۱۳۹۳/۷/۹

حساب دو دو تا

مادر بزرگِ خدا بیامرزم (خدا رفتگان همه را رحمت کنه) همیشه میگفت، آدمِ عاقل باید در موقعیتی باشه که بتونه بفهمه دو دو تا چند تا میشه و بتونه با استفاده از تجربیاتِ گذشته، آینده را پیشبینی‌ و طراحی‌ درست کنه.
همینجا تا یادم نرفته و شما هم باز از مسئله دورم نکردید دو چیزِ کوتاه بگم و ادامه بدم :
یکی‌ اینکه این چیزی که مادر بزرگِ خدا بیامرزم (خدا رفتگانِ همه را رحمت کنه) میگفت به همین آسانیها هم عملی‌ نمیشه. اینرا حداقل تجربیات من سرخورده نشان میده.
دوم اینکه بعدها خیلی‌‌ها میخواستند به من بفهمانند که اینرا ساموئل گوتلیب بورده  Samuel Gottlieb Bürde گفته، انگار که ما نمیدونیم ساموئل گوتلیب بورده  مادر بزرگِ خدا بیامرزِ (خدا رفتگانِ همه را رحمت کنه) ما نیست. میگفتن که اصلش این بوده، گذشته چراغِ راهِ آینده است.
شما فکر میکنید که گذشتگانِ ما چغندر بودند و بلد نبودند چنین چیزی بگویند؟  والله به خدا. نامش را به آلمانی هم نوشتم که بدونید که من میدونم که این بابا جزو اعضای خانواده من نیست.
اصلا شما این نامها را از کجا پیدا می‌کنید؟ من صد سالِ سیاه هم به فکرم نمی‌زد که چنین نامی‌ پیدا کنم. ساموئل گوتلیب بورده، چه چیز‌ها !!!
آخه اینهم شد نام؟ میگن شاعر بوده و دولتمدار، خوب باشه. بگذریم، ما صحبتمون چیزِ دیگه بود.
آقا ما دو سه‌ روز نشستیم و اخبار را حسابی‌ نگاه کردیم، اینورش رو محک زدیم، یونورش رو محک زدیم دیدیم نخیر، یک چیزیش اینجا کمه.
معمولا در سیاست‌ هر وقت دیدی یک چیزیش کمه، بدان که دارند سرت کلاه میگذارند، البته این از گفته‌هایِ پدر بزرگِ خدا بیامرزمان (خدا رفتگان همه را رحمت کنه) بود.
یعنی‌ اینجوری نیست که رندان که سلامت میکنند، مستی زجامت میکنند، ندانسته دست به یک کارهایی زدند که خودشان هم نمیدانند چیست.
خودشان میدانند فقط انقدر شیر تو شیرش میکنند که تو ندونی موضوع از چه قرار هست.
تا هم بخواهی بفهمی که چی‌ شده، آنها خرکِ خویش به مقصد برسانند.
حسابِ دو دو تا چهار تا میشه این : این که از خودت چند چیز را بپرسی‌.
مثلا خوب اگر این کشورهایِ غربی انقدر مخالفِ دولتِ اسلامی هستند، پس چرا اجازه میدن که شهروندانشان گله گله از کشورهایِ انگلیس و آلمان و هلند و فرانسه بروند به ترکیه و از آنجا با سلام و صلوات برن شمالِ سوریه برایِ انجامِ نبردِ حق علیه باطل؟
همین دولتهایِ آلمان و آمریکا که به صدام حسین سلاحِ شیمیایی‌ دادند تا در یکروز حدودِ۵۰۰۰ تا کردِ کوچک و بزرگ را با گاز بکشه، حالا میخواهند اسلحه بدن به کرد‌ها تا جلویِ برادرانِ پشمالو را بگیره، تازه نمایندگان دولتِ آلمان در مجلس هنوز اعتراض هم میکنند.  میگن نمی‌دانیم که دادن این سلاح‌ها به کرد‌ها تعادلِ منطقهٔ را به هم می‌زنه یا نه‌؟ آن روزی که گازِ خردل به سرِ کردها ریخته میشد، تعادل هیچ جا به هم نمیخورد.
چیزِ جالبِ دیگه اینه که الان در شمالِ سوریه و نزدیکِ مرزِ ترکیه جنگ بر سرِ تصرفِ شهر کوبانی هست که از نظرِ صدورِ نفت اهمیتِ سوق الجیشی داره، تنها پرسشی که  اینجا مطرح میشه این هست که، مگر گروهِ ائتلاف به خودش شک داره که میخواد حتماً حتماً شهرِ کوبانی را بگیره؟
گیرم که برادرانِ پشمالو کوبانی را بگیرند و بخواهند نفتِ عراق را صادر کنند، خوب به کی‌ صادر کنند؟ به کشورهایِ گروهِ ائتلاف که نیمش خودش نفت صادر میکنه و نیمه دیگرش به اصطلاح دشمنِ قسم خورده برادرانِ پشمالو هست؟ یعنی اینکه خدای نکرده زبانم لال یکدفعه یکی کشوری از میان گروه ائتلاف یواشکی میره نفت میخره از این برادران پشمالو؟
تازه از چه راه و از کجا صادر میکنه؟ از راهِ ترکیه که ظاهراً جزوِ گروهِ ائتلاف هست؟
خوب آدم که به این چیز‌ها فکر بکنه و حسابِ دو دو تا چهار تا هم انجام بده، شیطانِ رجیم میره زیرِ پوستش و گمراه میشه و به عالم و آدم شک پیدا میکنه.
 مگر شیطان هم بعد از رسیدن به این مرحله دیگه آدم را ول میکنه؟ هی‌ وسوسه پشتِ وسوسه، هی‌ درِ گوشِ آدم میخوانه که، نکنه اینها دارند اینجا سلاح‌هایِ جدیدِ خود را آزمایش میکنند؟!!!! نکنه که دارن رقابتهای منطقه ای خودشون رو اینجا و پشت پرده انجام میدن؟!!!! اینجا جنگ میان شیعه و سنی هست یا وهابی و اخوان المسلمینی یا غرب و شرق و یا صحنه رقابت آمریکا و اروپا؟!!!! وای که سرسام گرفتم.
اینجا میدان جنگی هست که مثلاً ارتشی مانندِ ارتشِ آلمان که دهه‌ها کارِ قابلِ عرضی نکرده بود کمی‌ تمرین کنه؟ یا بلژیک همینطور یا هلند به همچنین یا هواپیماهایِ انگلیس به همین صورت یا بانویِ خلبان اماراتی که سمبل زنان رها شده و آزاده شده کشورهای عربی هست؟
توی ای گیر و دار و سرسام گرفتن من بیجاره این همسایه ما میگه این بانو از اون بالا لازم نیست بمب بندازه، با همان نگاه مخصوصش برادرانِ پشمالو را می‌کشه. منکه نفهمیدم منظورش چی بود. آخه مگر این خانم خلبان چشمش چه جوری هست که با نگاه مخصوصش برادران پشمالو مثل پشه میفتند زمین و می میرند؟

 خلاصه ما که نمی‌دانیم همه چی میگن، ولی‌ میدانیم که دو دو تا همیشه چهارتا میشه. اینرا از قدیم هم  همه می‌دانستند.

