۱۳۹۲/۱/۲۶

حلوا

از مادر بزرگِ خدا بیامرزم زیاد براتون گفتم که چه آدمِ نازی بود و چه چیزهایی‌ میگفت که ما اونموقع نمی‌فهمیدیم ولی‌ بعدها فهمیدیم.
فقط حیف وقتی‌ فهمیدیم یا شروع کردیم به فهمیدن که اولا کلی‌ ضرر بخاطرِ گوش نکردنِ به حرفش، قبلش کرده بودیم ولی‌ اون فدایِ سرتون، مهمتر از اون اینبود که زمانیکه ما فهمیدیم اون دیگه نبودش.
خدا بیامرز نذر داشت. شبهایِ جمعه که میشد حلوایِ خرمایی درست میکرد و میداد به کارگرها و باغبانها که اونجا کار میکردند و میگفت ایمانشون قوی میشه و انصاف یادشون نمیره.
البته پدر بزرگِ خدا بیامرزم هم همینکار را میکرد یعنی حلوایِ خرمایی به باغبانها و کارگرها میداد ولی‌ میگفت که بازوشون قوی میشه و کار کردن یادشون نمیره.
به هر حال هر کدومشون به یک خاطری نذر میکردن و حلوا میدادن.
حالا ما بعد از گذشت اینهمه سال و از دنیا رفتن ایندو که برای ما خیلی بزرگوار هم بودند، دو سه‌ روز پیش دیدیم که مردمِ تونس  و مفتی هاشون هم دارند شبیهِ همین کار رو میکنند ولی‌ با یک نیتِ دیگه.

۱۳ تا دخترِ تونسی، نذر کردن که برن به سوریه و برایِ انقلابیونی که در سوریه ضدِّ  اسد می‌جنگند حلوا بشن. می‌فهمید که چی‌ میگم که؟  حلوا بشن، حلوا.
بچه این دور و برها نشسته، نمیشه واضح صحبت کرد.

مفتی هم گفته به به، نذرتون قبول. حالا که شما  ایمانتون خیلی‌ قوی هست، برید سوریه و حلوا بشید که بازویِ جنگنده‌هایِ ما هم قوی بشن. بازوشون قوی بشه؟؟!! یعنی چی؟؟ 
پس از این ماجرای فتوای آقا مفتی و اظهار دین این دوشیزگان،  کلی‌ دخترِ دیگه هم  نذر کردند و در صفِ تولیدات حلوا ایستادند و منتظرند که هم آنها حلوا بشن و هم مجاهدین قوی.
حالا شما هم از من نپرسید چطوری؟ من چه میدونم، برید از مفتی و قوطیهایِ حلوا بپرسید. منکه همه چیز را نمیدونم که. قرار هم نبوده که بدونم.

توی این گیر و دار یک چیز دیگه هم به کله مبارکم خطور نمود. فکر کنم که مریم رجوی هم اون زمان‌ها حلوا شده بود. میخواسته که مجاهدین قوی بشن.

اقا به ما میگفتند که در زندگی‌ همه چیز شیرین هست، ما باورمون نمی‌شد. قدرتِ خدا ببینید جنگ چطور شیرین میشه و بعضیها گیرشون حلوا میاد !!!
بی‌خود نیست که این بعضی‌ها هیچ اصراری ندارند که جنگ‌ها تموم بشند ویا صلح‌ها پایدار باقی‌ بمونن.
من یکی‌ که ایولا آوردم.
اگر هم باور نمی‌کنید این لینکش، خودتون بخونیدش.

http://banoosh.com/blog/2013/04/13/arab-girls-offer-free-sex-to-syrian-rebels-in-the-name-of-sexual-jihad/

البته من مسئولِ بی‌ تربیتهایِ توی لینک نیستم ها.

من خودم تازه بعد از چندین و چند سال پس از خوندن این خبر دو زاریم افتاد که ای بابا کشور ما خیلی‌ جلوتر از اینها بهشت رو فتح کرده بود.
خانمها و آقایونِ تونسی فکر کردند. اگه اونها توی بهار عربی هستند ما بهار را گذروندیم، تابستان را له له زدیم، پاییز هر چی برگ زرد بود ریخته بودن سر ما و حالا درست وسط زمستون نشستیم. انقدر ما از اونها جلوتر هستیم ها.  موضوع یک ذره و دو ذره نیست.

