۱۳۹۲/۷/۱۳

فکر نمیکردم به این زودی ....

فکر نمیکردم که به این زودی لابئیست ها در آمریکا بتونن انقدر فعال بشن. به پست قبلیم یک نگاه بندازید تا بفهمید منظورم چی هست.
لابی های اینها از ملت همیشه در صحنه ما هم قرقی تر هستند. 
همه تون خبر دارید که الآن چند وقته که جمهوریخواهان یقه حسین آقا اوباما را چسبیدن که ما لایحه خدمات اجتماعی را امضاء نمیکنیم و بخاطر همینهم در کل آمریکا خیلی از چیزها بحالت نیمه تعطیل درآمده و مردم در مضیقه قرار گرفتند.
آمریکا هم که ایران نیست زود سر مردم را با یک سفره در یک مسجد و دوتا ساندیس کنار خیابون گرم کنی. درنتیجه فشار بمردم زیاد میشه. فشار بمردم که زیاد بشه سر و صداشون به آسمون بلند میشه و یقه دولت را میچسبن. آمریکا ایران که نیست که دولت معصوم پانزدهم باشه و دست کسی به دامنش هم نرسه.  نا گفته نمونه که از این قماش ما هم در ایران داریم که دنبال ایجاد هیجان هست. 
بالنتیجه آقا اوباما در بد مخمصه ای قرار گرفته. البته این دعوا پیشتر هم میونشون بود ولی گویا داشتن بر سر اون یکجورایی به توافق میرسیدن. 

عاقلان دانند که ولی زیر کاسه اینها همیشه نیم کاسه ای هم هست. بنظر میرسه که عده ای که مخالف نزدیکی آمریکا با ایران هستند حسین را بمرگ گرفتند که به تب راضی بشه. خودتون این لینک رو بخونین.

۱۳۹۲/۷/۱۰

چی شده مگر که همه خوشحالند؟

من صد بار گفتم که بعدش بگم گفته بودم که و شما هم صد و یکبار نشنفتید که به وظیفه تاریخی خودتون عمل کرده باشید.
ممکنه که برایِ  من هم بگید  اینهمه داد و فریاد راه انداختن و شلوغ کردن سرِ  چی‌ هست؟
فقط برایِ  اینکه آقایِ  روحانی و آقایِ اوباما از دور حدودِ  پانزده دقیقه با هم صحبت کردن و مستقیماً به هم فحش ندادن؟
مزاح می‌فرمایید، نه‌؟
چیزی که این دو رژیم سی و چند‌ سال فعالانه و با خلوصِ  نیّت خراب کردن را شما جدی جدی توقع ندارید که بعد از پانزده‌ دقیقه صحبتِ  غیر مستقیم و تعارفی، درست کنند که؟ دارید؟
بگذریم از اینکه دولتهایِ مختلف  آمریکا ۷۰ سالِ  گذشته هر جایی که دستشون رسید بر خلافِ  ادعاهایشان که طرفدارِ  آزادی هستند، موقعیت‌هایِ  مختلف برایِ رسیدن به آزادی مردمِ  ما را نابود کردن که البته در اینمورد فعلا حرفی‌ نمی‌زنیم.
از این گذشته شما که جدی جدی خیال نمیکنید که کشورهایی مثلِ  عربستان، اسرائیل و ترکیه که هر کدام منافع مخصوص خود و همزمان هم  مشترک با اون دوتای  دیگه داره، می‌گذارن که روابط  میا‌نِ  ایران و آمریکا حسنه بشه و لابی هاشون هم در آمریکا به سلامتیش یک نیمه لیوان جین میزنن؟ خیال می‌کنید؟
حتی در خود ایران هم اینجا و اونجا کسانی هستند که با حسنه شدن روابط میان ایندو کشور نانشان آجر میشه. اینا هم از درون چندان آروم نخواهند نشست.