۱۳۹۳/۷/۴

ریسمان سیاه و سفید

آقا، ما هر وقت یادمون به گفته هایِ مادر بزرگِ خدا بیامرزمان (خدا رفتگان همه را رحمت کنه) میفته، پیشِ خودمون فکر می‌کنیم که اینها اون موقع‌ها عجب چیز‌هایی‌ میدونستن ها. آدم باورش نمیشه. همیشه دستِ کم میگرفتیمشون.
حالا که ما می‌دونیم دیگه اونها نیستن که ببینند دانه‌هایی‌ که کاشته بودند، ثمر داده.
گرچه که من مطٔمئنم که حد اقل اگر مادر بزرگِ خدا بیامرزم (خدا رفتگان همه را رحمت کنه) زنده می‌بود، میگفت جونت بالا آمد تا فهمیدیش. میمردی اگه زود تر میفهمیدی؟ که انقدر نه‌ به ما سخت بگذره و نه‌ جانِ توی تنه لش بالا بیاد؟
ولی‌ خوب چه میشه کرد؟ همه چیز زمانِ خودش را می‌طلبه. مثل این سیگار ترک کردنِ من که هنوز زمانش فرا نرسیده، راستش را هم بخواهید خودم هم چندان عجله‌ای ندارم که شتابان انجامش بدم، چونکه چی‌؟ چونکه از قدیم گفتند که عجله کارِ شیطانه، ما هم که نمیخواهیم به شیطان کمک کنیم که.
یکی‌ از اون چیز‌هایی‌ که مادر بزرگِ خدا بیامرزم (خدا رفتگان همه را رحمت کنه) میگفت این بود که آدمِ مار گزیده از ریسمانِ سیاه و سفید میترسه.
ما هم طبقِ معمول کر کر میزدیم زیرِ خنده.  دست به خنده مان هم که شکر خدا عالی‌، حرف نداره. هیچ کار اگر نتونیم بکنیم، لااقل خنده حسابی‌ میتونیم بکنیم و پیشِ خنده رویانِ جهان شرمنده نمیشیم. خنده باید باشه وگرنه دل سیاه میشه. انسان به خنده سالم نیاز و احتیاج داره.
خواجه حافظ هم فرموده :
ای پسته تو خنده زده بر حدیثِ قند
محتاجم از برایِ خدا یک شکر بخند
 آقا قدرت خدا چیزی هم که برایِ خنده پیدا نشد به زندگی‌ِ  خودمون میخندیم. دلیل هم براش زیاد داریم. بله دیگه، از قدیم گفتند دارندگی هست و برازندگی.
ولی‌ این دلیل نمیشه که شما هم بخندید ها، هر چی‌ باشه زندگی‌ِ من هست و خودم هم بهش میخندم. مثلِ اینکه خودم مردم که به زندگیم بخندم که بقیه میخواهند اینکار را برام انجام بدن.
 به هر جهت، بر گردم سرِ آدمِ مار گزیده و ریسمانِ سیاه و سپید.
ما اون وقت‌ها فکر میکردیم تنها ضعفا هستند که اگر مار گزیده بشن از ریسمانِ سیاه و سپید خواهند ترسید، نمیدونستیم که یلها و پهلوانها هم همین طورند.
مثلاً شما این یلِ جهان امروز یعنی آمریکا را در نظر بگیرید. آقا به قدرت خدا و حمایتِ سازمانِ مللِ متحد (البته یکسال بعد از اینکه آمریکا با عزمِ جزمِ خودش رفته بود تویِ عراق) آمریکا بلند شد و رفت تویِ افغانستان و عراق تا همه چیز را آنجاها  سر و سامان بده. نمیدونم کدام شیر پاک نخورده‌ای نگذاشت،  چونکه ابر قدرت  و قطبِ آزادی و دموکراسیِ جهان آنطرفها را  سر و سامان که نداد هیچ، کشتِ تریاک در افغانستان ۱۷ برابر شد و تمامِ کشورهایِ دیگر را هم به دردِ سر انداخت که هیچ، موشک‌هایی‌ که به قولِ وزیرِ امورِ خارجهِ سابقِ آلمان تا برلین میآمدند، در عراق پیدا نشدند که هیچ، سربازانِ آزادیبخشی که یا موزه بغداد را تاراج میکردند و یا به خاطرِ دعوایی که با زنشان که در آمریکا بود داشتند، میزدند چهل نفر شخصی‌ را در افغانستان میکشتند و بعدش به کویت منتقل میشدند که هیچ، زندانهایِ بگرام و ابو غریب را که راه میانداختند که هیچ، مردمی را که از طالب و طالبان رمیده بودند دوباره به آغوشِ گرمِ برادرانِ پشمالو برمیگرداندند که هیچ، زیرِ سایهِ عدالت پرورشان و با کمکِ مالی‌ متحدینِ گرامی‌ گروه‌هایی‌ مانندِ داعش به وجود میآمدند که هیچ،  آقا یکدفعه تا خواستند به خودشان بجنبند دیدند که رندان سلامت میکنند.. خود را غلامت میکنند، زدند و حدودِ ۷۰۰ میلیارد دلار خرج رویِ دستِ ابر قدرتِ جهان گذاشتند به این یکی دیگه نمیشه هیچ گفت.
این یکی‌ دیگه شوخی بردار نیست. این یکی‌ دیگه خیلی‌ درد آور هست، مثلِ نیشِ زخمِ مار میماند. خوب کسی هم که زخمِ نیش خورد  حالا دیگه از ریسمانِ سیاه و سپید میترسه.
حالا که یک دفعه سربازانِ دولتِ اسلامی که تعدادشان بالغ بر ۳۰ هزار تا هستند پیدا میشوند، نه‌ اینکه یل جهان نمیخواد کمک کنه، نه‌ به خدا اتفاقاً خیلی‌ هم میخواد ولی خب‌ چه کنه که مار گزیده هست بیچاره. از ریسمان سیاه و سفید میترسه.
میترسه که بره کمک  و دوباره یک ۷۰۰ میلیاردِ دیگه پیاده بشه، آخر سرش هم یک گروهی پیدا بشوند از اینهم وحشی تر.
حالا خودتون حساب کنید. اگر دوباره بره تو، که باز هم همه صداشون در میاد که ‌ای بابا، تو که گفتی‌ میریم بیرون، پس این دوباره تو رفتنت چی‌ هست؟
ازایون گذشته باز هم زمین گیر میشن و باز هم پول باید بدن.
از طرفِ دیگه هم فهمیده این متحدینِ منطقهٔ‌ای چندان هم قابلِ اعتماد نیستند چونکه مرتب یواشکی به این برادرانِ پشمالو کمک میرسانند.
هر کدامشان با توجه به تمایلاتشان.
از کشور کوچکی که نمیخواد آرامش میا‌‌نِ رقبایش باشد، گرفته تا کشوری که سلطانش قدم رنجه میکنه و از کاخش بیرون میاد تا با گلابِ قمصرِ کاشان، غبار روبی کنه. تا کشوری که خودش به کردها حمله میکرد و سربازانش با سر پیشمرگه های کرد فوتبال بازی میکردند ( البته اینکار را الآن برادران داعشی هم میکنند). آقا این ابر یل جهان به هر طرف نگاه میکنه متحد خائن میبینه.
بخاطر همینهم از راه هوا میزنه. به اصطلاح شوت راه دور میکنه. میزنه که دیگه این پشمالوها نتونن روزانه نفت به این و آن بفروشند و با پولش اسلحه بخرند. ولی خب راحت تر نمیبود که یل جان به متحدینش دستور میداد که بابا لامذهبها از این وحشی های نفت نخرید؟ نمیدونم والله.
 خوب نمیشه دیگه، اعتماد که نباشه همه چیز شیر تو شیر میشه، مخارجِ همه میره بالا، کارها یا اصلا انجام نمیگیرن و یا اگر انجام بگیرند، نیمهٔ کامل و ناقص و با تاخیر هستند.
 خدا آدم را گرفتارِ دوست و شریکِ نافهم نکنه.

همین را فقط میخواستم بگم.

۱۳۹۳/۶/۲۷

میان ماه من تا ماه گردون

بالاخره یک خبرِ انشعاب هم از اینور آمد تا ما هم کمی‌ موذیانه لبخند بزنیم.
مادر بزرگِ خدا بیامرزم ( خدا رفتگان همه را رحمت کنه ) همیشه میگفت که آدم نباید موذی و پدر سوخته باشه ولی‌ هر وقت که پدر بزرگِ خدا بیامرزم (خدا رفتگانِ همه را رحمت کنه) یک کاری میکرد که خودش زورش می‌آمد، مادر بزرگِ خدا بیامرزم (خدا رفتگانِ همه را رحمت کنه) از خنده به خودش می‌پیچید و همین خندیدن‌های او سبب میشد که پدر بزرگِ خدا بیامرزم (خدا رفتگانِ همه را رحمت کنه) بیشتر زورش بگیره.
منظورت چی‌ هست که چرا همش میگم خدا رفتگانِ همه رحمت کنه؟ خوب آدم باید بگه دیگه.
اینجوری بهمون یاد دادند مگر یادت رفته؟ هر وقت که در موردِ یک خدا بیامرزی حرف میزنی‌ باید بگی‌ که خدا بیامرزدش و اگر هم کسی‌ اینرا به تو گفت، خوب تو هم باید جواب بدی، خدا رفتگان همه را رحمت کنه که به گوینده احترام گذاشته باشی‌.
چونکه من از مادر بزرگ خدا بیامرزم ( خدا رفتگانِ همه را رحمت کنه ) نوشتم، فرض را بر این گذاشتم که شما تو دلتون گفتید که خدا رحمتش کنه، به خاطرِ همینهم من باید به شما احترام میگذاشتم.