زمانِ جنگِ واقعا تحمیلی  شنیدیم که کلی‌ از دخترایِ ایرانی سر از دوبی در آوردند، حتماً و یقینًا برایِ همین منظورِ مقدس بوده. نذر داشتند و میخواستند که حلوا بشن. صد البته کاملا داوطلبانه و از صمیم قلب بدون داشتن هیچگونه دغدغه خاطری و فشار مالی خانوادگی.
آقا زده بود به سرشون که حلوا بشن. یکعده هم بلافاصه وسایل فرستادن اینها را فراهم آوردن.
فقط من نمی‌دونم جنگ تو مرزِ عراق بود، این حلوا ها  چرا سر از دوبی در آوردن؟
اون رو هم  حتماً ۳۰ – ۴۰ سالِ دیگه می‌فهمیم. آدم که نباید همه چیز را همین الآن بفهمه که.

فعلا بریم تویِ بالکن یک سیگار تا عیال نیامده بکشیم.
بد جور چشم غره میره.

۱۳۹۲/۱/۱۲

با ما شوخی میکردند و ما نفهمیدیم

امروز هم مثل همه روزها از خواب بیدار شدم. راستش رو بخواهید مثل هر سال ( یعنی هرسال از وقتیکه مهاجرت کردیم به اینجا) خوشحال بودم که امروز تعطیله. علتش هم برام مهم نبود. مهم این بود که تعطیله، فیتیله امروز تعطیله پیش خودم فکر میکردم. کیه که از تعطیلی ناراحت باشه؟
از دیروز توی رادیو و تلویزیون و اینها همش میگفتن که فردا مواظب باشید کلاه سرتون نره چونکه بنا برسم و رسوم اینجا اول آوریل معموله که دروغ بگن. البته به پای ما که نمیرسند. مال ما هر روز، روز دروغه ولی خب. اینجا حداقل انصاف داشتند و اعلام خطر کردن.

خلاصه توی این حال و هواها بودم که یکدفعه عیال یادم آورد که سی و چهارسال پیش درست در چنین روزی آقا نظام جمهوری اسلامی را رسما اعلام نمودند و گفتند که :
حكومتي كه در آن اقشار ملت به يك چشم ديده مي شوند و نور عدالت الهي برهمه و همه به يك طور مي تابد و باران رحمت قرآن و سنت بر همه كس به يكسان مي بارد. مبارك باد برشما كه در آن اختلاف نژاد مطرح نيست و همه برادر و برابرند.
خیلی چیزای دیگه هم گفتند و تبریک هم بهمون گفتند.
مبارك باد بر شما روزي كه در آن، تمام اقشار ملت به حقوق حقه مي رسد. كشور از دست چپاولگران و غارت پيشگان نجات يافت. مقدرات خودرا به دست گيريد. مجال به فرصت طلبان ندهيد. نگذاريد نفتخواران و مفتخواران به صفوف فشرده شما رخنه كنند.

ما هم خوشحال که بالاخره به مقاصدمون رسیدیم. روز بروز دیدیم مقدراتمان را از دستمون دارن در میارن. فرصت طلبان و مفتخواران و سپس چماقداران به صفوف فشرده مون چنان حمله یمین و یساری کردند که کار از رخنه گذشت.
چند وقتی گیج بودیم که اون چی بود این چیه؟

از وقتیکه به اینجا آمدم متوجه شدم بابا، حضرت آقا و همراهان مبارک توی نوفل لوشاتو که بوده یاد گرفته بودند که اول آوریل که شد یک دروغ رسمی بپرانند. حالا چرا شما جدیش گرفتید؟
بخاطر نزدیکی و احترام با مناسک و مراسم دیگر کشورها مجبور شد از این کارها بکنه. سیاستمدار به این میگن.

حالا شما نمیفهمید، دیگه تقصیر او نیست و نبوده. برید یاد بگیرید.

۱۳۹۲/۱/۴

سال نو مبارک

امسال هم مثل هر سال، وقت تحویل سال نو رسید و سال نو شد. بهار آمد و ما ملت شروع کردیم بجای بلبلها چهچه زدن.

مثل هر سال برای همدیگه کارت تبریک فرستادیم و برای همدیگه آرزو کردیم که به موفقیت و انواع و اقسام پیروزیها و رکوردشکنیها برسیم و بهم سازیم و  ریشه ستم و ظلم و جور و اینطور چیزا رو براندازیم.

ناراحت نباشید. دقیقا یکسال وقت دارید که تمام این چیزهایی رو که بد میدونستید، دوباره روی هم پیاده کنید تا بتونید آخر سال که شد برای سال بعدتون برای همدیگه آرزوی بهترینها بکنید.