شنیدم یک عده‌ از حالا تویِ  صف ایستادن که با پروازِ  مستقیمِ  تهران –واشنگتن مسافرت کنند، من اگر جایِ  اینها می‌بودم صبر می‌کردم که آمریکا اول  اجازه فروختنِ  چند هواپیمایِ  مسافربریِ  نو و مناسب را به ایران  صادر کنه و ایران هم در موقعیتی باشه که بتونه بخره بعدش پرواز می‌کردم. 
البته اگر خطوطِ  هوایی مانندِ  امارات و ترکیه مخالفتی با این امر نداشته باشند. هر چی که باشه بازارشان از دست که میره هیچ بقیه بازارهایشان هم ممکنه به خطر بیفته.  
این مسئله اجازه فروش هواپیمای مسافربری به ایران ندادن هم خیلی بامزه بود. دولتهای مختلف آمریکا با دولت ایران مخالفت داشتند و معتقد بودند که دولت ایران نماینده مردم این کشور نیست، ولی اجازه نمیدادن هواپیمای مسافربری به ایران فروخته بشه که همون مردمی که اینها بظاهر ازشون دفاع و طرفداری میکردن، با مغز بخورن زمین. 
چقدر شماها خوش باورید که فکر می‌کنید همه اطرافیهامون دست و پای چلفتی تر از ما هستند. پیشنهاد هم میکنم که از حالا بشقابهای پلاستیکی و بنجل چینی  خانه هایتان را برق نیندازید که  میوه جات خارجی بخرید تا برای همسایه بتونید قیافه بگیرید.
هنوز معلوم نیست که ز رحمت در دیگری باز بشه یا نه و نفتی دوباره فروش بره تا چیزی هم سر سفره شما بیاد.
ملت الکی خوش به این میگن.
با وجود همه انتقادهای بالا ولی این مطلب که بالاخره ایندو کشور تلاش کردند که  با هم حرف بزنند را باید نسبتا مثبت دید ولی باز هم میگم. تلاش کردند که با هم حرف بزنند. هنوز نه حرفی زده شده، نه شرایطی مطرح شده و نه هم چیزی تمام شده.

۱۳۹۲/۶/۲۹

فرق

چند روزه که مرتب یادم به یک ماجرا میفته که شاید ظاهراً عادی باشه ولی‌ از احوالاتِ  ملتِ  ما و اینکه توقع به حق داره آیا نه‌ سخن میگه.
سالِ  گذشته رئیسِ  جمهورِ  المان مجبور به استعفا شد چونکه، برایِ خریدِ  یک خونه معمولی‌ از بانک پول قرض گرفته بود و بانک هم ازش بهره خیلی‌ خیلی‌ پایین طلب کرده بود.
وقتی هم میگم خونه معمولی یعنی که خونه واقعا معمولی‌ بود و چیزِ  عجیب و غریبی به حساب نمی‌آمد با وجود این آقای رئیس جمهور آلمان مجبور بود قسطی بخردش.

آقا جراید و رسانه‌ها پدرِ  طرف را چنان دراوردند که استعفا کرد و غیبش زد. جراید و رسانه ها و بقیه احزاب و خلاصه همه وهمه گفتند نخیر آقا این جزو رشوه حساب میشه و رشوه هم اندازه اش مهم نیست بلکه نفس کار مهمه که بده. یارو هم  اول آمد جلو دوربین تلویزیون و کلی عذر خواهی کرد و بعدش هم  رفت که رفت که رفت.

رئیس جمهورِ  اسبقِ  ما موقعیکه میخواد بره به اندازه خس و خاشاکِ  بیابان با خودش از خزانه مملکت ( به عربی‌ میشه بیت المال ) پول میبره تا دانشگاه بسازه. هشت سال سر کار بود چیزی نساخت. حالا میخواد بسازه.
از همان دانشگاه‌هایی‌ که آدم که ازش بیرون میاد وسطِ  سالنِ  سازمانِ ملل هاله نور میبینه. از اون هاله ها که حال همه ایرانیها رو میگیره بجز حال دکتر و شرکا رو. تازه به افتخار این کارش و گردن کلفتیش میبرنش توی مجمع تشخیص مصلحت رژیم هم میشوننش. صدای هیچکس هم در نمیاد.

حالا شما به من بگید، مردمِ  این مملکت چطور می‌تونن همون چیزهایی‌ که در اون مملکت هست توقع داشته باشند؟
تکیه بر جایِ  بزرگان نتوان زد به گزاف
تا که اسبابِ  بزرگی‌ همه آماده کنی‌

۱۳۹۲/۶/۱۰

مرغ جنگ

فغان ز جغد جنگ و مرغوای او
که تا ابد بریده باد نای او
بریده باد نای او و تا ابد
گسسته و شکسته پر و پای او
...........

به کسانیکه دو لقمه نون حلال ( ! ! ) از راه جنگ افروزی در میارن. 
کدوم طرفی هم هستن مهم نیست. سر و ته یک کرباسند.
ولی به اونهایی که جایزه صلح نوبل را هم قبول میکنن و میبرن بیشتر.