آقا هر چیز قانون و ضابطه داره، همینجوری نمیشه سر را پایین انداخت و از کنارش رد شد.
چرا؟ چرا نداره، خوب بهمون یاد دادن دیگه. بهمون گفتن که باید احترام گذاشت. نه‌ اینکه ما هم بلد نیستیم بی‌تربیت بشیم ها، نه‌ به خدا، خوبم بلدیم ولی‌ خوب نمیتونیم که تربیتمون را هم همینجوری بندازیم دور.
فقط برایِ اینکه تویِ سده بیست و یکم زندگی‌ می‌کنیم و همه دنیا اینطوری شده، ما هم نشون بدیم که مترقی هستیم به خاطره همین هم همه این چیز‌ها رو بندازیم دور؟
باز هم سرِ نخ از دستم رفت بیرون. باز هم داشتم از مسئله دور میشدم.
میخواستم راستش از میلِ جدا شدنِ اسکاتلندیها از بریتانیایِ کبیر بنویسم که هنوز شروع نکرده، کارم به بیراهه کشید. ولی خب حالا مینویسم.
از اول.
بله جداییِ سیمین از نادر، نه‌ بابا، بازهم اشتباه کردم. جداییِ اسکاتلند از بریتانیا. این درست شد.
امشب در اسکاتلند همه پرسی گذاشتند که آیا اسکاتلندیها میخواهند از انگلیسیها جدا بشوند یا نه؟ البته این بیچاره‌ها خیلی‌ وقت بود که میخواستن جداً بشن ولی‌ هر بار یا یکنفر بهشون خیانت میکرد یا مسائلِ مالی‌ وادارشون میکرد که جداً نشن، آقا ما با همین چشمایِ خودمون دیدیم.
یک قهرمانِ ملی‌ هم داشتند به نامِ مل گیبسون که خیلی‌ با انگلیسیها جنگید برایِ اینکه  میخواستند به ناموسش تجاوز بکنند و زنش را هم سر بریدند ولی‌ عاقبتش در نبردِ بریو هارت گرفتنش و مثلِ منصورِ حلاج کشتنش، دلم کباب شد وقتی‌ دیدم، آخه اینجا همه سینما‌ها نشونش میدادن. من خودم سه‌ بار دیدمش. دل و جگر و قلوه، هرچی‌ داشتم، کباب شد.
خلاصه این برنامه جدایی خواهی اسکاتلندیها خیلی‌ وقته که وجود داشته.
از یکی‌ دو دهه هم هست که در دریایِ شمال نفت پیدا شده و بقول مادر بزرگ خدابیامرزم شکمشان پوست نو در آورده.
این اسکاتلندیها سده‌ها همراه با انگلیسیها تا یک جایِ دنیا نفت و گاز پیدا میشد، در شلوارِ مردمِ آن ناحیه کک مینداختند که  بله بیایید و جداً بشید تا خوشبخت شوید. ما هم کمکتان میکنیم که روی پای خودتون بایستید. یعنی البته این بیشتر نیرنگ انگلیسیها بود ولی اسکاتلندیها هم از اینکه در این زمینه دوش به دوش انگلیسیها فعالیت بکنند بدشان نمیامد. بقیه ملتهای دنیا را برادروارانه میچاپیدند و بین خودشون تقسیم میکردند.
حالا ولی شرایط دنیا کمی بهم خورده. دیگه بسادگی گذشته ها هم نمیتوانند یک لقمه نان حلال با هم در بیارند و با هم بخورند. اینطور مواقع خیلی کسان هستند که تا خودشان را در موقعیت مالی بهتری مجسم کنند یادشان میفته که جدا هم میشه زندگی کرد.
اینجا کمی هم منظورم برخی از نواحی در برخی از کشورها در برخی از مناطق دنیا مانند خاورمیانه هم هست. مثلا من خبر دارم که پشتونها دوست دارند که کشور مستقلی درست کنند و بقول معروف رها و آزاد شوند. فرامرزیهایی هم هستند که مرتب تشویقشان میکنند. بلوچها هم همینطور، کردها همچنین.
حالا اگر این همه پرسی امشب اسکاتلند به جدا شدن اسکاتلند بینجامد که دیگه واویلا. بیا و ببین. دیگه هر کسی در منطقه ما هم دنبال همه پرسی میدوه.
فقط دو چیز را نباید در این میان فراموش کرد گرچه ما که هول بشیم دیگه حالیمان نیست و با سر یک شیرجه توی دیگ حلیم میریم. با وجود این منکه از رو نمیرم. دو چیز را عنوانش میکنم.
یکی اینکه نه انگلیس و نه اسکاتلند پس از جدایی حاضر به عدم همکاری با همدیگر هستند و بقول معروف مرزهایشان را بلافاصله بر روی هم نمیبندند.
دوم اینکه این جدایی بظاهر جدایی است. در جائیکه هر دو کشور عضو اتحادیه اروپا باقی میمانند یعنی داشتن  بیشتر قوانین مشترک همراه  با نظر و رای دیگری و همکاریهای اقتصادی، دانشگاهی، علمی، صنعتی و حتی نظامی نزدیکتر این جدایی بیشتر حالت سمبلیک داره تا جدا شدن کامل. نه مانند مثلا جدایی هند و پاکستان و یا ارمنستان و آذربایجان شوروی از همدیگه که تازه پس از جدایی به روی هم اسلحه بکشند.
مرغی که انجیر میخوره، نوکش کجه. 
در کشورهای ما چنین حالت و شرایطی اصلا وجود نداره و مقایسه کردن این جدایی احتمالی با آن جدایی احتمالی، مقایسه کردن پرتقال است با نان شیرمال.