من آرزو میکنم، خدا بالاخره یک پولی به من بده. ولی شما از بس با اینکارهاتون خدا رو گیج کردید بیچاره یادش میره به من پول برسونه.

راستی کار انقلاب پسته تون به کجا کشید؟ دامنه اش به بادام و فندق و اینجور چیزها هم کشیده شد یا توی همون پسته درجا زد؟





۱۳۹۱/۱۲/۱۷

اندر بابِ تحریمِ پسته شبِ عید

قبل از اینکه برم سراغِ مطلبِ اصلیم یعنی‌ پسته شبِ عید یک گذرِ کوتاه به مرگِ چاوز بزنم تا هر کی‌ میخواد فحشش بده و هر کی‌ نمیخواد نده.
مختصر و مفید، طرف خودش و برایِ مملکتِ خودش سیاست‌مدار و آدمِ نسبتاً پاکی بود. لطفاً لغتِ نسبتاً را دو سه‌ بار بخونید بعدش شروع کنید به بد و بیراه گفتن، خلاصه طرف به نظرِ من نسبتاً پاک بود ولی‌ تا دلتون بخواد دور و بریهاش. واه واه واه. و در ضمن طرف برعکس حضرات رهبران مقدس ما حاضر به هر کاری بود که در حد امکان از جیب مملکتش چیزی بیرون نره بلکه دو سه تا بچه حاجی پیدا میکرد که حاضر باشند از خزانه مملکتشان بچاپند و در کشور آقای چاوز خانه بسازند، سمند تولید کنند و از این کارها. بخاطر همینهم یکجوری قابل فهمه که چرا مورد علاقه ایرانیها نیست.
ضمنِ اینکه یکبارِ دیگه بگم که کسی‌ مشتبه نشه، پول ایران برایِ ونزوئلا ناخوشایند نبود. طرف هم تیر به مغزش نخورده بود که بخواد برایِ گلِ رویِ جنابعالی ازش صرفنظر کنه.

این یکی‌ از خصوصیاتِ جالبِ ما جهان سومی‌ها هست. هر چقدر هم که در کشورهای ما یک نفر پاک باشه (حالا زود یقمو نچسبید که آیا چاوز پاک بود؟ من چه میدونم. مگر من دلاکش بودم؟ ولی ضرب المثل آدم یک چشمی و شهر کورها یادتون نره) افراد جامعه (یعنی من و جنابعالی خواننده این مقاله) وضعشون خرابه. هر کدومشون که یک جوری،   یک جایی‌ بیان سرِ یک قدرتی‌، دو سه‌ روز طاقت میارن ولی بعد دوباره فیلشون یادِ هندوستان میکنه.
این هم دقیقاً همون چیزی هست که کشورهایِ دیگه روش حساب می‌کنن و بوسیله آن  اهداف خودشون را در ممالکِ ما پیش میبرن. دار و دسته چاوز هم از این قاعده مستثنی نبود.
آمریکا هم که با مخالفتهایِ بیجا و با جایی‌ که میکرد راهی‌ برایِ ونزوئلا باقی‌ نگذاشت بجز آغوشِ گرمِ روسیه و ایران تا کورها عصا کش یکدیگر شوند.
اینکه عده‌ زیادی نه‌ تنها در ونزوئلا بلکه در بقیه کشورهایِ آمریکایِ لاتین با شنیدنِ مرگش که دور از انتظار هم نبود زیرِ گریه زدن معصومیتِ چاوز را نشون نمیده ولی‌ باید همزمان هشداری خیلی‌ جدی باشه برایِ مخالفینش.
خوب این از این بابا. حالا برم سرِ پسته شبِ عید.

چند وقته که تویِ اینترنت و اینور و اونور یک عده‌ پیدا شدن که به قیمتِ پسته شبِ عید اعتراض می‌کنن. حق هم دارن، آخه این قیمته؟ جواب بله هست. این قیمته. چرا؟ خوب باید مسئله رو از زاویه دید از ما بهتران نگریست تا فهمید.
دار و دسته اصحابِ دولت که دیگه پولِ نفتِ مفت بسادگی بدستشون نمی‌رسه که، پس باید یکجوری راه را براشون باز گذاشت که به یک نوایی برساند. خواب نما نشیدها، من طرفدارِ این وضع نیستم فقط دارم جریان را از دید از ما بهترون براتون تشریح می‌کنم. اینه که به این بالا رفتنِ قیمتها هیچ اعتراضِ جدی انجام نمیدن. بخاطر همین هم پیش خودشون فکر میکنند که معلومه که این قیمته و این قیمت، قیمت درستی هم هست. برو بچه هاشون بالاخره باید یکجوری زندگی کنند.

