلیفه پنهانی‌ِ مسلمینِ جهان (ترکیه) چی‌ میگه؟ آیا ترکیه هم تابع خلیفه جدید هست؟ اسلحه که پنهانی بهشون میرسونه.

 پرسش دوم مربوط به  کشورهای غربِ عالم یا کشورهای متمدن میشه،  خلیفه جدیدِ مسلمین تصمیم داره که به واسطه نفت‌هایِ کش رفته شده کمی‌ تا اندکی‌ متمدن گشته و عضو اوپک بشه، بفرما اینهم خبرش.
فکر کردید از خودم در آوردمش؟ بهر حال، حالا که خلیفه جدید کمی‌ تا اندکی‌ متمدن میشه، آیا کشورهایِ غربی هم کمی‌ تا اندکی‌ صلح جو شده و بی خیال دموکراسی که گویا برای گسترشش توی افغانستان و عراق رفته بودند حالا سرِ زمستان نفت را از خلیفه جدید می‌خرند یا نه‌؟
آخه طرف یعنی‌ این خلیفه جدید خیلی‌ مطمئنه که نفت میفروشه. ما هم خیلی‌ حیرانیم که به کی‌؟

خدا عمرتان بده اگر این دو تا پرسشِ بی‌ اهمیت و کوچک را برایِ من هم روشن کنید. بهشت نصیبتان باد. پشت دشمنتان هم متزلزل باد.