۱۳۹۳/۶/۲۰

اینش را دیگه فکر نمیکردم

وای وای وای. این یکیش را دیگه ندیده بودم که حالا دیدم شکر خدا. اگر براتون بگم شما هم مانند من حسابی اول گیج میشید، بعدش ضربه روحی بهتون میخوره و بعدش هم منگ میشید. بعضی ها ممکن است که حتی مراحل دیگری را طی کنند و  مشنگ هم بشن.
چند وقته که دارو دسته سلفی ها در شهرهایی از آلمان مانند دورتموند و ووپرتال شب که میشه با محاسن شانه شده و کلاه نمدی بر سر شبیه همانکه یهودیها هم دارند، راه میفتند توی خیابانها و به مردم امر به معروف و نهی از منکر میکنند. آنهم نه در محله های خارجی ها که بیشتر ساکنانش ترکها و شمال آفریقائیها و یا آلمانیهای بیکار هستند، نه. بلکه در محله های آلمانی نشین و در جلوی دیسکوتک ها و خیابانهای پر رفت و آمد عمومی.
خلاصه این برادران مهربان سلفی میان و با تبسمی بر چهره شروع میکنند به امر به معروف و نهی از منکر و با ملایمت  یادآور میشن که خدا از این قرتی بازیهای شهروندان آلمانی اصلا خوشش نمیاد. ولی همه اینها را با تبسمی بر چهره انجام میدن.
حالا شما مجسم کنید. طرف آلمانی که اصلا توی این باغها نیست تا دیشب داشته توی تلویزیون هنرنمائیهای برادران داعشی را میدیده که با حرکات موذون و ورزشی خالصانه کفار را در پیشگاه پروردگار خویش ذبح میکردند و حالا که شب آمده بیرون که به سبک خودش حال و حولی بکنه یکدفعه یکی از این صوراسرافیل های ریش قرمز یا ریش زرد جلویش سبز میشه و میگه مبادا شیطان رجیم گولت بزنه؟
میتونم حدس بزنم که هانس و پتر آلمانی وحشت زده حسابی میشن که ای داد و بیداد نفوذ دولت اسلامی تا اینجا هم آمد. بخصوص اینکه این برادران خوش محاسن و خوش نظر خودشان از آلمانی هایی هستند که به جرگه سلفی های گرامی پیوستند. 
شنیده بودم که کشور السعودی به کسانیکه عضو مساجدشان بشوند ماهیانه ای میده و فکر نمیکردم که برای این مبلغ عده ای از شهروندان آلمانی هم مایل به خدمت شوند. برخی میگویند که مقصر بیشتر دولت آلمان است. بالاخره باید یکنفر را مقصر شناخت دیگه. این دولت آلمان از زمانیکه کمکهای اجتماعی به شهروندان کم درآمد و بیکار و بعضا نیز بیعار را کم کرده، مردم دیگه خود را به هر آب و آتشی میزنند.
حقوق برادران حاضر در صحنه های حق علیه باطل دولت اسلامی در حال حاضر برابر با سیصد یورو در ماه میباشد.
از طرف دیگه یکی از برنامه های تلویزیون آلمان نشان داد که این برادران سلفی  پس از مدتی علاقه مندان را راهنمایی میکردند که به ترکیه در شهر انتاکیه بروند و از آنجا اسباب فرستادنشان را نیز بطرف مرز سوریه فراهم میکردند تا بتوانند به برادران دولت اسلامی در سوریه و عراق بپیوندند و در آنجا به وظایف جهانشمولی خویش عمل نمایند.
در میان این گسیل گشتگان انسانهای تحصیلکرده و دانشگاه رفته هم زیاد هستند. خواهر نمیفرستادند چونکه کفار به اندازه کافی خواهر  و همسر و مادر دارند تا رفع نیاز بشه.
جالب اینکه به ادعای برنامه کانال هسن 3  آلمان، دولتهای کشورهای اروپایی از ماجرا خبر دارند و کسی نیز معترض آنها نمیشه. در ترکیه هم یک سکوت کامل در برابر این پرسش خبرنگاران وجود داره. ولله ما بخاطر مسائل غم انگیز یک دقیقه سکوت شنیده بودیم ولی یکعمر سکوت فکر کنم کمی اغراق آمیز باشه.
شاید هم باشند کشورهایی که فکر کنند حالا که توانش را نداریم کشورهای خاورمیانه و یا بخشهایی از آن را بطور کامل کنترل کنیم حداقل برای بقیه  زهرمارش که میتونیم بکنیم.
یادمان هم نره که وجود این برادران و ترسیدن مردم، خودش باعث میشه که هر سیاستی را دولتی در منطقه خاورمیانه به ظاهر بر ضد اینها برمیداره در اذهان عمومی طرفدار پیدا میکنه.
فقط میخواستم این جریان را براتون گفته باشم، همین. هرگونه تعبیر و تفسیر هم خودتون بکنید. بمن چه. من خودم هنوز که هنوزه معتقدم مسئله در مرحله اول بیشتر محدود کردن امکانات اروپا هست و شیوه های مقاومت مستقیم و غیر مستقیم اینهاست.  بقیه تنها کما بیش وسیله هستند.


۱۳۹۳/۶/۱۸

من و قول نوشتن دادن من بخش سوم

این انسان هم واقعا موجودِ عجیبیست. براتون میگم چرا.
مثلاً همین خودِ من. آقا مدتها می‌گذره و من حوصله نوشتنِ چیزی ندارم ( حالا انگار چه چیزی هم مینویسم که فرقی‌ داشته باشه که بنویسم یا ننویسم و این نوشتن یا ننوشتن فرقی‌ به حالِ دنیا داشته باشه). صبح میشه، شب میشه به خودم التماس می‌کنم که جانِ من دو خط بنویس، نخیر، نمیشه.
دو خط چیه که دو کلمه هم نمی‌تونم سرِ هم کنم و بنویسم. دنیا هم به کارِ خودش ادامه میده تا من متقاعد بشم، دیدی؟ بنویسی یا ننویسی آب از آب تکان نمیخوره.
بعدش زمانی‌ میاد مثلِ حالا، دیگه جلوش را نمی‌تونم بگیرم. نه‌ اینکه فکر کنید چیزِ مهمی‌ برایِ نوشتن دارم ها، نه‌ به خدا. ندارم ولی‌ با وجودِ این دلم میخواد بنویسم. کودکِ درون که چه عرض کنم کودکستانِ درونم یک بیلاخ به دنیا نشون میده و شروع میکنه کاغذ خط خطی‌ کردن.
کودکستان درون از این نظر گفتم که در وجودِ درونیِ بنده بیشتر از یک کودک و دو کودک نهفته هستند. فکر کنم یک ده بیست تایی‌ کودکانِ درون داشته باشم. هنوز وقت نکردم بشمرمشون. راستش را بخواهید میترسم. میترسم که زیاد باشند و شبِ عید از من عیدی بخواههند و من نداشته باشم اونهم توی این اوضاع خراب اقتصادی.
آنچه شیران را کند روباه مزاج ........ احتیاج است، احتیاج است، احتیاج
من دیگه با شما حرف نمیزنم. شما حواسِ آدم را خیلی‌ پرت می‌کنید. باز از اصلِ مطلب به دور افتادم، یادم رفت اصلا چی‌ میخواستم بنویسم.
خوب بابا طاقت بیارید یک دقیقه بگذارید آدم حرف بزنه دیگه. هی‌ از کودکِ درونِ آدم می‌پرسید. اصلا مگر شما خودتون کودکِ درون ندارید که دمِ کودکستانِ درونِ من گرد آمدید؟ والله به خدا.
همین مانده که کودکِ درون هم بهتون قرض بدم.