این میون یک بابایی مثلِ من پیدا میشه که با اجازه تون یکی‌ دو تا سوال شاید بیربط هم  از ملت میکنه که ملت همیشه در صحنه کفرش بره بالا.
اول اینکه اونی که پول نداشت، سالهایِ گذشته هم پسته که نمیخورد هیچ زورش به تخمه آفتاب گردون هم نمیرسید، چی‌ شده که ملت تازه یادشون افتاده؟
دوم اینکه شما ‌ای ملتِ غیور،‌ ای وجدانهایِ بیدار،‌ ای یاورِ غریبان اگر میخواهید تحریم بکنید، نمیتونید مثلا خوردن گوشت را تحریم که چه عرض کنم، عرضه اینکارها رو ندارید ولی‌ اقلا نیمش کنید که قیمتها اینطوری بالا نره و بقیه مستضعفین هم زورشون برسه هفته‌ ای یکبار که چه عرض کنم ولی دوهفته ای یکبار یک آبگوشتی بخورن

شما روزه پسته گرفتید؟  پنچر نشید یکدفعه؟  کارهایِ بزرگ بزرگ می‌کنید، چی‌ شده انقدر شجاع شدید؟
یک عمره که با خوردن میوه‌هایِ خارجی‌ و رقابت در پرداختِ قیمتهایِ آنچنانی برایِ همدیگه پز میامدید و بطور مستقیم در بوجود اومدنِ این وضعِ فعلی که جنسِ داخلی‌ دیگه نمیتونه و فرصت نداره که تولید بشه، سهیم بودید.
با اینکارتون همدیگه رو بجایِ تولید و عرضه به دلالی انداختید غافل از اینکه هر چی‌ که تعدادِ دلالهایِ واسط زیادتر بشن، به همون نسبت قیمتها هم بالاتر می‌رن.
 حالا یکدفعه جانماز آب می‌کشید و انقلاب پسته می‌کنید؟ بک عمره که با خرید کالاهای چینی و ترکیه و غیره، پدر محصولات داخلی رو درمیارید و با این خریدهای رقابتی و روکم کنیتون، قیمتها رو بصورت تصاعدی و مصنوعی بالا میبرید حالا یکدفعه یادتون افتاد که پسته گرون شده؟ عجب؟ به چه دانش بزرگی یکدفعه رسیدید. بیخود نیست که دل سران مملکتتون به حال مردم بقیه کشورها میسوزه که بیچاره ها در زمینه های علمی نمیتونند انقدر پیشرفت کنند که شما میکنید.

دمتون گرم. ولی‌ از اینکه همین یکقدم را هم برداشتید باید خوش حال بود بشرطیکه انقدر منّت سرِ عالم و آدم نگذارید  و فکر‌هایِ خود بزرگ بین هم نکنید.
میخواستم فقط همینو بگم. حالا دلم خنک شد و سیگارِ روی بالکن به تنم می‌چسبه.


۱۳۹۱/۹/۹

در باغ سبز

نمیخوام توی ذوقتون بزنم ها. قبول هم دارم که همه ملت در اسارت محض هستند و اعصاب همه هم خط خطی هست ولی بالاغیرتا و انصافا برنامه بعدیمون چی هست؟ کجا هستیم و کجا میخوایم بریم؟ 

خودم میدونم. میخواهیم آزاد بشیم. آزادی آقا جان آزادی. میفهمی؟
فهمیدم آقاجان، چرا داد میزنی؟
خب ما هم همینو میگیم ولی این آزادی چی هست؟ چطور بدست میاد و از همه مهمتر چطور میشه حفظش کرد؟ قراره کسی به ما آزادی بده؟ این بابا کی هست؟ سابقه کاریش چی هست؟

والله ما که سر در نمیاریم. همه از آزادی میگن ما هم خوشحال میشیم ولی همه هم ببخشیدا مثل سگ و گربه میفتند به جان همدیگه.