درحالیکه دیگران فقط از آخور میخورن، اینها هم از کیسه میخورن و هم از آخور.




۱۳۹۲/۶/۵

بازم میخوان نجات بدن؟

چند روزه که باز هم دارند شیپور و نقاره میزنند.
معمولا موسیقی که میزنن، آدم باید خوشش بیاد ولی‌ از اونجایی که ما این نوع شیپور و نقاره را می‌شناسیم و باهاش تجربه منفی داریم، در نتیجه نه‌ تنها خوشمون نمی‌آد بلکه نگران هم میشیم که واویلا حالا دیگه چه‌جور باید جای خالی‌ بدیم.
منظورم از شیپور و نقاره همین برنامه سوریه و جنگِ  به اصطلاح شیمیایی هست.
همه میدونن که در سوریه از سلاح‌هایِ  شیمیایی استفاده شده و در این هیچ حرفی‌ نیست. تنها چیزی که هست اینه که این بارِ  اول بود که در سوریه چنین اتفاقی افتاد؟ همین چند هفته پیش نبود که شورشیان با سلاحهای شیمیایی به اینور و اونور حمله کرده بودن؟ زود هم سر و ته قضیه هم آورده شد.
از زمان جنگ لیبی بمدت دو سه هفته انبارهای سلاحهای شیمیایی بدست همه کس افتاده بود و کسی هم نظارتی نمیکرد. همه هم میدونن که اونجا همه دار و دسته ها حضور داشتند.
این اواخر خبر گزاریهایِ  غربی هم خبر میدادن که نیروهایِ  اسد در تقریباً همه جبهه‌‌ها در حالِ  پیشروی هستن. حالا کسی‌ که داره جنگ رو میبره یکدفعه به سرش میزنه که از یک نوع اسلحه که موردِ  تنفّرِ  عمومی جهانیان هست  و همه هم چهارچشمی مواظبش هستند استفاده کنه؟ اونهم درست زمانی‌ که نمایندگان غربی در دمشق حضور دارند تا در موردِ پایان دادنِ  به جنگِ  داخلی‌ و نحوه برخوردِ  دو طرف با همدیگه صحبت کنن؟
از طرفِ  دیگه وجود یک فرهنگِ  شهادت را در کشورهایِ  منطقه که کشتن و کشته شدن غیر متعارف را تعریف میکنه خوب می‌شناسیم و اینکه یک عده‌ هیچگونه ابایی ندارند تا از وجودِ  چنین شهدایی استفاده
تبلیغاتی بکنن و هیجان و شورِ  عمومی را برانگیزند.
آخر سر هم چی‌ میشه؟ هیچی‌ شورشی‌ها میان ولیعهد حافظ اسد رو میندازن و دکانِ  جیگرکی باز میکنند تا دل و قلوه سربازانِ  اسد را کباب کنند و بفروشن.
نکرده و نخورده نیستند. قلب یک بدبخت تر از خودشون را از سینه کشیدن بیرون و شروع  کردن جلوی دوربین تلویزیون خوردن،تازه اونهم خام خام.
بخاطرِ  همینهم آدمی‌ مثلِ  من از این شپورها و نقاره‌ها خوشش نمیاد.  خوشش نمیاد که مثلا کشوری مثل آلمان که خودش در دو جنگِ  جهانی‌ از سلاح‌هایِ شیمیایی استفاده وسیع کرده و همین اواخر  هم به کشورهایی مثلِ  عراقِ  صدام حسینی‌ و دیگران بمب‌هایِ  شیمیایی فروخته تا بر ضّدِ  مخالفانِ  خودشان بکار ببرن، حالا یکدفعه جانماز آب میکشه و کسی‌ هم نیست که بپرسه آخه این آدمها (البته اگر بشه بهشون آدم گفت) که در سوریه  سلاحِ  شیمیایی به کار میبرن، این اسباب بازیها رو از کجا میارن؟


یا اینکه یک آدمی‌ مثلِ  من خوشش نمیاد که کشوری مانندِ  آمریکا که سالها کلِّ  ویتنام را پیف پافِ  شیمیایی کرد  بطوریکه سرباز‌هایِ  خودی هم پدرشون در آمد، حالا یکدفعه میخواد با صرفِ  کلی‌ خرج، مردمِ  سوریه را نجات بده و خلاصه اعصابش از این کارهایِ  اسد حسابی‌ خراب شده.
از نوعِ  همون نجاتهایی که مردمِ  عراق و افغانستان را داد.