به هر جهت برای، میرم دوباره سرِ اصلِ مطلبم، ولی‌ گیجم نکنید ها.
قدیم قدما هر کسی‌ نمیتونست بنویسه، یا باید نویسنده می‌بودی و یک چیزی مینوشتی که تازه باید موردِ قبولِ خواننده قرار میگرفت تا کتاب یا نوشته ات را بخره، یا اینکه باید در روزنامه یا مجله مینوشتی.
در حالتِ اول باید واقعا به کارت وارد می‌بودی، چونکه کمتر پیش می‌آمد که کسی‌ باشه که کارهات را برات تصحیح کنه، در نتیجه اگر میخواستی کتابی، سروده ای یا چیزِ دیگری به فروش برسونی باید خودت درستش میکردی. تازه پس از همه اینکارها اساتید و علما میآمدند و نگه کردن عاقل اندر سفیه بهت میکردند. دو تا سه تا از کتابهای پدر و مادر دار باید مینوشتی تا یواش یواش به جمع بزرگان راهت بدهند.
در حالتِ دوم، آقا گیرِ یک سردبیرِ سختگیر میفتادی که موی را از ماست برات بیرون می‌کشید. چنان مقاله‌ها و نوشته‌هایت را میخواند که انگار داره از سعدی و مولوی امتحان میگیره.
به خاطرِ همین هم کسی‌ مثلِ الانِ من به سرش نمی‌زد که از رویِ بیکاری و بی‌ حوصلگی قلمفرسایی کنه.
به خاطرِ همین هم هست که الان در وسایلِ ارتباطی‌ مثلِ فیس بوق و شرکا هر کس هرچیز و هر طور که دلش میخواد مینویسه و همین غلط نویسی را به بقیه هم منتقل میکنه. حالا فرقی‌ هم نمیکنه که غلط نویسی املایی باشه، انشایی و یا حتی مفهومی.
خلاصه منظورم این بود که نوشتن و منتشر کردن مقالات و نظریه ها و مانند اینها به همین سادگی امروز نبود و نمیشد که از سد قواعد نویسندگی بهمین سادگی گذر کرد.
بخاطر همینهم کسانیکه نویسنده راستین بودند و چیزی برای گفتن داشتنند در جوامع خب ارج و منزلتی داشتند. حالا با وجود وسایل اینترنت جمعی که فعلا در بعضی جایها سر سرعتش جر و بحث هست، هر کسی یل میدان تحریر شده.
میدان تحریر؟ همون میدان تحریر توی قاهره  و انقلاباتش؟
ای بابا. ما اینجا هیچ حرفی نمیتونیم بزنیم چونکه پیشتر واژه ها را نام محلی کردند و اگر ما واژه بگیم نظر همه و گفتگوی ما به اون طرف کشیده میشه. تقصیر من چیه که از راههای گوناگون به افکار عمومی مسیر مشخص دادند؟
میخواستم فقط بگم که بابا جان، امروزه  این وسایل الکترونیکی مجال گفتگو را برای ما فراهم کرده و ما هم داریم راحت تر با هم گپ میزنیم، حتی اگر همدیگه را هم نشناسیم. ولی این جریان نباید این ذهنیت را بوجود بیاره که چون گفتگوها و پاسخها و پرسشهای تقریری ما تحریری شده، دیگه همه ما نویسنده بمعنایی که پیشترها وجود داشت، هستیم. نه، ما داریم همان گفتگوها را بصورت نوشتاری انجامش میدیم. هراندازه که پیشترها به گفتگوهای خیابانی و رهگذری وزنه و اهمیت میدادید، به اینهم بدید. بقول مادربزرگ خدابیامرزم (خدا رفتگان همه را بیامرزه) زیادی  هم  با طناب مردم ته چاه نباید رفت. یک سبک و سنگین هم باید آدم بتونه که خودش بکنه.
چه میدانم؟ حالا هر تعبیری میخواهید خودتون از سطر بالا بکنید. من مسئول برداشت شما از نوشته های خودم که نیستم که.
همین یکی را هم کم داشتم که پاسخگوی برداشت شما هم بشم. ما فعلا یک سیگار که توی بالکن میخواهیم بکشیم، نمیتونیم پاسخگویش باشیم دیگه چه رسیده به برداشت شما.
ببینید، اینجوری نمیشه ها. تا من میخوام یک چیزی بگم یکعده میریزند وسط و مسیر گفته هایم را با تعابیر خودشون عوض میکنندها.
خب بابا، منکه همیشه گفتم نمیخوای بخونی، خب نخون. منکه این نوشته رو تو کامپیوتر تو نیاوردم که.
خودت آمدی داری میخوانی. حالا چرا مسیر نوشته منو میخواهی عوض کنی؟ عجب بدبختی گیر افتادیم ها.
داشتم میگفتم. چی میگفتم؟ صبر کن برم بالا را بخونم تا ببینم چی میگفتم.
بله نوشتن و چطور نوشتن را میگفتم. امروزه هر کسی بدون در نظر گرفتن محتوای کلام و رعایت ابتدایی ناچیزترین قواعد انشایی و حتی املایی اسب تیز و دوان در میدان چوگان بیان رانده و زوبین بدست  دن کیشوت وار بسی آسیاب نظر و رای  را  تسخیر نماید.
چی گفتم؟ به به. خوشم آمد. لطفا از این هم یک منشور درست کنید و توی بابل زیر دیوار میواری خاکش کنید، شاید دوهزار و پانصد سال دیگه یک بنده خدایی پیدایش کند و سر از موزه بریتانیا دربیاره.
خدابیامرز اینشتین هم از همین ماجرا میترسید. گفته بود : از روزی میترسم که شتاب تکنولوژی از سرعت تعاملات میان ما انسانها سبقت بگیرد آنروز دنیا نسلی از ابلهان خواهد داشت.
پتر شول لاتور نویسنده و خبرنگار مجرب آلمانی که ماه پیش از دنیا رفت یکبار نوشته بود که ما در عصر تحمیق توده ها زندگی میکنیم. بخصوص تحمیق توده ها توسط وسایل ارتباطات جمعی. خلاصه شرایطی فراهم شده که بزرگان به آن شیر تو شیر میگویند و مادر بزرگ خدا بیامرزم نام حیوان زحمتکش دیگری را رویش میگذاشت.
چونکه تراکم اطلاعات هم زیاد شده،  دیگه  پیدا کردن و جدا کردن سره  از ناسره  بهمین  سادگی ها  هم نیست. بخصوص اینکه  هستند کسانیکه نه تنها از این حالت بدشان نمیاد بلکه  به سبب سودهای  گوناگونی  که از آن  میبرند آنرا تشویق هم میکنند.
چند سال پیش مدیر یکی از  جراید جنسی  یا بقول شما پورن که سایتش را بخاطر بی تربیتی بودن زیادی  بسته و ممنوع کرده بودند، در آلمان کوشید که با اتکای به اصل آزادی مطبوعات و عقاید و بیان دوباره سایتش را راه اندازی کند.
کجا؟ آلمان، جایی که اینطور مجله ها توش فراوانه. حالا ببینید طرف چی نوشته و نشان داده بوده که بسته بودنش. تا بستنش طرف یادش به آزادی مطبوعات افتاد ولی تا پیشتر از اون به هیچ اصل اخلاقی دیگری در همان جامعه معتقد نبود. نمیدونم که موفق شد یا نشد ولی این داستان و دفاع از آزادی مطبوعات و اینکه این آزادی در کجا میتونه محدود بشه و نظرات موافق و مخالف خوانندگان و علاقه مندان و جان برکفان در این مسیر ( ! ! ! ! ؟ ؟ ؟ ) یک مدتی مبدل به یکی از تیترهای اصلی مطبوعات آلمان و هلند شده بود.
حالا بغیر از این حالت افراطی که ربطی به نوشته های بیشتر نویسندگان دنیای مجازی نداره و بدون برابر قرار دادن آنها با همدیگه،  شما جرات بکنید و به یکی از همین نویسندگان دنیای مجاز اعتراضی هم بفرمائید.
اووووووووه دیگه واویلا.  دیگه به اسب شاه گفتید یابو. دیگه آزادیهای مطبوعاتی و بیانی و جهانی و روانی  را کردید توی قوطی و درش را مهر و موم کردید. دیگه هزار چیز دیگه.
اینجاست که آدم به ارزش واقعی انسانهایی مانند سیمین بهبهانی و ابتهاج و مشیری که از گذشته های دور هم نیستند و همه ما آنها را تجربه کردیم، پی میبرد که بدور از هیاهوهای وسایل ارتباطات جمعی ولی با بکار بردن آگاهانه آنها کارهای خود را انجام دادند و شکل گرفتند و نقش های خود را هم گذاشتند.
شاید اگر اینها هم در زمانی شکل گیریهای شخصیتشان در مسیر این تحولات تکنیکی میافتادند، چیزی سوای آن میشدند که حالا هستند یا بودند. نمیدونم. فقط میدونم که یک دبیر در دبیرستان داشتیم که با دیدن موارد مشابه، همیشه اینرا برایمان میخواند :
زمانیکه رستم هنر مینمود ...... حلبهای روغن نباتی نبود
و یا
روغن نباتی قو برای بچه های ریقو.
طرف آخه خیلی به روغن حیوانی علاقه داشت و معتقد بود اگر میگذاشتند همه همان روغن حیوانی را بخورند اینهمه ضعیف الجسم و ضعیف النفس در جامعه نمیداشتیم.

ما که خبر نداریم که. مادر بزرگ خدابیامرزمان هم نیست که بهمون بگه موضوع از چه قراره اینه که این پرسش و پاسخ را به شما ارجاع میکنیم. خودتان میدانید. 