معنی این آزادی اینه که ما آزادی میخوایم که آزادانه پدر همدیگه رو دربیاریم؟
یا اینکه آزادی میخوایم که بعدش آزادنه بفهمیم که هیچ برنامه و طرحی برای حل مشکلاتمون که ماشاءالله یکی و دوتا هم نیستن نداریم؟ دممون گرم.
هرکی هم میخواد مشکلات مارو حل کنه آزاده. دمش گرم.
هرقیمتی هم که طلب میکنه بازم آزاده. دمش گرم؟ دممون گرم؟ !! ؟؟
نتیجه کارش هم آزادانه هرچی میخواد بشه. شد که شد.
ماهم در عوضش در کمال دموکراسی آزاد خواهیم بود که نق بزنیم و انتقاد بکنیم البته یواشکی. 
در ضمن آزاد خواهیم بود که هیچ کار عملی هم نکنیم. 
به، خودمونیم این یکی برای خیلیها بهشته. 

خب پس فرقش با حالا چیه؟ با این حساب بنظر میرسه که ما همین الآنش هم آزاد باشیم ولی خودمون ندونیم. 
پس چرا راحت نمیشینیم زندگیمان را بکنیم؟

ببخشید که اینهمه سئوال میکنم ها ولی چه کار کنم؟ جزو العوام کالانعام هستم.



۱۳۹۱/۸/۲۳

ما و شانس

ما اگر شانس میداشتیم همون روز اول با کت و شلوار دنیا میامدیم.
آقا این جریان شانس را به همین سادگیها و دست کم نگیرید. خیلی مهمه. روزگار ادم ها رو از این رو به اون رو میکنه.
مثلا اگر شانس داشته باشی کجا دنیا میایی؟ خب معلومه دیگه خونه یک ادم پولدار تا بتونی بشینی پای پول و حالا نخور و کی بخور.
اگر شانس نداشته باشی کجا دنیا میایی؟ خونه یک ادم بی پول که حتما باباش پولدار بوده و اونم نشسته پای پول و حالا نخور و کی بخور بازی دراورده و بی پول شده. حالا که بی پول شده تو دنیا امدی. به این میگن بد شانسی.

بزرگان ما هم همه به شانس اعتقاد عمیق دارن. مثلا شما این رو بخونید.
سرمربی تیم فوتسال ایران گفته که شانس با فوتسال ایران یار نبود وگرنه ببین که چه میکردیم.
و یا این یکی.

اینجا هم سر مربی تیم فوتبال جوانان ایران گفته علت باخت ما بدشانسی بود وگرنه پدر پدرسوخته شون را درمیاوردیم. سگ کی باشن؟
من نمیفهمم چرا بدشانسی همیشه میاد سراغ ما؟ یعنی هر ایرانی که دنیا میاد خودبخود با خودش بدشانسی رو میاره؟ خب من پیشنهاد میکنم که بلافاصله بعد از تولد نوزادان را بدیم به کشورهای خوش شانس. بچه که سی سالش شد دوباره برش گردونیم تو. مثل درخت که پیوند میزنن ما هم  شانس رو بهش پیوند بزنیم.
از اونجاییکه یکسوم کودکان تازه بدنیا آمده "شانس" صد ساله شدن را دارند این یعنی اگر بچه رو که در سن سی سالگی برش گردونیم یا بقول معروف ریسایکلش کنیم، هفتاد سال میشینیم پاش و شانس میاریم.

حالا ما گفتیم. این "شانس" رو هم از دست بدید ببینم چی میشه.

۱۳۹۱/۷/۱۱

بخاطر ِ یکریال !!!

آقا بچه که بودیم مادر بزرگِ خدا بیامرزمان (خدا رفتگانِ همه را بیامرزد) بعضی‌ کارها را که میکردیم و یا بعضی‌ حرفها را که میزدیم وقتی‌ که میخواست از عواقبش ما را بترسونه و منافع انی‌ را از چشممون بندازه میگفت باز تخمِ مرغِ آمریکایی شد؟
حالا جریانِ تخمِ مرغِ آمریکایی چی‌ بود.
ما که خودمون ندیدیم ولی‌ یک روز و روزگاری که این مملکت با وجود نداشتن سد و چاهِ عمیق و اینطور چیز‌ها هنوز می‌تونست تا حدِ زیادی محصولاتِ غذایی خودش را خودش تامین کنه، ما موجودی داشتیم بنام مرغِ.
این مرغِ  که از بومیانِ ایران بود و فکر کنم حتی زودتر از هخامنشیان به ایران آمده بود رنگ‌هایِ مختلفی‌ داشت و بهش مرغِ  شهری، رسمی  یا مرغِ ِ خونگی می‌گفتن. تخم هم میذاشت. تا اینکه بالاخره بر اثرِ فروش نفت وضع پدرانِ ما چنان خوب شد که همشون دیگه انگلیسی با هم حرف میزدن ولی‌ وقتی‌ که گشنه میشدن به فارسی‌ گشنه میشدن.
آقا اینا دیدن نمیشه حالا که ما انگلیسی حرف می‌زنیم باید غذاهایِ انگلیسی هم بخوریم، رفتن عوضِ مرغ و تخمِ مرغ از کل عباس و کل حسن خریدن   "اگز"  از مستر جونز خریدن. مثلِ تجارِ رسمی‌ ( آقاها وآقازاده ها) فعلی که تا قبل از خوردنِ کفگیر به تهِ دیگ بر اثرِ تحریم، میرفتن از چین و ماچین خرید میکردن و میاوردن داخل با سود‌هایِ کلان میفروختن تا برو بچه‌هاشون را یکجوری راه بندازن و در ضمن  به محصولاتِ داخلی‌ حسابی‌ ضربه بخوره.