در حینِ  نوشتنِ  همین چیز‌ها بودم که یکدفعه یادم افتاد به اون بابای‌ِ  بیچاره انگلیسی که مسئولیتِ  رسیدگی به وضعِ  سلاح‌هایِ  هسته‌ای مخفی‌ صدام حسین را داشت و بعد از اینکه چند سال خودش و تیمش گشتند و گشتند و چیزی پیدا نکردن، رسماً گفتند که چیزِ  قابلِ  عرضی نیست.
یارو را زود برگردوندن به انگلیس و پس از اینکه اونجا هم همین حرفها رو تکرار کرد، یکدفعه بیچاره روزِ  روشن وسطِ  خیابون خورد زمین و مرد.
مرد که مرد که مرد و رفت پی‌ِ  کارش.
حالا اگر مادر بزرگ خدا بیامرز من ( خدا رفتگان شما رو هم رحمت کنه) زنده میبود یواشکی از کنج  لبش نجوا میکرد که : مادر، از قدیم مدیم گفتن که زبان سرخ سر سبز میدهد بر باد.


۱۳۹۲/۴/۲۸

ملت خوش خیال

آقا جان من دیگه به چه زبونی باید بهتون گفت. خود دولت ایران اعلام کرده که  تنها به نهاد یارانه ملی مبلغ پانصد و هفتاد هزار میلیارد تومن بدهکاره ( اولش خواستم عددی بنویسم ولی دیدم برای نوشتن اینهمه صفر باید دوبار خودنویسم را پر کنم).
شر تحریمها را هم به همین سادگیها از سر ایران کم نمیکنند. تا ده هزارتا امتیاز نگیرن یک سر سوزن بهتون نمیدن.
کشور ایران که ذاتا کشوری کشاورزی هست و نه بر خلاف میل و عقیده خیلیها صنعتی هم خشکسالی داره هم خشک مغزی مدیریتی و هم خشک اندیشی بازاری.
خشکسالی را که میفهمید. یعنی امیدوارم که بفهمید.
خشک مغزی مدیریتی را که اگر تا حالا نفهمیدید از این ببعدش هم نمیفهمید بخاطر همین منهم بخودم فشار نمیارم که براتون تعریفش کنم.
خشک اندیشی بازاری هم یعنی جنس بنجل از خارج میارن توی انباراشون ذخیره میکنن تا کارد به استخوون همه برسه بعدش با قیمتی که خودشون تعیین میکنن میفروشن. کشاورزاتون هم که همه آمدن شهر و دارن پپسی مینوشن و تصمیمی برای برگشتن به ولایت ندارن. حق هم دارن. برای مثال ماجرای نیشکر هفت تپه و شاهکارهای آقازادگان تاجرمنش را بخاطر بیارید تا بفهمید که شرایط کار و زندگی را برای این بیچاره ها تا چقدر سخت و دشوار کردن که راهی بجز زمین گذاشتن همه چیز و مهاجرت به شهر براشون باقی نمونده بود. آقازادگان تاجر منش هم رفتند شکر از آمریکای مرکزی وارد کردند. کلی هم سود بردند.
ملت هم خوشحال که نخود و لوبیا گرون شد ولی قطع نشد هنوز در خانواده کلیه برای فروش داریم.
بخاطر همینهم خیلی ساده ساده گفتم که هم از بیرون و هم از درون گرگها منتظرن تا باب مذاکره باز بشه. تازه بکش بکش شروع  و راه بخور بخورهای تازه باز میشه. فشارهایی را که به دولت ایران وارد میکنند یا تصمیم دارند بکنند از قوه تصور خیلیها هنوز خارجه. شاید خود رئیس جمهور منتصب و منتخب هم ابعاد فاجعه براش مشخص نباشه.

همه اینها رو هم از صدقه سر جنگ بر سرقدرت میون معممین عزیز  و سرداران گرامی سپاه که بعد از جنگ برای خودشون امتیازات ویژه متصور شده بودند داریم.
ملت هم که همیشه در صحنه هست مثل مگس که اونهم همیشه در صحنه هست ولی مردم چندان خوششون هم ازش نمیاد با مگس کش تو سرش هم میزنن.