۱۳۹۳/۶/۹

من و قول نوشتن دادن من قسمت دوم

گفته بودم که در اینمورد دوباره مینویسم. حالا میخواهم به اندازه چند سطر پای گفته خودم بایستم.
توی بخش پیش گفتیم که این اروپائیها دیگه جنگ نمیخواستند در خانه شان داشته باشند ولی خب بازرگانی جنگی هم چیزی نبود که بتوانند و بخواهند از آن چشم پوشی کنند. آخه لامذهب خیلی پول توشه. شوخی بردار هم نیست.
بقول قدیمیها ننه بابا هم نداره که توی رودرواسی گیرت بندازه. تا آنجاییکه میتونی بزن و ببر. بخصوص اینکه یک کشوری مثل آمریکا پیدا بشه و بگه آسوده بخواب زیرا که ما بیداریم ولی توی خوابت سر کیسه را هم شل تا ما بتونیم به کارمون برسیم.
دیگه چی میخواهی از این بهتر؟ هتله والله. ماهانه یا سالانه یک مبلغی میدی و جلوی پیشروی کمونیسم را میگیری، به گسترش دموکراسی کمک میکنی و هزار چیز دیگه. به هیچ کاری هم هیچ کاری نداری. درست مثل حاجی های خودمون که هزار دغل بازی و کثافت کاری میکنن و آخر سر با هفت بار دور کعبه دویدن همه چیز درست میشه. انگار که تازه از مادر دوباره دنیا آمده باشن.
البته بگذریم از اینکه حد اقل من موردی سراغ ندارم که کسی با سه من پشم و ریش از مادر دنیا بیاد تا دوباره همون شیطنت های قبلی خودش را ادامه بده و کسی هم نتونه باهاش حرفی بزنه. چرا؟ چون آقا دیگه آقای معمولی که نیست. حاج آقاست. یا همینطور خانمها. یکدفعه نگید رعایت برابری حقوق زن و مرد را نکردم. البته میدونم اینجا از آن جایهای نادر است که خانمها داوطلبانه چندان رغبتی به مساوی بودن نشان نمیدن.
خب ندن. ما که رسوای جهانیم غم عالم پشم است. حرفمون را میزنیم. خودمون هم خبر داریم که نیمساعت پس از انتشار این مقاله بوسیله عیال از اتاق به بالکن تبعید خواهیم شد و سیگارمون را روی بالکن میکشیم. ولی بشیم. حرفمون رو با وجود این میزنیم.
ما که حرفی به کسی مستقیما نزدیم که. گفتیم زنان  و مردان دارای حقوق برابر هستند. حالا بیا و ما را بکش.
البته اقرار میکنم که در مورد مثبتی اینرا نگفتم ولی خب این که دلیل نمیشه چشممون را بر روی حقایق ببندیم. آقا، خانم. دوباره میگم حاج آقا و حاج خانم با هم برابر هستند.
نمیگذارم مرا به بحث های بیخودی بکشانید. حرفم را ادامه میدم.
موضوع سر دلاوری آمریکا و دست و دلبازی اروپا و مالیخولیا گرفتن کشورهای کمونیستی به سرکردگی شوروی بود که فکر میکردن میتوانند دنیا را بهشت برین بکنند در حالیکه هشت خودشان در گرو نه بود. پس از جنگ هم سازمان ملل متحدی بوجود آوردند که به قضاوت مینشست و رای قانونی صادر میکرد. البته پنج کشور اجازه داشتند که این آرا را رد کنند. سازمان ملل هم اعلامیه پشت اعلامیه صادر میکرد. حالا کمی دیرتر و یا کمی زودترش چندان مسئله مهمی نیست. صادر میکرد. برای نمونه یکسال پس از اینکه آمریکا با لشکریانش پیروزمندانه وارد عراق شد، سازمان ملل اعلامیه داد که آمریکا اجازه ورود به عراق را دارد.
آقا اینها هم حسابی گیج شده بودند. آخه داشتند اسباب و اثاثیه شان را میبستند که بیرون بیان، که تازه سازمان ملل بهشون میگه، برید تو.  شبیه همین جریان را در اهدای جایزه صلح نوبل به آقای اوباما داشتیم. طرف خودش از همه بیشتر گیج شده بود. بگذریم. برگردیم به یکخورده عقب تر.
آقا تمام این برنامه ها داشت طبق روال جلو میرفت. فقط شوروی دیگه یواش یواش هم داشت زیادی قوی میشد و هم خیلی ضربه پذیر گشته بود. آخه اینهمه جنگ افزار سازی خرج داشت و این ها انقدری در آمد و پول نداشتند. پس میشد با به دام کشیدنشون راحت ترتیبشان را داد. ولی در ضمن میبایست حفظ ظاهر را هم کرد. انداختنش به دام مردابی بنام افغانستان.
ورود روسها به افغانستان یک دوران جدیدی را در این روابط قدیمی که پس از جنگ جهانی دوم برقرار گشته بود، بوجود آورد. این درست همون چیزی بود که رندان سلامت میکنند خود را غلامت میکنند، منتظرش بودند.
این سروده مولوی این جا این میان چه کار میکرد؟ مواظب نباشی هر چیزی اینجا اتفاق میفته. فکر کنم کار انگلیسها باشه.
ورود ارتش سرخ به افغانستان همان ضربه اقتصادی لازم را به پیکر اقتصاد شوروی زد و از پای انداختش. بقیه جریانها را هم دیگه خودتون بهتر از من میدونید. اگر هم نمیدونید که ای وای بر من و دل امیدوار من.
یک مدت همه دیگه از خوشحالی داشتند میترکیدند ولی ببخشیدا. مجبورم که دوباره اینرا بگم. ندانستند که این دریا چه موج خون فشان دارد.
یکعده را مسلح کردند که به اصطلاح در برابر دشمن جرار و مشترکی بنام اتحاد جماهیر شوروی بجنگند. جنگ تمام شد و حالا دیگه اسلحه را چطور میتوانند از دستشان بگیرند؟
البته پرسش منطقی تر و درست تر اینستکه اصلا میخواهند اسلحه را از دستشان بگیرند یا اینکه برنامه های دیگری در کار است؟ میدونی. عملکردن تنوع در سیاست اینها مانند عملکردن تنوع در جنبه های عقلی ماست. چندهزار بعدی است. البته در مورد سیاست آنها کاملا مطمئنم. ( خودمونیم این تکه را شبیه اینشتین آمدم، خودم خیلی خوشم آمد، پیشنهاد میکنم ده دوازده مرتبه بخوانیدش ).
نتیجه این شد که روسها افتادند. دشمنی دیگر وجود نداشت. پس اینهمه کارخانجات و بانکها و سرمایه گذاریها حالا دیگه باید چه کار بکنند؟ تعطیل کنند؟ از اون گذشته، دشمن دیگه نبود ولی بجایش رقیب که بود.