بعدها که حتی پدرانمون  رفتن مرغِ جونزی وارد کردن و وادارش میکردن که تخم بگذاره. این مرغهایِ آمریکایی همچی‌ بفهمی نفهمی یک کم تنومندتر از مرغهایِ کل عبّاس بودن به‌خاطرِ همینهم تخم مرغهایِ آمریکایی یک کم بزرگتر بودند از تخم مرغهایِ خونگی و در نتیجه قیمتشون را که از روی وزن میخواستن حساب کنن یک قرون بیشتر  از تخمِ مرغهایِ خونگی بود.

یکبار به یک مرغِِ رسمی‌ میگن ببین تخمِ تو ۴ ریال هست ولی‌ مال آمریکایی ۵ ریال؟ بله یک زمانی‌ تا همین چند سال پیش، واحدِ پولِ ایران ریال بود نه‌ صد هزار تومان.
مرغِ رسمی‌ هم جواب میده شما فکر می‌کنید من بخاطرِ یکقرون میام اونجام رو پاره می‌کنم؟ البته شما ببخشید مادر بزرگم کمی‌ رک بود.
ولی‌ منظورش اینبود که هر سودِ آنی‌ نباید حتماً به خوشبختی دائمی بکشه، مواظب نباشی‌ یک اتفاقایِ خطرناکی برایِ اونجایِ  آدم میافته. بعضی‌ وقتها سودِ آنی‌ را باید ردش کرد تا ضرر دائمی به صورتِ جایِ بخیه‌هایِ ناجور, نصیبِ ما نشه.
منظورم اینه که اگر دیدی مثلا خرمایِ هونولولویی بهت دادن که هم اندازه اش بزرگتره و هم یک کم برق میزنه اگر عاقل باشی‌ نمیخری. چرا؟ چونکه خریدِ اون باعث میشه محصولات خرمایِ داخلی‌ (همه اینها تنها مثل هستند) لطمه بخورند، کشاورز بیاد شهر و روزی که هونولولو دیگه خرما بهت نفروخت تو انگشت بدهان بمونی‌ (مادر بزرگِ خدا بیامرزم یک جایِ دیگه میگفت که من روم نمیشه بگم)  که ای وای حالا چه کار کنم.
فقط اینو میخواستم بگم. حالا تو دیگه خود حدیثِ مفصل بخوان از این مجمل.

۱۳۹۱/۷/۱۰

مرده و حرفش، ملته و عملش



در تمامِ دنیا میگن که انسانها باید بتونن رویِ حرف و رفتار یک ملت حساب کنند.
در ایران وضع حرف و عمل مردم  چنان محکم و قابلِ اعتماد هست که نه‌ تنها انسانها بلکه حتی پرنده‌های دنیا هم رویِ رفتارِ مردمِ ما حساب میکنند، مثلا این پرنده‌ها دقیقاً می‌دونن که چراغِ راهنمایی و اینطور چیز‌ها عینِ خیالِ هیچ کس نیستند ، یعنی تنها چیزی در شهرها هست که برای لانه سازی پرندگان از همه مطمئن ترند، چونکه هیچ بنی‌ بشری نظر هم بهشون  نمیندازه.
اینهم مدرک.

مردم از همون روز ازل گفتن ما نظم و قانون نمیخوایم هنوز هم پاش ایستادن.
از همون روز ازل گفتن ولی ما به همه چیز ایراد میگیریم و نق میزنیم هنوز هم پاش ایستادن.

آخه مرده و حرفش و ملته و عملش. شما چی فکر کردید؟