۱۳۹۲/۴/۱۷

تبریک و تسلیت

یادمه زمانِ  جنگِ  واقعا تحمیلی ولی بعدش واقعا تحمیقی ایران و عراق وقتیکه فرزندِ  یک خانواده‌ کشته میشد، میامدن درِ  خانه جانباخته و به پدر و مادر و بستگانش تبریک و تسلیت میگفتند. تحمیقی برای اینکه یکعده بیخود کشش دادند تا با سرگرم کردن مردم به منافع خودشون برسن. همه اینهایی هم که الآن دارن توی ایران کباده میکشن همونهایی هستند که در زمان جنگ سهمیه درست حسابی گیرشون نیومد و حالا ادعای سهم دارند. بگذریم.
داشتم میگفتم که خیلی از جوانهای ما قربانی شدند. این جوانان برایِ  مملکتِ  ما جانِ  خود را قربانی کردند ولی‌ آنهایی که بالا نشسته بودند قدرِ  واقعیِ  این فداکاری را ندونستن و با چهارتا کوپن و سهمیه بیخودی دانشگاه و قباله زمین و اینطور چیزها خواستن سر و تهِ قضیه را هم بیارند ولی‌ همه اینها موضوع ِ  چیزی که میخوام بگم نبود فقط اشاره کوتاهی کردم به  تبریک و تسلیت.

حالا به نظر می‌رسه که باید به خیلی‌ کسانِ  دیگه هم تبریک و تسلیت گفت.

زمانی‌ که آقایِ  رئیسِ  جمهورِ  اخیرِ  آمریکا به سرِ  کار آمدند و با دادنِ  وعده و وعید‌هایِ  خوب کوشش کردند که چهره‌ای که آمریکایِ  زمانِ بوش از خودش به جا گذاشته بود کمی‌ تعدیل کنند، یک عده‌ از حولِ  حلیم با سر تویِ  دیگ افتادن و این مربوط به تنها منور الفکران و روشن اندیشانِ ایران نبود بلکه سازمانی مثلِ  کمیته اهدایِ  جایزه نوبل هم مایو پوشید و از روی دایو ده متری شیرجه زد تویِ  دیگ و یک جایزه دبش به رئیسِ  جمهور جدیدِ آمریکا داد.
جریان چنان غیرمترقبه بود که خودِ  بنده خدا هم از دریافتِ  این جایزه گیج و منگ شده بود.ولی کمیته دیگه اخلاص و ارادت را از حد گذرونده بود.
کمیته جایزه صلحِ  نوبل در این ماجرا تنها نبود، خیلیهایِ  دیگه هم داشتن از شدتِ  خوشی منفجر می‌شدن.
کسی‌ دیگه آهنگِ  دیو چو بیرون رود فرشته در آید را نمیخوند ولی‌ همه تهِ  دل هم بهش فکر میکردن و یک جورایی بهش معتقد بودن.
البته ناگفته هم نگذاریم که این آقایِ  رئیسِ  جمهورِ  جدید در سطحِ  ملی‌ برایِ  جامعه آمریکا دست به انجام چند تا کارِ  مثبت هم زد ولی‌ اینها در سطحِ  ملی‌ بود و کاری به ۹۵% بقیهٔ مردمِ  دنیا نداشت.
با گذشته زمان کارهایِ  رئیس جمهور یکی‌ یکی‌ خودشون را نشون دادن. از ماجرای نشتِ  نفت در خلیجِ  مکزیک گرفته تا همین اواخر استراقِ  سمِع دوستان.
وسطش دو سه تا چیز کوچک دیگه هم این عزیز انجام داد ولی شما به بزرگی خودتون ببخشیدش. 

تنها کسی را که من میشناسم (البته من تمام دنیا نیستم، فقط یکنفرم با امکانات خیلی محدود) که از همون اول آمدن رئیس جمهور جدید به همه هشدار داد که صبر کنید و منتظر بشید که کارهایش چه نتیجه ای ببار میاره و وعده هایش را چقدر عملی میکنه، سید علی خامنه ای بود.

اینجاست که به این منور الفکران و آزاد اندیشان باید تبریک و تسلیت گفت.
تسلیت از بابتِ  کشته شدنِ  ایده آلهاشون به دستِ  اول کوتاه فکری خودشون که حتی در اینمورد بخصوص نظرات سید علی واقعی تر از موهومات اینا جلوه میکنه  و دوم تبریک برایِ  اینکه این آزاد اندیشان دوباره اجازه دارن یک ٔبتِ  دیگه برایِ  خودش پیدا کنن و روز از نو روزی از نو. 
به این میگن مقاومت بیحد و حساب در برابر فراگیری از تاریخ.