رقیب چی؟ رقیب هیچی. پس اروپا چیست اگر رقیب نیست؟ حالا دیگه باید گذاشت که اتحادیه اروپا که بتازگی با هم متحد شدند، بنشینند و به راحتی بازارهای جهانی را یکی پس از دیگری تسخیر کنند؟ جالبیش اینه که از نظر جغرافیایی به بازار خیلی نزدیکتر هستند تا آمریکائیها.
اتفاقا همین هم خودش یک پاشنه آشیل بود برای اروپا. البته من نمیدانم پاشنه آشیل چی هست ولی این خانم همسایه ما یک کفشهای قشنگ با پاشنه های بلند داره که آدم سرش گیج میره وقتیکه میبیندشان. شاید پاشنه آشیل هم یک چیزی شبیه همین باشه که مردم سرشان گیج بره.
بهر حال نزدیکی اروپا با بازار فروش که عمدتا کشورهای خاورمیانه و شمال آفریقا هستند مبدل شد به پاشنه خانم همسایه نه ببخشید ببخشید عوضی گفتم منظورم پاشنه آشیل بود. چقدر شماها حواس آدم را پرت میکنید.
بچه که بودم و نام پاشنه آشیل را میشنیدم فکر میکردم مخفف آش و پاتیل است که شده آشیل بخاطر همینهم خیلی خوشم میآمد. منظورم پاشنه کفش خانم همسایه نیست ها. برای آدم زود حرف درنیارید. والله، ملت بیکار چیزی که نفهمند شروع میکنند حرف درآوردن.
بگذریم. آقا یکدفعه نسیم بهاری وزید و همه مست شدند. بهش هم گفتند بهار عربی. تمام کشورهای عربی بنوعی درگیر این مستی شدند. در این بهار چنانچه خاصیت بهار است گیاهان روئیدند. در بهار عربی هم تا دلتان بخواد از زمین گلهای بد بوی ریش و پشم دار از زمین زد بیرون. همه هم با یکدیگر دشمن.
دشمنی که ریشه های تاریخی، قومی، نژادی، مذهبی، عقیدتی و سیاسی داشتند و بسادگی میتوانستند ابزار دست رندان سلامت میکنند مستی ز جامت میکنند، بشوند. دنبال هر کدام از این دسته ها هم همیشه یکعده روان بودند و هستند و خواهند بود. از نظر مالی هم اکثرشان تابع خلیفه المسلم و والمسلین، العربستان السعود هستند. کافیه که شما فقط بتونید از هر گروهی یکنفر را پیدا کنید و مقید به خودتون نمایید و دستش را از نظر مالی کمی باز کنید. آقا دیگه ملت پشت سرش میدوندها.
مثل گروه داعش. اولش آمد در هر خانه ای کیسه ای برنج و سطلی روغن داد و ملت را دنبال خودش کشاند. توی ایران گروه ساندیس خورها همین خاصیت را دارند. البته انصافا با داعش نباید مقایسه شون کرد ولی از نظر وابسته و پیرو کردنشان شباهتهایی هست. عین همین رو شما در نوار غزه میبینید که با عمدتا با پول قطر پشتیبانی میشن و بیشتر از پنجاه روز توی هزار تا سوراخ قایم میشن تا سربازان قوم برگزیده یهوه  ترتیبشان را ندن و با وجود این دو هزار کشته بجا میگذارن و بعدش که همه چیز نسبتا آرام شد دست بالا هم میگیرند و حرف از پیروزی میزنند.
انبوه را سرگردان کردن، مهار کردن و وسیله قرار دادن هم همیشه راحت تر بوده  تا آنها را کنترل کردن. اینرا آقای برژینسکی هم میدانست و پیش از او هم خیلیهای دیگر.
آقای برژینسکی یکبار بیان کرد که یک میلیون انسان را کشتن راحت تر است تا آنها را کنترل کردن. بهمین سادگی.  حالا تمام این برنامه ها کجا پیاده میشه؟ خب معلومه دیگه در خاورمیانه و شمال آفریقا و شرق اروپا. همه این مناطق در نزدیکی اروپا قرار دارند، مهاجرینی در اروپا دارند، کنترل کردن آنها بهمین سادگیها هم نیست. اینجوری هم نیست که باید اقیانوسی را طی کنی تا به آنجا برسی. بخاطر همین نزدیکی هم مرتب گله گله آدم از همین مناطق بحران زده بطرف اروپا میان. میان چه کار؟ میان که خود را تغییر بدن؟ عمدتا نخیر. میان تا وضع زندگی و مالی مناسبتری پیدا کنند.
پس اتحادیه اروپا، بعنوان رقیب اقتصادی شدیدا در معرض آسیب دیدن است. نیست؟ از یکطرف مشکلات داخلی خودش را داره. با وجود متحد بودنشان ولی تفاوتها میان کشورها و ملتهای این اتحادیه کاملا واضح و روشن هستند و هنوز عادت به یکی بودن نکردند که خیل مهاجرینی که با هیچکدام از اینها طبیعتا و سنتی هماهنگی ندارند به طرفشان سرازیر هست. نیروی سوختشان از محلهایی میان که خودشان بحران زده هستند. از جنوب به آتش از شمال به یخ، از غرب به اقیانوس و از شرق به منطقه های عقب افتاده اقتصادی و بحرانی مانند رومانی و اوکرائین و لهستان محدود میشن. جالبیش هم اینه که وزیر دفاع کشوری مانند آلمان که خانمی است که تا چندی پیش وزیر کار بود و آنجا چندان موفقیتی نداشت و حالا وزیر دفاع شده، صحبت از قدرت جهانی شدن آلمان میزنه.
بنده خدا مثل اینکه خبر نداره، این قدرت جهانی روز بروز داره تعداد جمعیتش کم میشه و در اینمورد که باهاش حرف بزنی میگه : کی؟ کجا؟ من خودم هفت تا بچه بدنیا آوردم. آقا اوضاعی شده که دیگه هیچکس هیچکس را نمیشناسه، نمیفهمه، درک نمیکنه و به هیچکس هم اعتماد نمیکنه. همه هم راه حل همه چیز را در جیب کتشان دارند و به کسی نشان نمیدن.
آقا جان نخند به این گفته. اگر میدانستی چه حکمتی پشتش خوابیده.
جنگ بظاهر از اروپا دور شد ولی بنظر من اروپا در جنگ است و خودش خبر نداره. جنگی که در بیرون که همان کشورهای خاورمیانه و شمال آفریقا باشه همان خصوصیت سنتی (یعنی توپ و تانک و تیر و تفنگ) را داره و در درون خصوصیت اقتصادی که کاملا وابسته به همان مناطق بحران زده، هست.
خلاصه جانم براتون بگه که میخوام برم توی بالکن با اجازه تون سیگاری دود کنم.