اینطور آدمها و اینجور افکا یکجورایی بیکار نمیمونن و سرشون همیشه به یک چیزی گرم میشه.

۱۳۹۲/۴/۱۳

فرقِ میانِ ماجرایِ ایران و ماجرایِ مصر


آقا میل‌هایِ  تبریک و شادی هست که تویِ  هوا در حرکتند.
مقایسه هست که انجام میشه. دیدی من گفته بودم هست که گفته و نوشته میشه، خوردی حالا هست که با چشم و ابرو به اطراف و اکناف ارسال میشه.

چی‌ شده مگر؟ هیچی‌ بابا، ارتشِ  مصر کودتا کرده، انگار که کودتا در کشورهایِ ما چیزِ  جدیدی هست.
کرد که کرد، به من چه به شما چه؟ ما مگر چه کار کردیم که حالا اینهمه خوشحالیم و دیدی گفتم دیدی گفتم میگیم؟ مگر ربطی به ما هم داشت این تعویض قدرت در مصر؟


ولی‌ اگر بخوام راستش را بگم به همه ما مربوط میشه ولی‌ نه‌ اونجوری که شما فکر می‌کنید.
من اینجوری فکر می‌کنم (شما نکنید، بده، گناه داره ):


شاه همکارِ  آمریکا بود، مبارک همکارِ  آمریکا بود.
شاه مریضِ  سرطانی، آخرِ  خط،  مبارک مریضِ  سرطانی، آخرِ  خط.
شاه جانشینِ  درست حسابی‌ نداشت که غرب یعنی آمریکا بتونه روش حساب کنه، مبارک هم همینطور.
برایِ  شاه باید جانشینِ  موقت پیدا میشد که مردمِ  عادی قبولش کنن و همه هم فکر کنن، که آخوندها چیزی حالیشون نیست بطوریکه در نهان بفکر بدست گرفتن قدرت باشند، برایِ  مبارک هم باید جانشین موقت پیدا میشد با همون شرایط. یعنی در واقع اسلامگراها در هر دو کشور نقش گذرا داشتند. اما در کشور ما بود که مردم گذشتند و اونها موندن. چرایش را در پست قبلی کمی توضیح دادم.

فقط در مورد جانشینِ  شاه، آمریکا محاسبه غلط انجام داد هرچند که ملت ما قیمتش را پرداخت و هنوز هم داره میپردازه و حالا حالا هم از حالت پرداخت بیرون نمیاد. جانشین شاه تا آمد اول ترتیبِ  ارتش را داد، جنگ هم که واقعا اولش تحمیلی ولی‌ بعدش تحمیقی بود نتونست کاری براشون بکنه. باقیمانده ارتش هم از درون و بیرون سر به نیست شد. بعدش هم که پاسدارها هم آمدن و بقیه ماجرا رو هم که خودتون میدونید. تلاشهای تیمسار آریانا هم درترکیه به جایی نرسید چونکه پسرش کیف پول را برداشت و در رفت. پسر شاه هم که میخواست خلبان جنگی بر فراز خاک ایران بشه و خاک مام وطن را نجات بده ترجیح داد که بگذاره مردم از طریق دموکراتیک برش گردونن.

در موردِ  مصر حریف (یعنی آمریکا ) عاقلانه تر کار کرد و نگذاشت زیاد سرش کلاه بره، تجربه اینور و اونور را هم مثلِ  مردمِ  ما دور نینداخت، در نتیجه تونست ارتش را سالم نگاه داره و به موقع مثلِ  یک قهرمان واردِ  صحنه کنه. 
وظیفه ارتش هم در این مرحله گرفتن قدرت ظاهری از دست رئیس دولت دست نشانده قبلی و تسلیم این قدرت ظاهری به رئیس دولت دست نشانده بعدی است. در ضمن توی این گیر و دار وهابی ها از همه خوشحالترند چونکه تنها رقیب واقعی سنی مذهبشان یعنی اخوان المسلمین اینجوری از میدان بدر شدند

خدایا چنان کن سرانجامِ  کار
تو خوشنود باشی‌ و ما رستگار

اینرو تویِ  مدرسه میخوندیم ولی‌ کاربردِ  عملیش را این‌هفته در مصر و در رابطه با ارتش، ملت و امریکا دیدیم. حالا چرا این شعر یادم افتاد را نمیدونم و خدا کی هست و ما کی هستیم را خودتون باید بفهمید.

همین. خودمونیم خیلی مختصرش کردم ها. نه؟