شاید بعدش دوباره چیزی بهش اضافه کنم. ولی گفتم شاید. نکشیدمان بعدا.

Maybe to be continued. maybe ham nah.

۱۳۹۳/۶/۴

من و قول نوشتن دادن من.

اگر درست یادتون باشه دفعه پیش گفتم میخوام یک چیزی بنویسم. خودم هم نمیدونم چی ولی میخوام بنویسم.
( اگر یادتون نیست که اول ماشاءالله به اون حافظه و قربون اون یادتون برم و دوم برید پایین همین مقاله میبیندیش. شاید یادتون بیاد).
حالا یک چیزی گفتیم و توش ماندیم و باید بنویسیم. از طرف دیگه چیز بیخود هم نمیتونیم و نمی خواهیم هم بنویسیم. اگر سیاستمدار میبودم مسئله خیلی آسان میشد. نه لازم بود پای قولم بایستم. نه مردم چنین توقعی از من میداشتند و نه اینکه توی بهانه برای ننوشتن آوردن، کم میآوردم. هزار و یک آسمان و ریسمان میکردم تا تقصیر بیندازم گردن مثلا گالیله که اگر او با قاطعیت حرفش را زده بود من الآن میتوانستم راجع به مسائل مثلا خاورمیانه اظهار فضل کنم.
چون نام گالیله هم یک نام آشنا بود و مردم هم همیشه کشته و مرده این هستند که یک بابای مشهوری یک جایی گند زده باشه، تا اینها هم با وجدان آسوده به گند زدنهای سطح پایین تر خود ادامه بدن، بخاطر همینهم زود تمام بهانه های مرا در مورد قادر نبودن به نوشتن زیرا گالیله در آنزمان پای گردش زمین به دور خورشید، محکم نایستاد، میپذیرفتند و شروع میکردند پشت سر مرحوم گالیله بد و بیراه گفتن.
ولی خب همانطور که گفتم سیاستمدار نیستم بخاطر همین هم چنین امتیازی نصیب من نمیشه.
طبق معمول اینهمه نوشتم و هنوز به اصل مطلب نرسیدم. میخواستم یک چیزی بنویسم.
حالا مثلا اینهایی را که شما دارید مطالعه میفرمایید، نمیشه جزو نوشتجات بنده به حساب آورد؟ اینها تحریری نیستند؟ تقریری هستند؟ بابا ما یک چیزی گفتیم حالا چرا شما یقه مان را چسبیدید؟ اگر یقه چسبی میخواهید بکنید خب بروید یقه دوسه تا مقصر اصلی را بچسبید. دیواری از دیوار ما کوتاهتر پیدا نکردید؟ عجب بدبختی گیر افتادیم ها. ولی خب از قدیم هم میگفتند زبان سرخ سر سبز میدهد بر باد.
پیش از اینکه کله سبزم به باد بره باید یک چیزی بنویسم. این تو بمیری از اون تو بمیری ها نیست.
بنویسم.
آها. یادم افتاد به یک مطلبی که مدتهاست به ذهن من خطور کرده بود ولی من خطر نکرده بودم که ابرازش کنم. حالا هم از روی ناچاری چونکه چیز دیگری برای نوشتن ندارم، از اجبار مینویسمش دیگه.
هر چه پیش آید خوش آید.
به سرم زده بود که آقا نتایج و دستاوردهای جنگ جهانی دوم توی این قاره ای که ما توش نشستیم برای خود این اروپائیها چی بود؟ چه چیزی دگرگون شد؟  البته اگه بشه به آنها دستاورد گفت اصلا.
بنظر من پس از جنگ جهانی دوم که تنها بفاصله سه دهه پس از جنگ جهانی اول صورت گرفته بود، اوضاع این قاره چنان به هم ریخته بود و تمام محاسبه های آنها را به هم زده بود که دیگه هیچ کس نمیخواست به هیچ وجهی به دنبال اینطور چیزها بره.
همه مردم قاره بنوعی از این بازیهای احمقانه خسته شده بودند و نتایج منفی آنرا مکرر و عمیق لمس و تجربه کرده بودند. آقا کی دوست داره که مثلا با هزار بدبختی یک چیزی درست کنه، کشتزاری آباد کنه، مدرسه ای بنا کنه، بیمارستان بسازه و یکدفعه در عرض نیمساعت یک عده بریزند و همه آنها را خراب کنند و یا به یغما ببرند؟ هیچکس. هیچکس بجز کسانیکه سودهای دیگری در آن دارند. مثلا کارخانجات اسلحه سازی. یا کنسرنهایی که پس از جنگ دوباره قراردادهای حسابی برای ساخت چیزی گیرشان میاد. از طرف دیگه هم همین کارخانجات و کنسرنها هستند که تولید کار میکنند و مردم بوسیله آنها امرار معاش میکنند. مردم بیکار هم نمیخوان باشن.
ای وای عجب بدبختی گیر افتادندها. از یکطرف جنگ نمیخواستند این اروپایی ها چونکه بلای جنگ را دیده بودند و بر عکس ما شرقیها تا دم مرگ هم پای دشمنیهاشون نمی ایستند بلکه کوشش میکنند یک راه حل دیگه پیدا کنند و از طرف دیگه حاضر هم نیستند که بیکار یک جایی بنشینند و منتظر باشند تا خدا بهشون کمک کنه. اینهم برعکس ما شرقیها.
ولی هم خدا و هم خرما را میخواستند. تنها راه نجات چی بود؟ جنگ.
چی؟ جنگ؟ همین الآن گفتیم که جنگ نمیخوان که.
نه از این جنگها. پس از کدوم جنگها؟ از اون جنگهایی که خارج از مرزهای اروپا اتفاق بیفتند.  
این یک طرف قضیه بود. طرف دیگه قضیه این بود که کشوری مانند اتحاد جماهیر شوروی واقعا بوجود آمده بود و واقعا قوی شده بود. مملکت پهناوری هم بود که از شیرمرغ و جان آدمیزاد توش پیدا میشد. اقوام مختلف هم توش بودند. کاملا هم اروپایی به اون مفهوم هم نبودند. یعنی میشد ازش یک دشمن درست کرد. خودشون هم از این نقش جدید چندان بدشان نمیآمد. یکجورایی دور کله خودشان هاله مقدس حامی ضعفای جهان را نصب کرده بودند و خوششان هم میآمد. عین مموتی خودمون که سازمان ملل که میرفت البته با خانواده و دوستان، دکتر مموتی در سازمان ملل هاله مقدس میدید در حالیکه دوستان و اعضای خانواده در نیویورک در فروشگاهها چیزهای دیگه میدیدند. فرقشان هم با مموتی این بود که اونا چیزی که در فروشگاه ها میدیدند میتوانستند بخرند ولی دکتر مموتی هاله نور که میدید تازه مسخره اش هم میکردند.
آدم همه چیز بشه ولی مسخره دست عالم و آدم نشه.
آها داشتیم چی میگفتیم؟ اروپا. بله اروپا. اروپا بودیم یکدفعه نفهمیدیم چطور سر از سازمان ملل و احوالات دکتر مموتی درآوردیم؟
بله، جانم براتون بگه. اروپا و آمریکا دیدند این بازار جنگ دکان خوبی هست ها. و حالا که اروپائیها از جنگ خسته شدند خب بشوند. کمک مالی که میتونن بکنند خبر مرگشون.
اینطوری شد که آقا یکدفعه آمریکا افتاد جلو و بخش اعظم بلکه همه کمک و دفاع از جهان را بعهده گرفت. اروپائیها هم بیشتر کمک مالی میکردند تا معاونت و کمک. مطبوعات هم که کار شریف تبلیغات و توجیحات را با کمال میل بعهده گرفته بود.
نمونه جالبش مثلا جنگ ویتنام. این جنگ ویتنام که اولش جنگ هندوچین نام داشت در واقع کار فرانسویها بود. فرانسویها ولی داشتند زیرش میزائیدند بقول مادربزرگ خدابیامرزم که یکدفعه آمریکائیها در دین بین فو بسرشون زد که برن کمک. البته تنشان هم میخارید. پیشتر از اون ناوگان جنگی آمریکا که زیادی توی آب ویتنام رفته بود مورد حمله قایق های جنگی ویتنام قرار گرفت. حالا ما که میگیم قایق جنگی شما فکر نکنید که وای چه چیز مخوفی بوده. نه بابا. بلم بودند. ولی همین سبب شد که آقای لیندن جانسون بلافاصله در تلویزیون بیاد و جمله معروفش را  We have been attacked.  بگه. وای که چی شد. مردم آمریکا دیگه خونشون به جوش رسیده بود. 
به این میگن استفاده آگاهانه از وسایل ارتباطات جمعی بمنظور بسیج و تشویق و جهت دادن به افکار عمومی خودی.
از این جمله آخری خودم خیلی خوشم آمد. دو سه بار خواندمش. شما هم پنج شش بار بخوانیدش. انقدر خوبه که نگو.
ببخشیدا ولی من اینجا یادم به آهنگ پرویز صیاد افتاد. نمیدونم هم چرا. همون آهنگی که میخواند تجاوز، تجاوز به ما شده تجاوز.
ای بابا باز هم که از مرحله پرت افتادیم. تا میخواهیم یک چیزی بگیم شما حواسمون را اینطرف و اونطرف میکشید. خب راحت بگید، نگو بابا. نمیخواهیم بشنویم. دیگه این کلک ها چیه؟
لب کلام این بود که بابا هم جنگ میخواستند و هم نمیخواستند. پس فکر کردند کجا؟ گفتند هرجا ولی اینجا نه. ما هم خودمون حال و حوصله جنگ و منگ نداریم ولی بنگ باشه هستیم.
اینجوری قرعه فال بنام آمریکای عاقل زدند. اینکارها خرج برمیداره؟ خب میدن. مهرشون حلال، جونشون آزاد.
فقط این برنامه یک ایراد کلی داشت. چو عاشق میشدند گفتند که بردند گوهر مقصود ولی بفرما، ندانستند که این دریا چه موج خون فشان دارد.
اونش را هم الآن نمینویسم چونکه شما هی حواس آدم را پرت میکنید و بعدش هم به آدم میخندید. یک روزی و روزگاری که حالم از دست شما سر جاش آمد، شاید بنویسم.

گفتم شایدها. فردا دوباره یقه آدم را نچسبیدا.

۱۳۹۳/۵/۲۶

میگم که

میگم که میخوام بازم یک چیزی بنویسم.
حالا چه چیزش را خودم هم درست نمیدانم ولی میخوام بنویسم.
بشتابید که غفلت موجب پشیمانی است هم حرف مفته. شما ای غافلین عجله نکنید چونکه اهل پشیمون شدن که نیستید که حالا دیگه عجله تون برای چی هست؟
آروم، آروم چه عجله ای هست؟
هر وقت من نوشتم، شما هم سر فرصت اول به کارهای دیگه تون برسید و بعدش هم اگر کار دیگه ای نداشتید و حوصله تون داشت حسابی تا حدی سر میرفت که خدای نکرده بفکر خودکشی مودکشی افتادید، بنشینید و بخونیدش.
قول میدم بعدش چنان اعصابتون سر من بیچاره خرد و خمیر بشه که کارهای مهمی مثل خودکشی و مودکشی و اینطور چیزها یادتون میره، چونکه دلتون میخواد حسابی جواب منو بدید.
پس ببینید، عدو شود سبب خیر اگر خدا خواهد. اینرا به حساب کار نیک پیشاهنگی من بگذارید.
تا بعد.
تا کی؟ نمیدونم. تا بعد.